آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۳

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

از شدت سرما داشتم یخ میزدم حتی لباس گرم هم نداشتم چقدر بدجنس بود آخه تو این هوای سرد من و فرستاده بود ک حیاط رو جارو کنم ک چی بشه مثلا انتقام بگیره اه پیری تو این سن بفکر انتقام گرفتن بود چقدر کینه ای بازم مشغول شدم انقدر ک کم کم از شدت خستگی و سرما چشمهام داشت سیاهی میرفت صدای ماشین ارباب رو شنیدم و بعد قامتش ک از ماشین پیاده شد با دیدنم به سمتم اومد ایستاد روبروم و با صدای سردی گفت:
_نکنه دیوونه شدی تو این هوا اومدی بیرون اینجا رو تمیز کنی اونم با این لباس نازک!
با اینکه از شدت ضعف چشمهام داشت سیاهی میرفت با زبون درازی گفتم:
_اون جادوگر من و فرستاد ک ک ….
سرم تیر محکمی کشید و داشتم میفتادم ک آخرین لحظه تو آغوش گرمی فرو رفتم و تاریکی مطلق!
با سر درد و گلو درد چشمهام رو باز کردم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد تو اتاق ناآشنایی بودم روی تخت نیم خیز شدم ک در اتاق باز شد و قامت ارباب نمایان شد با دیدنم به سمتم اومد و گفت:
_بلاخره بیدار شدی!
با شنیدن این حرفش چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:
_نکنه میخواستی بمیرم بیدار نشم آره!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_زبونت ک خوب به کار افتاده نظرت چیه کوتاهش کنم
با یاد آوری تنبیه هاش دوباره موش شدم و مظلوم بهش خیره شدم ک با صدای سردی گفت:
_خوب استراحت کن به زودی باید از کلی مهمون پذیرایی کنی!

متعجب بهش خیره مهمون!یعنی مهمونش کی بود نیم نگاهی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون بیخیال فکر کردن شدم بلاخره ک میدیدم به زودی مهمون هاش رو روی تخت خوابیدم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی استراحت کنم چون بعدا اون جادوگر ازم بشدت کار میکشید!
چند روز گذشته بود حالم بهتر شده بود رفتار خاتون پیرزن جادوگر اصلا با من بهتر ک نشده بود هیچ بدتر هم شده بود هر وقت من و میدید بهم چشم غره میرفت منم کم نمیاوردم ک قشنگ حالش رو میگرفتم اون هم گویا ارباب باهاش دعوا راه انداخته ک حق نداره به جای اون تصمیم بگیره تنبیه کنه نمیتونست هیچ گوهی بخوره!
_ترمه؟!
با شنیدن صدای ترگل بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
_بله؟!
_چقدر عبوس و بد اخلاق شدی تو!
به سمتش برگشتم پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_از اربابم یاد گرفتم!
_خوب حالا راستی چیکارم داشتی!
با حرص گفتم:
_من کاریت نداشتم تو کارم داشتی یادت رفت نکنه؟!
_من!؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_بله تو!
کمی به کله ی پوکش فشار آورد یهو با هیجان گفت:
_وای ترمه اگه بدونی چخبره
_اگه تو بگی منم میفهمم
_قراره خانواده ی ارباب مادرش خواهرهاش با نامزدش بیان اینجا
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد متعجب گفتم:
_جدی میگی؟!
_آره
وا رفته گفتم:
_پس قراره کلی ازمون کار بکشن حالا خانواده چه شکلین لابد از اونا ک پر از فیس و افاده ان آره؟!
_نه خانواده اش خیلی خوب و مهربونن فقط نامزدش یخورده رو مخ!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_از چه لحاظ!؟
_نمیدونم ازش خوش نمیاد همیشه سعی میکنه ما رو تحقیر کنه تو هر جمعی انگار از این کارش لذت میبره جوری رفتار میکنه انگار ما برده اش هستیم!
_واسا بیاد بد حالش رو میگیرم بخواد این شکلی رفتار کنه
چشمهای ترگل پر از ترس شد و با صدای لرزونی گفت:
_به اون کاری نداشته باش!
_چرا؟!
_ارباب بد تنبیه ات میکنه
با اینکه با اسم ارباب و یاد آوری تنبیه هاش ترسیدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم و با خونسردی گفتم:
_خوب حالا بزار بیان!

_ترمه
کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
مثل همیشه بهم چشم غره ای رفت و گفت:
_زود باش برو بالا اتاق کار ارباب کارت داره!
_باشه
به سمت اتاق ارباب حرکت کردم معلوم نبود باز چیکارم داشت اصلا از کار هاش سر درنمیاوردم چرا چون تعادل روانی نداشت هیچکدوم از کار هاش هم سر و ته نداشتن یا میخواست برم اتاقش اذیتم کنه تیکه بندازه یا هی بخواد چرت و پرت بگه!
تقه ای زدم ک صدای سردش بلند شد:
_بیا تو
مرتیکه ی قطب یخی مثل یه تیکه یخ میموند بیچاره زنش چجوری این و تحمل میکرد!در اتاق رو باز کردم و داخل شدم و گفتم:
_کارم داشتید!؟
_در اتاق و ببند!
در اتاق رو بستم ک از روی میز کارش بلند شد و به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_برای فردا آماده باش!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_فردا چخبره؟!
_فردا قراره عقدت کنم!
تقریبا داد زدم:
_چی!؟
_فکر کنم حرفم رو واضح گفتم تو هم شنیدی.
یعنی چی عقدم کنه این چی داشت میگفت این ک خودش زن داشت با عصبانیت به چشمهای یخ زده اش خیره شدم و عصبی گفتم:
_چی داری میگی تو حالت خوبه نکنه چیزی زدی؟!
پوزخندی زد و گفت:
_هی یواش دختر جون!
مکثی کرد و نگاه هیزش رو روی هیکلم چرخوند و گفت:
_یادت نرفته ک من تو رو از بابات خریدمت به جای طلبم تو رو بهم داد گرچه به اندازه ای ک طلب داشتم نمیارزی اما میتونی شب ها تختم رو پر کنی!
با شنیدن حرف هاش داغ کردم دستم بی اختیار بالا رفت ک دستم رو تو هوا گرفت و با لحن خاصی گفت:
_یواش یواش خوشگلم!.
از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم ک دوباره ادامه داد:
_وظیفه ات رو ک یادت نرفته!من بدون عقد یا با عقد میتونم کار خودم رو انجام بدم پس عاقل باش و کاری ک میگم رو انجام بده وگرنه خیلی برات بد میشه!
با صدایی ک داشت میلرزید گفتم:
_عوضی هوس باز تو زن داری!
لبخند محوی زد و گفت:
_تو میشی دومیش!
با نفرت بهش خیره شدم و لب زدم:
_ازت متنفرم
با لحن خماری کشیده گفت:
_وقتی عصبی میشی جذاب تر میشی عزیزم!
از حرص پام رو محکم به زمین کوبیدم و داد زدم؛
_خیلی کثافطی!
و از اتاقش بیرون رفتم و در رو محکم به هم کوبیدم آشغال هوس باز ازش متنفر بودم فکر میکردم دست از سرم برداشته راحت شدم اما انگار سخت اشتباه کرده بودم اون مرد فقط یه هوس باز خوش گذرون بود!

شب شده بود همه خواب بودند! حالا وقتش بود ک خودم رو از اینجا نجات بدم و فرار کنم نگاهی به پنجره انداختم ک هیچکس پایینش نبود ملافه رو محکم بستم لباسم رو پوشیدم چیز خاصی نداشتم ک بخوام با خودم ببرم ولی قبلش با ترگل باید خداحافظی میکردم به سمت اتاقش رفتم و آروم بازش کردم خواب بود تکونش دادم ک خمار چشمهاش رو باز کرد و گفت:
_چیشده؟!
با صدای آرومی گفتم:
_من دارم میرم اومدم خداحافظی کنم ازت!
چشمهاش گرد شد انگار خواب از سرش پریده باشه روی زمین نیم خیز شد و گفت:
_چی خل شدی تو کجا میخوای بری؟!
_هیش داد نزن همه رو بیدار میکنی میخوام فرار کنم
ترس تو چشمهاش بیداد میکرد با صدای لرزونی گفت:
_ارباب میکشتت تو رو خدا بیخیال شو ترمه!
_نگران نباش نمیفهمه نمیتونم اینجا بمونم من باید برم!
_کجا میخوای بری؟!
_یه جایی که کسی نتونه بهم زور بگه اذیتم کنه مرد سالاری نباشه
بوسه ای روی گونه اش زدم و گفتم:
_مواظب خودت باش
بعدش دوباره به سمت اتاق خودم رفتم خودم رو از پنجره آویزون کردم و کم کم با کمک ملافه ای ک آویزون کرده بودم پایین رفتم هیچکس داخل حیاط اینجا پشت اتاق نبود به سمت جلو حرکت کردم از شانس خوبم در حیاط باز بود و هیچکس جلوی در نبود سریع خارج شدم حس پرنده ای رو داشتم ک از قفس آزاد شده باید سریع تر دور میشدم وگرنه هر آن ممکن بود کسی سر برسه و من رو ببینه با تمام توانم داشتم میدویدم حتی به پشت سرم هم نگاه نمیکردم دمپایی پام بود از ساختمون ها و خونه های ویلایی و شیک معلوم بود ک اینجا همه پولدارند! خب حالا کجا باید برم به این جاش فکر نکرده بودم لعنتی!
خیابون خلوت بود و تک و توک آدم رفت و آمد میکردن سرم رو بلند کردم با دیدن ماشین ارباب برای یه لحظه ماتم برد اما قبل از اینکه من و ببینه سریع پیچیدم تو کوچه ی تنگی ک کنارم بود و نفس زنون به بیرون از کوچه سرک کشیدم ماشین نبود نفسی از سر آسودگی کشیدم ک دستی روی باسنم کشیده شد.
با ترس به عقب برگشتم پشت سرم دو پسر جوون ایستاده بودند ک از قیافه هاشون معلوم بود مست بودند! یکی ک چاق بود با دیدن چهره ام سوتی کشید و با صدای خماری گفت؛
_عجب چیزیه خود جنسه لامصب جووون بخورمت خوشگله.
قدمی به عقب برداشتم و تا خواستم فرار کنم اون یکی پسره ک لاغر بود به سمتم خیز برداشت و من رو کشید تو بغلش از ترس قدرت تکلم نداشتم از چاله در اومده بودم افتاده بودم تو چاه!
شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ ‌کشیدن. ک دست یکیشون رفت لای پام و محکم فشار داد و گفت:
_جووون فابریکه سعید خفه اش کن ببریمش!

_نگهش دار الان صداش رو میبرم!
دیگه از ترس گریه میکردم و بلند بلند جیغ میزدم ک یه چیزی ریخت رو دستمال و اومد به دستم هر چی تقلا میکردم فایده ای نداشت دستمال رو جلوی بینیم گرفت و آروم آروم سرم سبک شد و از حال رفتم.
با شنیدن صدای خنده های مستانه ای کنار گوشم چشم باز کردم گیج بودم و سرم سنگین گردنم بشدت درد میکرد اما نمیتونستم دست و پاهام رو تکون بدم انگار سنگین شده بودم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد‌.
تو یه اتاق کهنه ی خرابه بودم خواستم پام رو تکون بدم ک نشد نگاهم رو چرخوندم زیپ و دکمه ی شلوارم باز بود و یکم پایین کشیده شده بود. یکی از پسرا ک چاق بود روی پاهام خوابیده بود و دستش رو لای پام میکشید.یقه ی مانتوم هم باز بود اون یکی پسره ک کنارم خوابیده بود مشروب میخورد و گاهی به سینم چنگ میزد
از درک موقعیتم جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم به تکون دادن خودم و گریه کردم پسرا اولش ترسیدن ولی بعدش جفتشون شروع کردن به قهقه زدن صدای زمخت یکیشون بلند شد:
_ببند دهنت و تا جرت ندادیم!
با گریه داد زدم:
_کمک کمک یکی کمک کنه!
_پاشو بزار دهنش ببنده صداش رو خیلی رو مخ صداش حس و حالمون رو میپرونه‌
همونی ک کنارم خوابیده بود بلند شد و چشم کشیداری گفت ک شدت گریه هام بیشتر شد.
مشغول در آوردن لباساش شد اون یکی هم داشت شلوارم رو پایین تر میکشید دیگه داشتم کم میاوردم و امیدی به نجات خودم نداشتم چشمهام رو با درد بستم ک قطره اشک تلخی روی گونم افتاد لخت به سمتم اومد و تا خواست روم خیمه بزنه در با صدای مهیبی باز شد!
پسرا هر دو به عقب پریدند! چشمهام رو باز کردم چند تا مرد افتاده بودند به جون اون دوتا.
دختری به سمتم اومد و کمکم کرد تا بلند بشم لباس های تیکه پارم رو پوشیدم و شلوارم رو بالا کشیدم با هق هق دست دختر رو گرفتم و باالتماس گفتم:
_تو رو خدا بریم من میترسم!
صدای خشن آشنایی بلند شد:
_اگه میترسیدی فرار نمیکردی.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن