آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۱۵

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سحرو که دیدم گل از گلم شکفت خیلی باهم صمیمی شده بودیم.

_سلام خوشگله.

_سلام وای سحر پوسیدم تو اون موش دونی.

_تو به اون خونه ی زیادی شیک میگی موش دونی؟

_آخه نمیدونی که چی شده دهنمو سرویس کردن این دوتا.

با تعجب گفت:

_این دوتا کیارو میگی؟

ماجرارو کامل براش تعریف کردم.

هم عصبی بود هم خندش گرفته بود واقعا رها دختر دیوونه ای بود.

_واقعا خدا صبرت بده با این دیوونه.

_نمیدونم قصد کیان چیه ولی مطمئنن دیوونم میکنه.

_پووف فعلا بیا دوتایی خوش بگذرونیم من شامو گذاشتم به کیانم گفتم شب بیاد اینجا دور هم باشیم.

_وای اون رهای موشو نیاره با خودش؟؟

_نترس رها پاشم اینجا نمیزاره اصلا میونه خوبی نداریم باهاش.

_خب خدارو شکر.

رها برای این که حالمو خوب کنه یه آهنگ شاد پلی کرد و تا اومدن علیرضا و کیان کلی رقصیدیم و شیطونی کردیم.

ساعت هشت بود که صدای زنگ جفتمون رو هوشیار کرد.

سحر‌رفت که درو باز کنه منم روی مبل دم دستم نشستم تا نفسی تازه کنم.

علیرضا و کیان هر دو باهم اومدن با علیرضا گرم سلام و احوال پرسی کردم و به اجبار کنار کیان نشستم.

سحر توی آشپز خونه بود علیرضام رفت توی اتاق و رسما منو این هیولارو تنها گذاشتن.

میخواستم از کنارش بلند بشم که دستمو کشید و منو تقریبا توی بغلش نشوند.

_بودی حالا.

سرش زیر گلوم بود و گرماش قلقلکم میداد.

_قلقلکم میاد کیان.

خنده ی شیطونی کرد و بویه ی ریزی روی گردنم زد.

_اوم چه خوشمزه.

با اخم پسش زدم و خودمو عقب کشیدم.

_نکن.

اونم متقابلا اخم کرد و گفت:

_اومدیو نسازیا.

_نکن اذیت میشم من.

_ادما از خیلی چیزا اذیت میشن.

_مثلا وجود رها.

_اذیت نشو کنار بیا.

_مجبورم.

_اره مجبوری.

از این خودخواهیش عذاب میکشیدم اما سکوت کردم.

سحر با سینی هاوی چنتا چایی به جمعمون اضافه شد و گفت:

_رهارو چیکار کردی که ولت کرد؟

_رفت پی خوش گذرونیش میدونی که کلاهشم پیش شما بیوفته نمیاد اینجا.

_درکت نمیکنم که چرا باز راهش دادی به زندگیت.

_بهتره هم درک نکنی اذیت میشی.

سحر پشت چشمی براش نازک کرد و گفت:

_بی منطق.

علیرضا با لباس راحتی از اتاق بیرون اومد و گفت:

_چیکار کردی خانممو باز.

_هیچی من کاریش ندارم.

سحر خندید و گفت:

_عشقم ولش کن این بی منطقو.

انقدر بامزه این حرفو زد که هممون زیر خنده زدیم.

شامو کنار هم توی صلح و آرامش خوردیم خیلی غذای خوشمزه ای بود.

بعد از شام به پیشنهاد علیرضا به تماشای فیلم اکشن کمدی نشستیم.

کیان با لبخند کمرنگ و لحنی که ته مایه های شوخی داشت گفت:

_خشکو خالی فقط فیلم ببینیم؟ بابا یه چی بیار بخوریم!

علیرضا ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

_گمشو نیومدی که سینما.

منو سحر زدیم زیر خنده کیان نگاه چپ چپی بهمون انداخت و گفت:

_کوفت.

_خیله خب بابا پاپکرن داریم میارم الان.

_من قهوه میخوام.

_امر دیگه آقا کیان.

_پرورو ببین خو مهمون دعوت کردی.

سحر به سمت آشپز خونه رفت ماهم روبه روی تلویزیون نشستیم.

سحر که به جمعمون اضافه شد علیرضا فیلم رو پلی کرد.

نگاهی به کیان انداختم اونم به من نگاه کرد و گفت:

_چیه؟ نکته توهم دلت بغل میخواد؟

منطورشو نفهمیدم سوالی نگاهش کردم که به سحرو علیرصا اشاره کرد.

جفتشون تو بغل هم با حالت عاشقانه ای به تلوزیون زل زده بودن.

نگاهمو ازشون گرفتم و با گستاخی گفتم:

_نخیر.

پوزخندی زو و جلو اومد.

_اما من دلم میخواد.

یه قدم دیگه بم نزدیک شد و با قیافه ای که انزجار ازش میبارید گفت:

_فکر کردی کی هستی احمق من تورو اصلا جزو آدما حساب نمیکنم.

پوز خندی زدم و با ابروهای بالا رفته توی صورتش براق شدم:

_نکنه من تورو حساب میکنم دختره ی بندال؟

اینو که گفتم انگار خیلی سوخت چون با جیغ دستشو دور موهام حلقه کرد و موهامو کشید.

از دردش منم جیغ کشیدم تحملش برام خیلی سخت بود.

یکی از دستامو دور دستش حلقه کردم تا ازم دوربشه ولی اصلا انگار نه انگار.

_ولم کن وحشی…

_هرزه به کی گفتی بندال؟

بندال منم یا توی خراب که رو سر نامزد من چتر شدی؟

به من گفت خراب؟ با این حرف منو هم وحشی کرد مثل خودش جیغ کشیدم و پیش زدم.

اصلا به دردی که تو سرم می پیچید توجه نکردم و با چشمای پر اشک نگاهش کردم.

قبل این که بهم نزدیک بشه با پشت دست تو دهنش زدم.

لگدش که تو شکمم نشست از پا در اومدم با ناله ی  آرومی کردم و رو زمین نشستم.

زیر دلم تیر کشید و تم زمان قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد.

صداهای اطرافم برام واضح نبود درد داشت دیوونم میکرد.

چشمامو بستم و از خدا خواستم این دردو هرچی زود تر تموم کنه تحمل نداشتم.

صدای کیان باعث شد که یکم به خودم بیام.

_چه خبره اینجا؟

هق هق رها باعث شد چشمامو باز کنم من داشتم جون میدادم اون چرد گریه میکرد‌.

_منو… منو زد هل..هلش دادم 

بهم گفت خراب… زد تو ده…دهنم من…کاری…کاری نکردم فقط…از خودم دفاع کردم.

صدای قدم های کیان نزدیک تر شد کنارم رو زمین نشست و گفت:

_ترمه… ترمه میشنوی صدامو؟

ناله ای کردم و به خودم پیچیدم.

_باید ببریمش بیمارستان دقیق چی شد رها.

_هولش دادم عقب پام خورد تو شکمش من فقط…

_خیله خب رها هیچی نگو  میبرمش بیمارستان.

درد داشت امونمو میبرید باز پیچ خوردم که کیان دستشو دور شونه هام حلقه کرد و منو بلند کرد.

سرم که روی سینش قرار گرفت نفس آرومی کشیدم و جلوی اشکامو گرفتم.

_خوبی؟ میتونی‌حرف بزنی؟

_تیر میکشه.

با شنیدن صدام سرعت قدمهاشو زیاد کرد

تا رسیدن به بیمارستان یک کلمم حرف نزدم یعنی شدت درد نمیزاشت که من بخوام صحبت کنم

نگاه کیان مدام منو رصد میکرد. وقتی رسیدیم کیان خواست باز بغلم کنه

که با صدای ضعیفی گفتم:

_خودم میام.

_بهتری؟

_میی…میتونم.

باشه ای گفت و کنارم راه افتاد منم دستمو ب بازوش بند شدم و با کمری خم راه افتادم.

ناله هام یک بند قطع نمیشد زیر شکمم خیلی تیر میکشید.

این صحنه درست تداعی اون روز کوفتی بود برام.

دکتر که بالا سرم اومدچشمامو باز بستم درد داشتم.

_چی شده؟

_خورده زمین!

_لگد خورده تو شکمم.

دکتر نگاهشو بین منو کیان چرخوند و مشغول معاینم شد.

_باید بستری بشه هرچه زود تر.

کیان با اخمای در هم گفت:

_چی شده آقای دکتر.

_شدت ضربه خیلی زیاد بوده از قبلم آسیب دیده رحم ولی جدی نبوده.

_الان… الان چی میشه؟

_چیزی نمیشه دخترم نگران نباش باید بستری بشی ممکنه رحمت آسیب دیده باشه.

با ترس سر بلند کردم و گفتم:

_نه تروخدا من…

_آرووم باش آروم الان میگم بت مسکن بزنن دردت بخوابه.

آقا شما تشریف بیارید کارای بستری رو انجام بدید.

کیان که رفت باز اشکام جاری شد.

پرستار بالای سرم اومد و گفت:

_عزیزم گریه نکن الان اینو میزنم بت دردت آروم میشه.

گریم شدت گرفت نمیخواستم آسیب ببینم  نمیخواستم رحممو در بیارن وای خدای من.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن