آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۴

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با ترس به صورت ترسناک و عصبی ارباب خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد دیگه عمرا اگه زنده میموندم با وحشت گفتم:
_من من ….
تیر محکمی ک سرم کشید آخی از درد گفتم و چشمهام سیاهی رفت. با شنیدن صدا هایی کنار گوشم هوشیار شدم چشمهام رو باز کردم اولین کسی رو ک دیدم خاتون و ترگل بودند تا خواستم نیم خیز بشم صدای ناله ام بلند شد با شنیدن صدام ترگل سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
_خوبی؟!
با درد نالیدم:
_تموم بدنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم!
صدای خاتون بلند شد:
_استراحت کن نمیخواد بلند بشی اصلا حالت خوب نیست.
بعد از گفتن این حرفش رو کرد سمت ترگل و گفت:
_تو مواظبش باش من میرم میگم براش سوپ بیارن.
بعد از رفتن خاتون داشتم به مخم فشار میاوردم ک با یاد آوری اتفاقاتی ک افتاده بود و آخرین لحظه ک ارباب رو دیده بودم رنگ از صورتم پرید حالا باید چیکار میکردم ارباب حتما خیلی ازم عصبی میشد! با ترس گقتم:
_ارباب
_نترس ارباب کاری بهت نداره
میدونستم داره دروغ میگه فقط برای دلداری از من داشت اینجوری حرف میزد کاش قلم پاهام خورد میشد و از خونه بیرون نمیرفتم. با باز شدن در اتاق و نمایان شدن قامت ارباب تو در رنگ از صورتم پرید با دیدن صورت بی روح و ترسونم پوزخندی روی لبهاش نشست بدون اینکه حتی چشم ازم بردارم گفت:
_ترگل برو بیرون!
صدای لرزون ترگل بلند شد
_چشم ارباب .
با التماس به ترگل خیره شده بودم تا از اتاق بیرون نره اما این یه چیز غیر ممکن بود همه تو این عمارت بشدت از ارباب حساب میبردن سعی کردم خودم و نبازم همچنان با چشمهای پر از ترس بهش خیره شده بودم ک خم شد روی صورتم و با صدای خشک و بمی گفت:
_ک میخواستی فرار کنی آره اونم از دست من!

لبام باز و بسته شد ک حرفی بزنم اما هیچ چیزی به ذهنم نرسید. فقط با وحشت و ترس بهش خیره شده بودم ک پوزخندی به چهره ی ترسیده ام زد و با لحن ترسناکی گفت:
_خیلی تنبیه بدی برات در نظر گرفتم تا هیچوقت یادت نره دور زدن من چه عواقب بدی میتونه داشته باشه.
با باز شدن در اتاق و اومدن خاتون ارباب صاف ایستاد ک صدای خاتون بلند شد:
_سلام ارباب!
ارباب بدون اینکه جوابش رو بده با صدای سردی گفت:
_کارت تموم شد بیا اتاقم خاتون.
_چشم ارباب.
با بیرون رفتن ارباب خاتون با سینی ک تو دستش بود به سمتم اومد و گفت؛
_بلند شو باید اینارو بخوری.
_نمیتونم!
با شنیدن این حرفم اخمی کرد و گفت:
_نمیخورم نداریم زود باش بلند شو.
کلافه به سختی بلند شدم و روی تخت نشستم و سوپی ک آورده بود رو خوردم ک اشتهام باز شد و تند تند شروع کردم به خوردن صدای خاتون بلند شد:
_خوبه اشتها نداشتی!
بدون توجه به حرفش سوپ رو کامل خوردم و آب رو بعدش خوردم و گفتم:
_ممنون خاتون
بدون اینکه چیزی بگه سینی رو برداشت و بلند شد قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت:
_قرص هات رو دو ساعت دیگه میارم باید بخوری الان هم استراحت کن.
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون سرم رو گذاشتم روی بالشت ک یاد حرف ارباب افتادم یعنی میخواست باهام چیکار کنه.

چند روز از اتفاق اون شب گذشته بود و حالا دیگه مثل روزی قبل مشغول کار داخل عمارت شده بودم انقدر ترس تو وجودم بود بخاطر اون شب ک دیگه حاضر نبودم حتی به فرار فکر کنم یعنی اصلا جرئتش رو نداشتم ، ارباب رو اصلا ندیده بودم این چند روز و بابت این موضوع خیلی خداروشکر میکردم چون میدونستم ارباب تنبیه خیلی بدی برام در نظر گرفته.
روی مبل نشسته بودم و ریلکس داشتم سیب میخوردم و به این بازیگرایی ک تو سریال بودن فحش میدادم ک صدای نازک و جیغی کنار گوشم بلند شد:
_وای این دیگه کیه اینجا لم داده بیشتر شبیه گدا هاست ک!
با شنیدن این حرف ایستادم به دختر جوون و شیک پوشی ک ایستاده بود خیره شدم صورت آرایش کرده لبهای درشت و قلوه ای ک بینی عملی و صورت ک درکل از نظر من بیشتر شبیه میمون بود.
_چیه خوشگل ندیدی؟!
با شنیدن صداش پوزخندی زدم و گفتم:
_خوشگل ک چرا زیاد دیدم اما میمون ندیدم.
با عصبانیت داد زد
_چی
دستم رو روی گوشم گذاشتم و گفتم
_داد نزن با اون صدات نکنه فکر کردی صدات خیلی خوشگله راه به راه جیغ میزنی؟!
با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد انگشتش رو به سمتم گرفت و گفت
_تو چجوری جرئت میکنی با من اینجوری حرف بزنی
در حالی ک به سیب داخل دستم گاز میزدم شونه ای بالا انداختم و گفتم
_جرئت نمیخواد ک من با تو هر جوری دلم بخواد حرف میزنم تو ک ارباب نیستی بتونی بهم زور بگی ازت بترسم.
تا خواست حرفی بزنه صدای خشدار و خشک ارباب اومد:
_اینجا چخبره؟!
دختره با شنیدن صدای ارباب به سمتش پرواز کرد و بغلش کرد چشمهام گرد شد این چرا رفت تو بغل ارباب مگه چیکاره اش بود هنوز بهت زده بهشون خیره شده بودم ک صدای پر از ناز و عشوه ی اون دختره بلند شد
_کیان این دختره ی کلفت بهم بی احترامی کرد.
ارباب نگاه سردش رو بهم دوخت ک از ترس آب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم فاتحه ام رو دیگه باید میخوندم کارم تموم بود از این به بعد ارباب ازم نمیگذشت اینبار معلوم بود این دختر یا فامیلش یا هم معشوقه اش شاید هم نامزدش!
ارباب با صدای خشداری گفت
_خاتون
خاتون به سمتش رفت و گفت:
_بله ارباب؟!

_این دختره رو برای امشب آماده کن بفرست اتاقم.
_چشم
و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت چشمهام گرد شد یعنی چی دختره رو آماده کنه نکنه نکنه وای نه! با رفتن خاتون و اون دختره من هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم ک صدای ترگل از پشت سرم بلند شد:
_به چی خیره شدی؟!
به سمتش برگشتم و گفتم
_مگه اینجا حرمسرای ارباب؟!
متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی؟!
_یه دختره اومد از اون عملیا!
_خوب؟!
_ارباب به خاتون گفت آماده اش کنه بفرسته اتاقش.
ترگل چشم غره ای بهم رفت و گفت
_یعنی نفهمیدی چرا؟!
_نه زیاد
_بس ک خنگی تو ترمه
چشم غره ای بهش رفتم ک ادامه داد
_ارباب گاهی وقتا برای شب یه سری دختر میان خاتون هم معاینه میکنه و چکشون میکنه میفرستتشون اتاق ارباب برای شب تا بهش سرویس بدن.
بهت زده گفتم
_یعنی چی چک میکنه؟!
_چک میکنه از اون لحاظ دیگه
گیج گفتم
_کدوم لحاظ
چشم غره ای بهم رفت و گفت
_من از کجا بدونم آخه برو از خودش بپرس‌
بعد از گفتن این حرفش به سمت آشپزخونه رفت من هم شونه ای بالا انداختم تو این خونه هیچکس تعادل روانی نداشت همه به اون ارباب هوس باز رفته بودند! اخ اخ یاد اون ارباب افتادم رسما هوس باز بود نامزد داشت باز هر شب دختر میاره خونه این دیگه کی بود سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و زیر لب گفتم
_مرفه بی درد هوس باز رو ببین تو رو خدا مردم تو نون شبشون موندن اون وقت اینا پولشون رو خرج این میکنن ک دختر بیارن شب تو تختشون.
_هی تو؟!
با شنیدن صدای ناگهانی خاتون دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
_بله؟!
_زود باش برو به ترگل کمک کن شام رو آماده کنید!

با احساس تشنگی از خواب بیدار شدم ، و کورمال کورمال از اتاق بیرون رفتم داشتم از کنار اتاق خواب ارباب رد میشدم ک با شنیدن صدا هایی از اتاقش ایستادم نگاهم به در بسته ی اتاقش افتاد رفتم کنار در اتاق گوش ایستادم صدای آه و ناله ای ک اومد دستم رو روی دهنم گذاشتم.
چشمهام از تعجب گرد شد این مرد چقدر کثیف بود آخه سریع به سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم نباید کسی من رو کنار اتاق ارباب میدید وگرنه کارم ساخته بود‌.

_هی تو !
با شنیدن صدای اون دختره با لبخندحرصی به سمتش برگشتم و گفتم
_بله؟!
_برو برام چایی بیار
_باشه
به سمت آشپزخونه رفتم و در حالی ک داشتم زیر لب بهش فحش میدادم چایی میرختم ک صدای خاتون بلند شد
_چرا هی غر میرنی؟!
به سمتش برگشتم و گفتم
_اون دختره هست ک شب به ارباب سرویس میده
_خوب؟!
_یه جوری بهم گفت برو برام چایی بیار انگار من نوکر باباشم اگه من حالش رو نگیرم ترمه نیستم.
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_ارباب رو عصبی نکن وگرنه یه بلایی سرت درمیاره همینجوریش هم به اندازه کافی اعصابش رو خراب کردی.
بعد تموم شدن حرف هاش اومد به سمتم چایی رو برداشت و گفت
_خودم میبرم تو هم همینجا بمون لازم نکرده بیای خرابکاری کنی.
و رفت با رفتنش اداش رو با حرص در آوردم ک صدای خنده ای اومد ، به عقب برگشتم ترگل بود با حرص بهش خیره شدم ک شدت خنده اش بیشتر شد با عصبانیت گفتم:
_نخند به اندازه کافی عصبی هستم!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن