آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۵

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_من نمیخوام باهات ازدواج کنم مگه زوره؟!
پوزخندی زد و با خونسردی گفت:
_یادت ک نرفته تو رو من در ازای طلبم از بابات خریدم گرچه ارزش پولی بابتت دادم رو نداری اما شاید به درد این ک شبا تو تختم باشی بخوری.
با حرص و عصبانیت بهش خیره شدم چجوری میتونست اینجوری راجع من حرف بزنه اون فکر کرده بود کیه با خشم غریدم:
_تو حق نداری درمورد من این شکلی حرفی بزنی فهمیدی؟!
خم شد روی صورتم و گفت:
_من هر جوری دلم بخواد حرف میزنم کوچولو!
با شنیدن این حرفش حس کردم دستام از عصبانیت مشت شد.
_برای امشب آماده باش وگرنه خیلی برات بد میشه‌‌.
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه از اتاق رفت بیرون انقدر عصبی شده بودم ک دلم میخواست یکی بیاد پیشم تا میتونم کتکش بزنم.
* * * * *
_عروس خانوم وکیلم؟!
با درد گفتم:
_بله
ک صدای جیغ و دست بقیه بلند شد کم مونده بود بشینم گریه کنم به زور جلوی خودم رو گرفته بودم یعنی الان من زن ارباب شده بودم زن یه آدم هوس باز ک هیچ علاقه ای بهش نداشتم و اون من رو از بابام در ازای پولی ک قرار بود بهش برسه خریده بود.
با فشار دادن دستم توسط ارباب سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ک با چشمهای سرد و بی روحش داشت بهم نگاه میکرد خدا میدونست چی تو انتظارم بود.

شب شده بود داخل اتاق نشسته بودم ، از ترس داشتم میلرزیدم فقط دعا میکردم ک ارباب کاریم نداشته باشه حالا باید چیکار میکردم اگه امشب بهم دست میزد چی!با باز شدن در اتاق از افکارم خارج شدم ارباب اومد داخل اتاق و در رو بست نگاهی به من ک از شدت ترس رنگ از صورتم پریده بود انداخت و با صدای بمش گفت:
_زود باش لباست رو عوض کن!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این حرفش یعنی اینکه باهام کاری نداشت لبخندی روی لبهام نشست ک با حرف بعدیش پر کشید.
_لباس خواب قرمزی ک برات داخل حموم گذاشته شده رو بپوش.
با صدای لرزونی گفتم
_چرا باید بپوشم
به سمتم اومد و در حالی ک به چشمهام زل زده بود گفت:
_نترس امشب کاریت ندارم.
نفس راحتی کشیدم ک بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
_اما یادت نره ک تو زن منی و باید تمکین کنی‌.
_من زن تو نیستم.
پوزخندی زد و گفت:
_مطمئنی میخوای ثابت کنم.
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم الان وقت لجبازی نیست اگه کاری میکردم فاتحه ام خونده بود پس باید باهاش راه میومدم لبخندی زدم و گفتم:
_باشه هر چی تو بگی.
پوزخندی زد و گفت:
_آفرین حالا هم برو لباست و عوض کن بیا بخوابیم‌
_باشه.
به سختی با اون لباس عروس مضحکی ک تنم بود بلند شدم و به سمت حموم رفتم لباسم رو راحت در آوردم و آویزونش کردم.
نگاهم به لباس خواب قرمزی ک برام گذاشته بود افتاد آخه این چی بود گذاشته بود تازه توقع داشت من هم این رو بپوشم آخه این با چه فکری لعنتی دلم میخواست لباس رو تیکه پاره کنم اما مجبوری سکوت کردم و لباس رو پوشیدم خدایا خودت بهم کمک کن‌

یکم لفتش دادم داخل حموم تا کیان خوابش ببره ، میترسیدم با این وضع برم بیرون و کار دستم بده آخه تعادل روانی نداشت ک اصلا و ممکن بود هر چیزی ازش سر بزنه کمی ک موندم بلاخره در حموم رو باز کردم و آهسته آهسته به سمت مبلی ک داخل اتاق بود رفتم تا روش بخوابم ک ک صدای خشک و خشدار کیان بلند شد:
_زود باش بیا رو تخت بخواب تا نیومدم خودم و کار نیمه تموم امشب رو تموم نکردم.
با شنیدن این حرفش نفس تو سینه ام حبس شد از شدت ترس واقعا ترسیده بودم ازش و مطمئن بودم اگه به حرفش گوش نمیدادم یه کاری دستم میداد، پس بدون اینکه اعتراضی بکنم یا حرفی بزنم ک به مزاجش خوش نیاد به سمت تخت رفتم ، روش دراز کشیدم ک دستش دورم حلقه شد طولی نکشید ک چشمهام بسته شد و خوابم برد.
_خانوم!
با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام رو آروم باز کردم دختر جوونی ک نمیشناختمش و انگار از خدمه های جدید بود کنار تخت ایستاده بود. با صدای گرفته ناشی از خواب گفتم:
_بله؟!
_آقا پایین منتظرن برای صبحانه.
میخواستم بهش بگم به اون آقات بگو خبرت من دیشب خیلی خسته شدم بعد تو سر صبح آدم رو بیدار میکنی ، ولی حیف ک ازش میترسیدم فعلا دور اون بود.
_باشه الان.
وقتی از اتاق رفت روی تخت نشستم خمیازه ای کشیدم و بلند شدم ، به سمت سرویس رفتم سر و صورتم رو شستم ، و لباس هام رو عوض کردم ، به سمت پایین رفتم . کیان روی میز نشسته بود و داشت صبحانه میخورد یکی نبود بهش بگه تو ک داری صبحانه ات رو میخوری چرا من و از خواب بیدار کردی مگه مریضی آخه!

روی صندلی کنارش نشستم و مشغول خوردن شدم ک صداش بلند شد:
_صبحونه ات رو خوردی بیا اتاقم کارم.
متعجب گفتم:
_باشه.
بعد اینکه صبحونه اش رو خورد بلند شد رفت من هم از شدت فضولی و کنجکاوی اصلا نتونستم چیزی بخورم بنابراین بلند شدم و به سمت اتاق کار کیان حرکت کردم ، تقه ای زدم ک صدای سرد و بمش بلند شد:
_بیا تو.
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم کیان با پرستیژ خاصی کنار پنجره ایستاده بود.
_با من کاری داشتید؟!
به سمتم برگشت و گفت:
_در اتاق و ببند.
متعجب به عقب برگشتم در اتاق رو بستم دوباره به سمتش برگشتم به سمتم اومد و به چشمهام خیره شد و گفت:
_بابات اومده بود.
بهت زده گفتم:
_چی؟!
پوزخندی زد و گفت:
_پول طلبش رو آورده بود.
با شنیدن این حرفش خشکم زد بابام همچین پولی نداشت چجوری پولش رو آورده بود آخه‌.
_اون ک پول نداره اصلا.
_میدونی اون پول رو از کجا آورده بود و چرا دنبال تو اومده بود؟!
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_چرا؟!
_اون میخواست علاوه بر اینکه طلب من رو بده یه پول و خونه با تموم امکاناتی ک بهش رسیده بود رو برداره یعنی اینکه به عبارت ساده تر تو رو به یکی دیگه فروخته بود.
بهت زده گفتم:
_چی داری میگی؟!
_اون مرد دوباره میاد برای پس گرفتن تو دلم نمیخواد حتی باهاش همکلام بشی فهمیدی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک ادامه داد:
_فکر فرار رو هم از سرت بنداز بیرون خانوم کوچولو اون بیرون اصلا جای خوبی نیست مخصوصا با بابایی ک تو داری برات دندون تیز کرده تا با استفاده از تو برای خودش کسب درامد کنه مرتیکه ی آشغال بیغیرت.

با شنیدن حرف هایی ک کیان زده بود اشک داخل چشمهام جمع شده بود یه آدم چجوری میتونست انقدر بد باشه ک حتی به بچه ی خودش هم رحم نکنه. من رو یه وسیله دیده ک به این و اون بفروشه ازش متنفر شده بودم.
_گریه نکن!
با شنیدن صدای عصبی کیان سرم رو بلند کردم و با درموندگی بهش خیره شدم ک به سمتم اومد و خشن بغلم کرد جوری ک حس میکردم الان تموم استخون هام شکسته بشه اما اصلا برام هیچ اهمیتی نداشت. من الان فقط یه آغوش میخواستم ک تو بغلش زار زار گریه کنم به خاطر حال و روزم بیکسیم چقدر بد بود ک هیچکس رو نداشتم. صدای خشدار و خشنش کنار گوشم بلند شد:
_من اون مرتیکه رو جر میدم اگه بخواد بهت نزدیک بشه یا اذیتت کنه پس اشک نریز فهمیدی!
لبخندی از شنیدن حرف هاش میون گریه روی لبهام نشست من رو از خودش جدا کرد بهم نگاه کرد و گفت:
_بهتر شدی؟!
سری تکون دادم ک گفت
_گریه نکن باشه؟!
با صدای خشدار شده از گریه گفتم:
_باشه
_من نمیزارم اون مرتیکه تو رو ببره حالا هم برو صورتت رو بشور.
_ممنونم.
بعد از گفتن این حرف از اتاقش خارج شدم حق با اون بود نباید دیگه به فرار فکر میکردم من ک اون بیرون کسی رو نداشتم جز یه بابایی ک میخواست من رو به این و اون بفروشه و قبلا من رو میفرستاد گدایی و دست فروشی تا پول موادش جور بشه.
الان تنها امید من ارباب بود اینجا اون من رو نمیفروخت یه سر پناه هم ک داشتم پس باید دیگه فکر فرار رو از سرم مینداختم بیرون.
_ترمه؟!
با شنیدن صدای ترگل ایستادم و گفتم:
_بله؟!
به سمتم اومد با دیدن چشمهای قرمز شده و اشکیم نگران گفت:
_ترمه چیشده خوبی؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_خوبم چیزیم نیست.
_مطمئنی؟!
_آره
_پس چرا گریه کردی؟!
_دلم گرفته بود فقط، تو چیکارم داشتی؟!
_خاتون گفت بهت بگم لباس های تازه برات آوردن بری نگاه کنی دستور ارباب. خانواده ی ارباب هم فردا میان آماده باشی.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن