آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۸

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

کیان بعد از گفتن این حرف با عصبانیت به سمت اتاقش رفت مامان هم دنبالش سمت اتاق رفت واقعا هنوز گیج و منگ بودم و نمیدونستم ک چرا داره این شکلی حرف میزنه و قضیه از چه قراره کلافه پوفی کشیدم و به مبل تکیه دادم کی قرار بود این مرد به اصطلاح پدر دست از سر من بدبخت برداره.
_ترمه؟!
با شنیدن صدای ترگل بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
_جانم
_پاشو بیا.
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم و گفتم:
_بیخیال خیلی بد امروز حالم خرابه.
صداش داشت میلرزید:
_ترمه مهمه زود باش بیا.
با شنیدن این حرفش بلند شدم نگاهم دقیق شد بهش رنگ از صورتش پریده بود و شبیه گچ شده بود ، با نگرانی گفتم:
_چرا این شکلی شدی تو خوبی؟!
اومد سمتم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ک گفتم:
_کجا داریم میریم
_باید یچیزی نشونت بدم.
خواستم دنبالش برم این حالش داشت من رو نگران میکرد انگار اتفاق بدی افتاده بود ، صدای کیان از پشت سرمون بلند شد:
_کجا؟!
به سمتش برگشتیم ترگل ک اصلا نمیتونست جوابش رو بده چون انگار واقعا حالش بد بود پس من جواب دادم:
_نمیدونم انگار چیزی شده آخه ترگل بهم گفت بیا نشونت بدم من هم دنبالش اومدم ولی تو صدام زدی.
کیان نگاهش رو به ترگل دوخت ک قیافه اش خیلی زیاد رنگ پریده و ترسیده بود ک با لحن آرومی گفت:
_ترگل چیزی شده؟!
ترگل با صدای لرزونی به انباری کنار آشپزخونه اشاره کرد همراهشون حرکت کردیم وقتی رسیدیم ایستادیم صدای یکی از خدمتکار ها اومد:
_زود باش احمق کار خاتون رو تموم کن تا کسی نیومده.
_واسا الان…
هنوز حرف هاشون تموم نشده بود ک ارباب زنگ موبایلش رو زد و فوری داخل شد ک صدای جیغ اون دوتا زن خدمتکار بلند شد
صدای خشک و سرد کیان بلند شد:
_داشتید چه غلطی میکردید هان؟!

صدای جیغشون بلند شد ک نگهبان ها ریختند داخل خونه صدای عصبی کیان بلند شد:
_ترگل و ترمه زود برید بالا زود.
همراه ترگل رفتیم اتاق بالا به ترگل خیره شدم و گفتم:
_خوبی؟!
_خوبم
_بنظرت خاتون حالش چطوره عجب کثافط هایی بودند با خاتون بیچاره چیکار داشتند‌.
با صدای گرفته ای گفت:
_نمیدونم ولی دشمن های ارباب بودند انگار.
با هم به سمت بالا رفتیم ک مامان از اتاقش بیرون اومد با دیدن صورت های رنگ پریده ی ما متعجب گفت:
_چخبر شده؟!
_خاتون رو داشتند میکشتند.
با شنیدن این حرفم رنگ از صورتش پرید و شکه تقریبا داد زد:
_چی
ترگل با صدای گرفته گفت:
_پایین درگیری انگار دوتا جاسوس داشتیم داخل خونه.
مامان به سمت پایین رفت ک من هم دنبالش حرکت کردم ترگل بازوم رو گرفت و گفت:
_تو کجا
_برم پایین ببینم چخبره.
با حرص گفت:
_لازم نکرده یادت نیست ارباب چی گفت.
با شنیدن این حرفش دیگه حرکتی نکردم و سرجام ایستادم

_ترمه؟!
با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_برای یه مدت طولانی باید از اینجا بریم اینجا دیگه امن نیست وسایلت رو جمع کن.
با تعجب بهش خیره شدم چرا اینجا امن نبود کجا میخواستیم بریم ، سئوال هام رو به زبون آوردم ک با صدای گرفته ای گفت:
_فعلا سئوال نپرس زود باش آماده شو.
کلافه باشه ای گفتم ولی ذهنم درگیر شده بود میدونستم کیان هم تا نخواد هیچ حرفی نمیزنه وقتی وسایلم رو آماده کردم حاضر و آماده پایین رفتم بقیه هم آماده شده بودند انگار قرار بود همه بریم.
رفتم کنار ترگل ایستادم و گفتم:
_کجا قراره بریم تو میدونی؟!
_عمارت خانوم بزرگ
_اون جا دیگه کجاست
تا خواست حرفش رو ادامه بده صدای ارباب بلند شد:
_خوب همه برید سوار ماشین ها بشید حرکت میکنیم.
همه با گفتن چشم رفتن من هم دنبالشون حرکت کردم ک صدای ارباب بلند شد:
_ترمه تو با من بیا.
_چشم
دنبال ارباب حرکت کردم و به سمت ماشیش رفتیم همین ک داخل ماشین نشستم همه ی ماشینا حرکت کردن تا از خونه خارج شدیم صدای انفجار شدیدی اومد و همه ایستادن بهت زده به خونه ی روبروم ک در حال سوختن بود خیره شده بودم.

نگاهم و به سمت کیان چرخوندم انگار اون هم تو شک بود با ترس گفتم:
_چخبره چرا خونه منفجر شد؟!
صدای کیان بلند شد:
_آروم باش ترمه باید هر چه سریع تر از اینجا دور بشیم من هم نمیدونم چخبر شده.
سری به نشونه ی تائید تکون دادم طولی نکشید ک ماشین حرکت کرد تموم طول راه فقط سکوت کرده بودم از شدت ترس و وحشت هنوز تو شک بودم یه خونه جلوی چشمهام منفجر شده بود شاید اگه ما از اون خونه خارج نشده بودیم همه الان سوخته بودیم و مرده بودیم حتی فکر کردن بهش هم وحشتناک بود.
چشمهام رو بستم و سعی کردم تا رسیدن به اون جا کمی بخوابم شاید از استرس و وحشتی ک داشتم کمتر میشد طولی نکشید ک چشمهام بسته شد و خوابم برد.
_ترمه ترمه!
با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم با دیدن کیان با صدای گرفته ای گفتم:
_چیشده؟!
_بیدار شو رسیدیم.
با شنیدن این حرفش هوشیار شدم تموم اتفاقات یادم افتاد با وحشت به کیان خیره شدم و گفتم:
_خونه منفجر شد.
با صدایی ک سعی میکرد آروم باشه گفت:
_هیس آروم باش حالا چیزی نشده درست میشه.
بعد از اینکه خیالم راحت شد از ماشین پیاده شدم با دیدن عمارت قدیمی روبروم حس عجیبی بهم دست داد اینجا دیگه کجا بود چرا انقدر قدیمی بود شبیه عمارت های اربابی ک تو فیلم ها تا به امروز دیده بودم بود.
به سمت کیان برگشتم و گفتم:
_بقیه کجان؟!
_داخل هستند زودتر از ما رسیدند.
با ترس گفتم:
_کیان؟!
_بله؟!
_اینجا ترسناک.
به سمتم اومد و گفت:
_نترس زیاد ترسناک نیست چون شب هست این شکلی حس میکنی حالا بریم داخل ک باید غذا بخوری استراحت کنی تموم مدت فقط خواب بودی.

داخل عمارت شدیم ک چند تا از خدمه ها به سمتمون اومدند صدای زن میانسالی اومد:
_کیان پسرم؟!
کیان با شنیدن زن به سمتش رفت من هم هنوز سرجام ایستاده بودم و داشتم بهشون نگاه میکردم ک صدای خانوم میانسال بلند شد:
_پسرم اون دختره خدمتکارت؟!
_نه
کیان بهم اشاره کرد به سمتش برم به سمتش حرکت کردم کنارش ایستادم ک گفت:
_خانوم بزرگ این ترمه است همسر من.
چشمهای خانوم بزرگ گرد شد بهت زده گفت:
_چی؟!
کیان با صدای خونسردی گفت:
_واضح گفتم خانوم بزرگ.
خانوم بزرگ با خشم بهش خیره شد و گفت:
_باید بابت اینکارت حساب پس بدی.
و بدون اینکه من رو آدم حساب کنه رفت زنیکه ی خودخواه معلوم نیست فازش چیه
_بریم یه چیزی بخور.
_کیان میشه اتاق رو نشون بدی من برم بخوابم گرسنه نیستم شدیدا خستم.
سری تکون داد و با صدای بلندی داد زد:
_نرگس
بعد از چند دقیقه یه دختر تپل بدو بدو اومد و گفت:
_بله آقا؟!
_خانوم رو راهنمایی کن اتاق من.
_چشم آقا‌
حرکت کرد ک من دنبالش راه افتادم انگار کیان خیلی وقت بود ک اینجا میومده چون یه اتاق داشت و همه میشناختنش

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن