آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۱۶

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

لبانو باز تو دهنش برد و محکم مشغول بوسیدنم شد.

یه حس خوبی تووجودم پیچید خودمم همراهیش کردم.

دستشو داخل موهام بر فقط صدای نفسهامون بود که حریسانه توی فضا میپیچید.

دستمو دور گردنش حلقه دادم و سرشو فشاردادم.

لباسای توی تنش داشت روی مخم میرفت تنشو به عقب حولش دادم و زل زدم به صورتش.

لبای سرخش چشمای خمارش واقعا دیوانه کننده بود.

با اکراح یکم عقب رفت من هم دست بردم به سمت دکمه های پیرهنش و از

تنش در آووردم خودشم کمکم کرد انگار عجله داشت برای یه چیزی.

بلوزش و پشت سرش شلوارشو از تنش در آووردم و باز روم خیمه زد.

اینبار سرش بین قفسه ی سینم و گردنم بود.

مک هایی که میزد باعث شد آه ارومی بکشم و اونو حریس تر کنم.

همینجور که دستش کمرمو نوازش میکرد لباشم مشغول گردن و قفسه ی سینم بودن.

هردومون توی حس عمیقی بودیم ولی با صدای تلفن کیان حسمون کمرنگ شد

کیان با حرس به تلفنش نگاه کرد و با حالت بدی تلفنشو جواب داد.

زیر لب رو من که روی تخت خوابیده بودم گفت:

_باید جواب بدم.

_باشه.

سریع لباساشو تنش کرد و از اتاق بیرون رفت.

سرمو رو بالشت گذاشتم بدنم از درونو بیرون گر گرفته بود.

یکم منتظر موندم ولی کیان نیومد منم واقعا خوابم میومد.

انقدر بهش فکر کردم و منتظرش موندم که خوابم برد.

 

صبح با حس کوفتگی بیدار شدم دستمو کشیدم جای کیان.

نبود! 

یعتی هنوز نیومده بود؟

با کسی سر از روی بالشت برداشتم هنوز همون لباس خواب تنم بود.

ناراحت بودم حالا که من همه جوره خودمو در اختیارش گذاشتم 

اون اصلا اهمیت ندادو رفت. با سری افتاده دوش گرفتم.

لباس راحت پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.

سر میز صبحانه بی حوصله تر از هر موقع.

مامان با دیدن حال بدم گفت:

_چته عزیزم؟

_خ…وبم.

_پس کیان کجاست؟

_دی…دیشب تلفنش زنگ خورد رفت هنوز نیومده.

_پس یه زنگش بزن مادر.

_تلفن ندارم من.

_باشه من زنگ میزنم بهش بت خبر میدم.

_مرسی.

 

شب از نیمه گذشته بود من هنوز بیدار بودم.

حوصلم خیلی سر رفته بود و خوابم نمیبرد. 

کیان هم نیومده بود مامان گفته بود براش کار پیش اومده.

در اتاق که باز شد از روی تخت پریدم خودش بود.

با هیجان گفتم:

_سلام چقدر دیر اومدی کجا بودی؟

_سلام دنبال درد سرا اومدم دیگه.

_خسته نباشی.

_باید حرف بزنیم.

_باشه من اصلا خوابم نمیاد.

_پس من دوش میگیرم میام تا حرف بزنیم.

_منتظرم.

نیم ساعت بعد با موهای خیسی که تو صورتش ریخته جلوم نشسته بود.

_بگو دیگه استرس گرفتم.

تک خنده ی جذابی کرد و با همون لحن جدی و محکمش گفت:

_دیشب مهرداد یه سری دردسر توی شرکتم انداخته بود.

نگاهش کردم وای مهرداد کابوس لعنتی ازش متنفر بودم.

_خوب؟

_آشوب بدی بین کار مندام انداخته بود ولی حلش کردم.

_من..میترسم ازش.

اخم کرد و با صدایی که یه نمه بالا تر رفته بود گفت:

_تو زن منی! تو امنیت منی! من پشتتم حق نداری از کسی بترسی.

_نمیخوام اذیتت کنه اخه داره…

میون حرفم پرید و با لحن آروم تری که آرامشو بهم برگردوند گفت:

_نترس منو هیچ کس نمیتونه از پا بندازه من حواسم بهش هست نمیزارم اصلا کاری بکنه.

توهم نگران نباش یه خونه خریدم باهم میریم اونجا میدونم جفتمون اینجا اذیت میشیم.

_یعنی چی از اینجا بریم بعد مثل خونه قبلی بشه چی؟

_نمیشه! آمار ریز به ریز باباتو اون مهرداد حرومزادرو دارم.

خونه جاش امنه تو یه آپارتمانه که همه آشنا هستن نگهبانم داره.

خوشحال شدم نگاه های خانم بزرگ اذیتم میکرد دلم میخواست برم.

_من میخواستم یه چیزی بگم اما…

_بگو منتظرم.

_من حوصلم س..سر میره تنها آخه هیچ سر گرمیی ندارم.

یه دفعه زیر خنده زو و قهقهه وار بهم میخندید تعجب کردم ولی ازش میترسیدم دم نزدم.

_عاشق این حالتم که میترسی ازم خوبه اصلا زن باید از شوهرش بترسه.

_خوب…تو…تو منو میترسونی خودت.

_برا اونم یه فکری کردم من یه دوست خیلی صمیمی دارم علی رضا توی شرکت کنار دستمه.

خونشون تو اپارتمان ماست تازه عروس دامادن زنش دختر خوبیه.

خوشحال شدم با ذوق خندیدمو گفتم:

_خیله خب کی میریم؟

 

عجله نکن بیا سر میز بت میگم.

_خو گشنم نیست زوری چی بخورم.

چه گیری هم داده بود دلم غذا نمیخواست فقط دلم میخواست از این خونه برم.

_خیله خب منم آماده شم میریم!

_پس من با مادرت خداحافظی کنم؟

_باشه

مامان تو اتاقش بود اونام قرار بود فردا برگردن.

_مامان جان ما داریم میریم!

_میرید عزیزم؟ به سلامت خوش باشید مواظب خودت باش.

گونشو بوشیدم و گفتم:

_چشم به امید دیدار مامان جون بازم بیاید.

_شماهم منتظرتون هستیم.

باز گونشو بوسیدم و از اتاقش بیرون رفتم.

کیان حاضر بود داشت ساعتشو میبست جداب مثل همیشه.

_بریم کیان؟

_آمادم چیزی نزاشتی اینجا که؟

_نه همه چیز امادست کلا یه ساک شد.

باشه ای زیر لب گفت و ساکو به دست گرفت.

زیر نگاه های وحشتناک خانم بزرگ با اونم خداحافظی کردیم و راهی خونه ی جدید شدیم.

وقتی رسیدیم همه چیز برام تازگی داشت کیان ماشینو توی پارکینگ گذاشت و گفت:

_رسیدیم.

با لبخند از ماشین پیاده شدم نمیدونستم این هیجان چی میگه.

سوار آسانشور شدیم موزیک لایت یکم هیجانمو کم کرد.

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن