آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۹

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

هنوز بدنم از ترس و اتفاق هایی که افتاده بود میلرزید رو ی تخت نشستم نرگس گفت:

_خانم به چیزی احتیاج ندارید؟

_نه مرسی.

_اگه چیزی لازم داشتید خبر بدید.

سری تکون دادم نرگس که رفت لباسهامو از تنم در اووردم. کسل و ناراحت به تاج تخت تکیه زدم.

چشمامو روهم گذاشتم تمام اتفاقات امروز جلوی چشمم اومد. وحشت ناک بود انفجار اون دوتا جاسوس
کشتن خاتون وای خیلی بد بود
نمیتونستم حضمش کنم.

در که باز شد چشمامو باز کردم کیان بود.

_خوبی؟

_خوب نیستم وحشت کردم.

_چیزی نیست نگران نباش اینجا امنه.

_چرا اینطوری شد؟

_بعدا میگم الان وقتش نیست!

_ولی کیان من وحشت زدم یعنی چی الان وقتش نیست؟

_ترمه میگم حوصله ندارم خودم بد تر تو هستم.

از صدای دادش سر جام نشستم و تو خودم جمع شدم.

دلم میخواست دوش بگیرم و بخوابم بی توجه به کیان که داشت لباسهاشو عوض میکرد به سمت سرویس داخل اتاق رفتم.
یه دوش سر دستی گرفتم

و از حمام بیرون اومدم کیان با نیم تنه ی لخت روی تخت دراز کشیده بود.
تو این وضعیتم جذاب بود باورم نمی‌شد من یه دختر دست فروش فقیر زن یه مرد قدرتمند وثروتمند شده بودم.
خجالت میکشیدم کنارش بخوابم نگاهی به اطراف انداختم الان لباس از کجا میووردم؟

_توی کمد لباس هست.

از جام بالا پریدم کیام دستشو از رو چشماش برداشت و گفت:

_چته بروبر نگاهم میکنی لباس تو کمد هست.یکم ممکنه گشاد باشه تا شب میگم برات لباس بیارن.

_ب..باشه.

در کمدو باز کردم سریع لباسارو برداشتم و توی حموم رفتم.

چه دردسری شده بود من زن کیان بودم ولی خیلی خجالت میکشیدم.

به سختی رو کاناپه دراز کشیدم و موهامو توی حوله جمع کردم.

_چرا اونجا خوابیدی!

_خوب کجا بخوابم.

_به کنار خودش اشاره کرد و با نگاه چپ چم گفت:

_معلومه اینجا.

نگاهی به کنارش و بعد نیم تنه ی لختش انداختم و با قدم های سست کنارش نشستم.

اخماشو تو هم کشید! از بس اخم کرده بود میون ابروهاش خط افتاده بود.

_چرا نمیخوابی حوصلمو سر بردی!

_خو..ب ال..ان میخوابم ا..اصن گرسنمه خوابم نمیاد.

به زور دستمو کشید و کنار خودش دراز تا دراز خوابوندم و با ماش پاهامو قفل کرد.

_حالا فعلا بخواب بعدا میریم یه چیزی میخوریم.

_من میترسم!

سرشو مقابل سرم نگه داشت و خیره زل زد تو چشمام و گفت:

_از چی؟

_می…میترسم..مثل امروز باز…

_ششش تا وقتی من کنارتم از هیچی نترس.

سرمو رو بازوش گذاشتم ولی انگار نمیخواست بخوابه!

روبروم خیمه زد و گفت:

_دلم آرامشتو میخواد.

متعجب شدم! ارامش من چیه مگه ؟ وای نگاهش یه حالی بود سرخ میترسوندم.

_آ..رامش؟

_هوم.

اینو گفت و خمار بیشتر روم خمش شد و داغ شدم. به حس خاص تو وجودم پیچید.

لبامو با اتش خاصی میبوسید و میخورد. چشمامو بی اختیار روی هم گذاشتم و و دستمو روی بدنش گذاشتم.

نمیتونستم ازش جدا بشم یا حتی تقلی کنم چون خودمم حالم دگرگون بود.

لباشو رو لبام کشید و با اکراح گونمو بوسید.

_فعلا تا همین اندازه ارامش برام کافیه کلی قول نمیدم…

با خجات خودمو تو بدن داغش قایم کردم و ریز خندیدم.

_ولی با این کارت حس میکنم کافی نیست…

لباشو سخت رو لبام گذاشتو مشغول بوسیدنم شد آروم اروم دستشو پشت لباسم برد و

به کمرم رسوند همونطور که لبامو با اتش میبوسید کمرم رو هم نوازش میکرد.

کم کم با زور زبونشو تو دهنم هول داد حس جدیدی تو وجودم به وجود اومد.

یکم خشن عمل میکرد ولی حس خوبی بهم میداد.

زبونشو تو دهنم میچرخوند حس کردم نفس کم آووردم.

باز ‌ازم جدا شد ولی این بار سراق لبهام نرفت چونمو مکید و بعد به سمت گردنم رفت.

نا خود آگاه آهی کشیدم که وحشی ترش کرد.

انقدر به زیر گلوم مک زد که حس کردم قراره بد کبود بشه.

با دوتا دستش لباس زیرمو از تنم در آوورد و از زیر لباس به سینه هام چنگ زد.

یکم دردم اومد ولی انقدر تو لذت غرق بودم که نمیدونستم چیکار کنم.

خیسی خودمو حس میکردم اروم تو گلو ناله کردم که نرم لبانو بوسید و لباسمو بالا داد.

اسمشو باناله زیر لب صدا زدم:

_کیان.

سکوت کرد و با بوسه های ریز جوابمو داد. خط بین سینمو لیس زد

و با یکی از دستاش نوک سینمو نوازش کرد.

دیگه تحمل نداشتم دستمو تو موهاش کردم و با ناله گفتم:

_بسه!

سینمو آروم مکید و گفت:

_هیف که خستم اگه نه کارو تموم میکردم.

لباسمو تنم کردم و اروم کنارش دراز کشیدم.

دستمو گرفت سمت خودش کشوند و با صدای خمارش گفت:

_یکم بخوابیم انگار خسته شدی.

با خجالت سرمو تو بازوش مخفی کردم و گفتم:

_اهوم

تازه از خواب بیدار شده بودم بدنم کانلا خشک بود.

هرچی میخواستم تکون بخورم یه چیزی مانع میشد.

دستای کیان دورم حلقه شده بود نفس کم آووردم.

تکونی به خودم دادم و با صدای گرفته گفتم:

_کیان؟

_هوم؟

وای میگه هوم میخواستم برم بیرون.
گشنم بود ولی مثل زندانیام.

_کیان بیدار شو!

_یکم دیگه!

_کیان گرسنمه وای نه!

نوچی زیر لب گفت و لای چشماشو باز کرد.

دستمو رو نیم تنه ی لختش گذاشتم و گفتم:

_من میرم بیرون تو بخواب.

_نه با هم میریم باید بگم برات لباسم بیارن.

_باشه پس پاشو.

_ساعت چنده؟

_نمیدونم راستی کی میگی چی شد؟

_چی چی شد!

_وای امروزو میگم کیان دیگه.

_میگم بعدا فلا بریم یه چیز بخور.

با ناراحتی و لب های آویزون لباسامو تن کردم انقدر برام گشاد بود که عصابم خورد شد.

_اینا خیلی برا من گشاده!

با بیخیالی همینجور که پلیورشو تن میکرد گفت:

_میگم بیارن دیگه.

_کی بیرونه؟

_مامانمو خواهرمو خانم بزرگ!

_خانم بزرگ مادر بزرگته؟

_اره مادربزرگ پدریم. من با اون بزرگ شدم.

سری تکون دادم و کنارش وارد سالن شدم فقط خانم بزرگ تو سالن بود.

اروم سلام کردم خانم بزرگ با سروسنگینی جوابمو داد و رو به کیان گفت:

_منتظرم توضیح بدی کیان.

_چیو خانم بزرگ همسرمه!

_چرا منو از این اتفاق خبر دار نکردی پس رها چی؟

_رها الان تو دوبی داره با دوست پسرش وقت میگذرونه!

_یعنی چه این چه بی عابروییه؟

_به عروس منتخبتون بگید.

_این دختر…

_پدر معتادش میخواست بدبختش کنه!

_که تو باهاش ازدواج کردی!

_بعله من ازدواج کردم و بهش علاقه دارم.

_هیف که قبولت دارم کیان اگر نه…

کم مونده بود اشکم دربیاد این وسط فقط داشتم تحقیر میشدم.

با چشمای پر از اشک به زمین زل زده بودم و مدام بغضمو فرو میدادم.

کیان بهم نگاه کرد سرمو پایین انداختم تا اشکامو نبینه.

_چرا سرت پایینه ترمه؟

_هی…هیچی.

_داری گریه میکنی.

_نه خوبم کیان گ.. گرسنمه.

_ششش… مگه نگفتم هیچ وقت گریه نکن؟

_نمیکنم من…

دستشو زیر چونم برد و گفت:

سری بعدی انقدر‌خوب برخورد نمیکنم
الانم اشکاتو پاک کن بریم شام بخوریم.

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن