آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۶

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_خانواده ی ارباب فردا قراره بیان؟!
سری تکون داد و گفت:
_آره
_باشه میرم الان اتاقم نگاه بندازم.
به سمت دستشویی رفتم بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم به سمت اتاق مشترکم با کیان حرکت کردم در اتاق رو باز کردم با دیدن کلی وسایل ک روی تخت و زمین گذاشته بودند با ذوق رفتم بازشون کردم و دونه در آوردم و نگاهشون کردم تا حالا هیچوقت این همه لباس و وسیله نداشتم همیشه بابام لباس های کهنه ی بقیه رو میاورد تا بپوشم ، بازم با فکر کردن بهش حالم داشت بد میشد کی قرار بود سایه ی منحوسش از سرم برداشته بشه.
صدای در اتاق اومدم دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_بفرمائید!؟
در اتاق باز شد و خاتون همراه دختر جوونی اومد داخل اتاق سئوالی بهش خیره شدم ک خاتون گفت:
_هانا وسیله ها رو قراره مرتب کنه ارباب گفت بیاد.
لبخند محوی روی لبهام نشست از توجه ارباب به همه جا از قبل فکر کرده بود چقدر خوب ک بهم احترام میذاشت. بلند شدم و گفتم:
_ممنون.
و بعدش از اتاق خارج شدم کمی حالم بهتر شده بود باید خودم رو سرگرم میکردم تا به بابام فکر نکنم به سمت پایین حرکت کردم داخل سالن کسی نبود روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم ک صدای یکی از خدمه ها ک اسمش نیلا بود بلند شد:
_تو چرا اینجا نشستی راحت پاشو خونه رو تمیز کن.
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم ک گفت:
_زود باش وگرنه ارباب بد تنبیهت میکنه.
بعد تموم شدن حرفش رفت، من ک همسر ارباب شده بودم یعنی هنوز هم باید مثل خدمه ها کار میکردم! از حرف های نیلا مشخص بود کلافه بلند شدم هیچ دلم نمیخواست با سر پیچی از حرف های ارباب کتک بخورم.

داشتم زمین رو طی میکشیدم ک صدای کیان از پشت سرم اومد:
_ترمه؟!
با شنیدن صدای کیان بلند شدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم؟!
_داری چیکار میکنی؟!
متعجب گفتم:
_کاری ک گفتید رو دارم انجام میدم ارباب.
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_من بهت گفتم سالن رو تمیز کن؟!
_نیلا گفت اگه تمیز نکنم شما تنبیهم میکنید منم…
وسط حرفم پرید و با خشم غرید:
_نیلا گوه خورد همچین حرفی رو زد.
بعدش صداش رو بلند تر کرد و داد زد:
_نیلا ، نیلا!
طولی نکشید ک نیلا اومد با دیدن کیان صداش رو پر از ناز کرد و گفت:
_بله ارباب؟!
کیان با صدای عصبی گفت:
_تو به چه حقی از همسر من خواستی ک کلفتی کنه هان؟!
با شنیدن این حرف رنگ از صورت نیلا پرید بهت زده گفت:
_همسرتون؟!
کیان پوزخندی زد و گفت:
_آره همسرم!نیلا همسر منه این و نمیدونستی؟!
نیلا با شک گفت:
_ارباب من این هفته مرخصی بودم بخاطر زایمان خواهرم از چیزی خبر نداشتم.
_یادت باشه دیگه به همسر من حتی تو هم نگی نه اینکه مجبورش کنی کلفتی کنی وگرنه روزگارت و سیاه میکنم حالا هم گمشو.
نیلا انگار هنوز تو شک حرف های ارباب بود ک توان حرکت نداشت دوباره صدای ارباب بلند شد:
_برای چی ایستادی مگه نمیگم بهت برو!
با صدای لرزونی گفت:
_چشم ارباب.
بعد گفتن این حرفش نگاه کینه توزانه ای بهم انداخت و رفت . وا این دیگه چش شده بود نکنه این هم یکی از عشاق ارباب بود.

بعد از رفتن نیلا کیان به سمتم برگشت و با صدای خشدار شده از عصبانبت گفت:
_دیگه هیچوقت نبینم داری کلفتی میکنی فهمیدی؟!
انقدر عصبی و محکم این حرفش رو زد ک بی اختیار سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه.
خوبه ای گفت و رفت با رفتنش نفسم رو آسوده بیرون دادم این چقدر خشن میشد رفتارش موقع عصبانیت خدا به دادم برسه ، خوشحال بخاطر اینکه ارباب حال نیلا رو گرفته به سمت مبل رفتم تا بشینم سریال نگاه کنم ک صدای خاتون بلند شد:
_ترمه؟!
با شنیدن صداش به عقب برگشتم ، چه عجب اینبار نگفت هی تو ، با صدای آرومی گفتم:
_بله خاتون باز چیکار کردم؟!
بدون توجه به حرفم با صدای همیشه سردش گفت:
_چرا ارباب با نیلا اون شکلی حرف زد؟!
کل قضیه رو براش تعریف کردم ک صداش بلند شد:
_حقش بود!
با شنیدن این حرف خاتون چشمهام گرد شد یعنی الان داشت از من طرفداری میکرد با دیدن چشمهای گرد شده ام چشم غره ای بهم رفت و از کنارم رد شد خنده ام گرفت از این کارش تو این خونه انگار همه موجی بودند یا خوب بودند یا بد اصلا معلوم نبود فازشون چیه.
_ترمه؟!
_هان؟!
_هان چیه درست جواب بده.
_خوب بله؟!
_امروز خانواده ی کیان میان چه حسی داری؟!
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_هیچ حسی ندارم من چطور؟!
_وای تو دیگه چقدر بی ذوقی مثلا خانواده ای شوهرت هستند.
_اونا از من خوششون نمیاد چرا باید برای اومدنشون ذوق کنم آخه مگه یه تختم کمه؟!
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_کی گفته از تو خوششون نمیاد.
_لازم نیست کسی بگه خودم میدونم.
تا خواست حرفی بزنه صدای خاتون بلند شد:
_ترگل زود باش کار داریم.

کنار کیان ایستاده بود از شدت استرس بهم حالت تهوع دست داده بود ، میدونستم خانواده اش رفتار خوبی با من نخواهند داشت و همین هم استرس و دلشوره ام رو بیشتر میکرد . صدای کیان بلند شد:
_خوش اومدی مامان!
با شنیدن این حرف سرم رو بلند کردم مادر کیان یه زن خیلی خوشگل بود و لوند بود ک اصلا بهش نمیخورد مادر کیان باشه چهره ی مهربونی داشت ک تو نگاه اول همه رو به خودش جذب میکرد بعدش یه دختر جوون ک فک کنم خواهر کیان بود ک ازدواج کرده بود یه دختر بچه ی شیرین و تپل تو بغلش بود
صدای مادر کیان بلند شد:
_معرفی نمیکنی کیان؟!
کیان با شنیدن این حرف مادرش لبخندی زد و گفت:
_همسرم ترمه ، ترمه ایشون هم مادر من.
با شنیدن این حرفش به وضوح اخم های مادرش تو هم رفت چشمهام رو بستم لعنتی میدونستم از اولش ک با این حرف کیان عصبی میشن تا خواستم چشمهام رو باز کنم تو بغل گرمی فرو رفتم بهت زده چشمهام رو باز کردم مادر کیان من رو بغل کرده بود و داشت قربون صدقه ام میرفن چشمهام از تعجب و بهت گرد شده بود فکر میکردم الان ک من رو به فحش ببنده اما خیلی عجیب و غریب رفتار کرد
ازم جدا شد و لبخند مهربونی زد و گفت:
_خیلی خوشحالم کیان بلاخره عاقل شده و زن گرفته.
سپس به سمت کیان برگشت و گفت:
_ازت ناراحتم کیان چرا به من نگفتی؟!
_ببخشید مامان میخواستم سوپرایزتون کنم.
مامان تک خنده ای کرد ک صدای جیغی بلند شد به سمت صدا برگشتم ک خواهر کیان خودش رو انداخت داخل بغلم و گفت:
_وای باورم نمیشه تو زن داداش کیانی!؟
سپس ازم جدا شد و صورتم رو کنکاش کرد ک شروع کردم به خندیدن این دختر رسما دیوونه بود!
صدای کیان بلند شد:
_بزار برسی بعد خودت رو پرت کن تو بغلش‌
_خوب حالا ذوق زده شدم.

کنار کیان نشسته بودم و به مادر و خواهرش داشتم نگاه میکردم هنوز هم تو شک رفتارشون بودم ک با من چقدر خوب بود، فکر میکردم از من خوششون نیاد اما انقدر خوب رفتار کردن ک جای هیچ شکی نذاشت برام. صدای مادر کیان بلند شد:
_کیان؟!
کیان نگاهش رو به مادرش دوخت و گفت:
_جانم؟!
مادرش با صدای گرفته ای گفت:
_رها از ازدواجت خبر داره؟!
با شنیدن این حرفش گوش هام تیز شد رها کی بود!
صدای سرد کیان بلند شد:
_نه
_اما باید بهش بگی پسرم.
_وقتی بیاد خودش میبینه.
_داغون میشه پسرم نکن گناه داره بهش بگو.
کیان پوزخندی زد و گفت:
_فعلا تو بغل دوست پسر جدیدش داره عشق و حال میکنه فکر نمیکنم ازدواج من براش مهم باشه درسته؟!
چشمهای مادرش با شنیدن این حرف گرد شد و گفت:
_چی داری میگی؟!
_یعنی نمیدونستید؟!
_چی رو؟!
_اینکه اون دختر سرش گرمه و داره عشق و حالش رو میکنه.
_پسرم من اصلا خبر نداشتم میشه واضح حرف بزنی؟!
کیان بی حوصله گفت:
_باشه به وقتش مامان.
_آخه….
_مامان!
انقدر محکم حرفش و گفت ک مادرش سری به نشونه ی تائید تکون داد و دیگه حرفی نزد. برام سئوال بود از چی داشتند حرف میزدند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن