آخرین های منتشر شده

ارباب هوس باز پارت۷

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

روی تخت خوابیده و چشمهام رو بسته بودم داشتم به این فکر میکردم ک قراره چه اتفاق هایی برای من بیفته تو این عمارت طولی نکشید ک چشمهام گرم شد و خوابم برد، با حس سنگینی وزنی روم چشمهام رو باز کردم و گیج به اطرافم نگاه کردم با دیدن کیان ک محکم بغلم کرده بود تکونی خوردم ک صدای خشدارش بلند شد:
_کجا خانوم کوچولو!
خوابالود گفتم:
_دستت و بردار خفم کردی.
_هیش صدا نده بگیر بخواب.
هر چی تقلا کرده فایده ای نداشت همون بهتر بود ک فعلا بگیرم راحت بخوابم دوباره چشمهام رو بستم ک خوابم برد.
_ترمه!
با شنیدن صدایی کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد با دیدن ترگل گفتم:
_هوم
_پاشو بقیه پایین متتظرتن وقت نهار چقدر میخوابی.
خمیازه ای کشیدم و روی تخت نیم خیز شدم و گفتم:
_اصلا نخوابیدم برای همین خیلی کسلم
چشم غره ای رفت و گفت:
_آره اصلا نخوابیدی تو.

صدای مادر کیان بلند شد:
_ترمه؟!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم؟!
_شما چجوری با کیان آشنا شدید؟!
متعجب بهشون خیره شدم و گفتم:
_یعنی شما نمیدونید؟!
_نه
انگار واقعا اصلا خبر نداشت پسرش من رو خریده ، با صدای آرومی گفتم:
_کیان ازم عصبانی نشه.
مامانش لبخندی زد و گفت:
_خیالت راحت دخترم من بهش چیزی نمیگم‌.
حرف هاش واقعا بوی صداقت میداد بهش اعتماد کردم و همه چیز رو تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد با صدای عصبی گفت:
_اون واقعا یه مرد پست و بیشرف چجوری تونست دختر خودش رو بفروشه.
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
_باید شکر گزار باشم کیان من رو خرید وگرنه اون کثافط تازه من رو به یکی دیگه هم فروخته و پول گرفته اونم پول خیلی بیشتر ک میخواد بیاد من رو از پیش کیان ببره بده به یکی دیگه رسما شدم یه هرزه براش ک میخواد باهاش کاسبی کنه.
صدای عصبی مامان کیان بلند شد:
_من نمیزارم اون مرد بهت نزدیک بشه.
_کدوم مرد؟!
با شنیدن صدای کیان رنگ از صورتم پریده با وحشت به مامان خیره شدم ، ک خیلی خونسرد رو کرد سمت کیان و گفت:
_ترمه انگار قبلا یه خواستگار بیشرف داشته ک به زور میخواسته اون رو بدست بیاره اون و میگم.
_آره ترمه؟!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_آره.
با شنیدن این حرفم چشمهاش از عصبانیت قرمز شد و گفت:
_گوه خورده کسی بخواد به زن من نزدیک بشه.
با شنیدن این حرفش از شدت ترس ساکت شدم این چرا زود قاطی میکرد آمپر میچسپوند آخه!
با ترس گفتم:
_کیان
با شنیدن صدام انگار بیشتر عصبی شد ک داد زد:
_کی بهت گفته اصلا بهش فکر کنی و بخوای اسمش رو بیاری هان؟!
نگاهم و به مامان دوختم و ملتمسانه بهش خیره شدم تا یه چیزی بگه ک صداش بلند شد:
_کیان من ازش پرسیدم چرا داری اینجوری رفتار میکنی؟!
کیان با شنیدن این حرف مادرش نگاه تند و تیزی بهم انداخت و رفت ک صدای خنده ی مامان بلند شد:
_پسرم چه حسود شده.
_مامان!

_جانم؟!
_کیان چرا انقدر زود عصبی میشه!
تک خنده ای کرد و گفت:
_اخلاقش همین شکلیه‌.
حس کردم یه چیزی هست ک نمیخواد بگه چون اولش هول شد ، کلافه بلند شدم و گفتم:
_چیزی میخورید شما براتون بیارم؟!
_نه دخترم
_پس من برم بخوابم هنوزم خوابم میاد.
لبخندی زد و گفت:
_برو دخترم.
تا خواستم اولین قدم رو بردارم صدای آشنایی اومد
_میخوام دخترم رو ببرم.
با شنیدن صدای بابام کسی ک همیشه سعی میکرد زندگیم رو نابود کنه و حرف هایی ک کیان بهم زده بود عصبی به سمت در ورودی حرکت کردم ک صدای مامان از پشت سرم بلند شد:
_ترمه کجا!
بدون توجه به حرفش در ورودی رو باز کردم و خارج شدم پدرم حالا کت و شلوار شیکی پوشیده بود و داشت با نگهبان ها دعوا میکرد معلوم بود پول خوبی بهش رسیده
_هی ؟!
با شنیدن صدام ایستاد به سمتم برگشت و لبخند کریهی زد و گفت:
_دخترم اومدم نجاتت بدم!
پوزخندی زدم و گفتم:
_اون وقت میشه بپرسم شما؟!
با شنیدن این حرفم متعجب گفت:
_دخترم.
با خشم داد زدم:
_به من نگو دخترم من دختر تو نیستم کثافط الان هم گمشو از اینجا.
اون هم مثل من عصبی شد و داد زد:
_زیرخواب این و اون شدن هارت کرده ک سه متر زبون در آوردی.
_ببند دهنت و!

با شنیدن صدای داد کیان رنگ از صورتش پرید انگار فکرش رو نمیکرد کیان هم این وقت روز داخل خونه باشه ک اومده بود داد و بیداد راه مینداخت کیان به سمتش رفت روبروش ایستاد و گفت:
_تو به چه حقی اومدی خونه ی من داد و بیداد راه انداختی؟!
بابام خشک شده بهش خیره شده بود و حرفی نمیزد ک کیان اینبار تقریبا عربده زد:
_با توام؟!
بابام با شنیدن صدای داد کیان به خودش اومد و گفت:
_اومدم دخترم رو ببرم.
کیان پوزخندی زد و گفت:
_دخترت کدوم دخترت هان؟!
بابا وقیحانه گفت:
_همونی ک در ازای طلبم بهت دادم، همونی ک شبا مثل هرزه ها بهت سرویس میده.
کیان با شنیدن حرف هاش انگار داشت دود از سرش بلند میشد سیلی محکمی بهش زد ک چون بابا انتظارش رو نداشت پرت شد روی زمین.
صدای عصبی کیان بلند شد:
_ببرید یه جای دور حسابی حالش رو جا بیارید بعد ولش کنید.
_چشم آقا.
کیان قدمی برداشت ک به سمتم بیاد .
ک صدای بابا بلند شد:
_این دختر باید زن مهرداد بشه.
کیان با شنیدن این حرف به سمت بابا حمله ور شد و تا تونست کتکش زد ، صدای مامان بلند شد:
_بریم داخل ترمه.
نگران گفتم:
_کیان!
_بیا داخل کیان هم میاد.
همراهش داخل سالن نشستیم اما همش نگران کیان بودم ک کی میاد، اصلا مهرداد کی بود ک کیان انقدر عصبی شد با شنیدن اسمش ،لعنت بهت بابا ک همیشه باعث نابودی من شدی.

حدودا یکساعت گذشت تا بلاخره کیان با صورت کبود شده از عصبانیت اومد ، با ترس و استرس بهش خیره شده بودم ک صدای مامان بلند شد:
_چیشد کیان حالت خوبه ؟!
کیان با خشم غرید:
_مرتیکه ی کثافط فقط میخواست من رو عصبی کنه.
_چیشده پسرم؟!
پوزخند عصبی زد و گفت:
_اون بیناموس بی غیرت یه صیغه نامه الکی درست کرده ک دخترش صیغه ی مهرداد بوده و تهدید کرد ک اگه ترمه رو پس ندم شکایت میکنه.
با بهت گفتم:
_اما من اصلا شخصی به اسم مهرداد نمیشناسم و صیغه ی کسی نشدم.
_میدونم برای همین گفتم برو شکایت کن.
مامان با نگرانی گفت:
_دردسرساز نشه پسرم.
_نه نمیشه چون ترمه زن منه نه هیچ بیناموس دیگه ای.
مامان با صورت گرفته اش بهم نگاه کرد و گفت:
_چقدر آدم پست فطرتیه.
چشم‌هام رو با درد باز و بسته کردم و گفتم:
_خیلی زیاد.
_ترمه؟!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله؟!
_به هیچ عنوان از خونه خارج نشو فهمیدی آدمای مهرداد خطرناکن میدونم یه نقشه ی کثیف دیگه هم کشیده.
گیج گفتم:
_این مهرداد کیه آخه.
_یه حرومزاده.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن