آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۱۷

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم.

کیان هنوز نرسیده داشت تلویزیون رو دست کاری میکرد و یه دست گاهی بهش وصل میکرد.

_داری چیکار میکنی پس؟

_دارم پی اسو (ps) وصل میکنم .

احمقو بش گفتم وصلش کن نکرده.

چی چی پی اس چی بود دیگه اصلا متوجه حرفش نشدم. با خنگی نگاهش کردم و گفتم:

_پی اس چیه دیگه؟

تا اینو گفتم زد زیر خنده و گفت:

_چرا انقدر خنگی دختر یه دستگاهه توش بازی میزاری بعد با دسته هاش بازی میکین.

دسته هارو نشونم داد و گفت:

_اینجوری.

_شبیه آتاریه باکلاسه.

_یه چیزی تو این مایه ها ولی بازیاش خیلی فرق داره.

_به منم یاد میدی بازی کنم؟

_اره ولی سخته ها!

_طوری نیست من زرنگم از توهم میزنم جلو تر.

پوزخندی زد و درحالی که از جاش بلند میشد با حرس گفت:

_زهی خیال باطل

_حالا میبینی.

با صدای زنگ در کیان رفت پیتزاهارو گرفت خیلی گرسنم بود خونه ی خانم بزرگ راحت نتونستم صبحانه بخورم.

پیتزارو به دلچسب خوردم خیلی خوشمزه بود.

_شب مهمون داریم!

با تعجب گفتم:

_کی؟

_علیرضاوو خانمش میان اینجا.

_وای من که معذبم.

_نترس آشنا میشی فقط باید شام بپزی دیگه.

 

وای شام درست کردنش به کنار این که میخواستم با دوتا آدم جدید آشنا بشم یکم سخت بود.

برا منی که بسات دست فروشیمو خونمون تنها جاهایی بود که میرفتم.

_باشه.

با حالت مرموزی نگاهم کرد و گفت:

_نمیخواد زیاد خودتو خسته کنی شب باهات کار دارم.

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم بی حیا نشو.

_زنمی چه بی حیایی؟

جواب ندادم باید فکر شامو میکردم.

اووم بد نبود  یکمم هنرامو به رخ بکشم.

وقت هم داشتم حساابی.

اول ازهمه برنجمو بار گذاشتم و بعد برا پختن زرشک پلو و قرمه سبزی آستین بالا زدم.

انقدر سرم تو آشپزخونه ی درندشت گرم شد که حواسم از همه چی پرت شد.

از کیان گوشیشو گرفتم و از تو اینترنت طرز تهیه یه نوع دسرو گرفتم.

کیکو دسرم که آماده شد میورو تو ظرف چیدم و برای آماده شدن خودم رفتم تو اتاق.

صدای آب نشون میداد کیان حمامه.

من زیاد از لباس پوشیدن سر در نمیووردم.

تو خونمون کلا دودست لباس داشتم دلم

 میخواست شیک پوش ب نظر برسم.توی کمد پر از لباسهای شیک بود من شومیز صدفی رنگو با شلوار نودو و کفشای عروسکی صدفی انتخاب کردم.

آرایش کمی رو صورتم نشوندم و با رضایت جلوی آینه به خودم زل زدم.

کیان وقتی از حمام بیرون اومد فقط پایین تنشو پوشونده بود.

با جیغ جلوی چشمامو گرفتم و بالا پریدم.

_چته دختر.

_لختی چرا؟

_نه که ندیدی لخت منو.

راست میگفتا! جلو چشمامو برداشتم و روبروش ایستادم.

_اووو دوزار اومد روت.

 

چشمام درشت شد منظورش این بود که زشت بودم؟

_زشت بودم مگه؟

_هی همچین مالی نبودی.

_نه که خودت خیلی خوبی؟

_رو دادم من به تو؟

_نه رو داشتم.

_مشخصه .

_ایه تو هم انقدر لخت جلو من واینستا.

_خوب میتونی‌بری‌بیرون.

پشت کردم بهش و بیرون رفتم. حقا که همون وحشی بیشعور بود.

زنگ در که به صدا در اومد کیان جلو تر رفت و درو باز کرد.

اول از همه یه پسر همسن کیان وای با قدی کمی کوتاه تر اما چهره ای خیلی زیبا وارد شد.

پشت سرش دختر ریزه میزه ولی خوشگلی که خیلی هم خوشرو بود وارد شد.

بعد از سلام و احوال پرسی با کیان نوبت به من رسید.

_سلام.

دستشو فشوردم و گفتم:

_سلام عزیزم خوش اومدید.

_مرسی گلم من سحرم.

_ترمه خوشوقتم.

با همسرشم احوال پرسی کردم. زنوشوهر خوشرویی بودن.

سحرم دختر دوست داشتنی بودیکم که حرف زدیم باهم راحت شدیم.

همه چیو درموردازدواج ما میدونست ناراحت نشدم چون دوستیشون با کیان خیلی صمیمی بود.

_شما چطوری آشنا شدید؟

_من تو شرکت کیانو علیرضا کار میکردم کار میکردم.

_هنوزم کار میکنی؟

_کار که نه ولی هر از گاهی میرم.

_خوش به حالت منم دلم میخواد کار کنم.

_خوب بیا شرکت کیان.

همون موقع کیان گفت:

_کجا بیاد نمیشه.

 

اخمامو توهم کردن و گفتم:

_خب منم باش برم حوصلم سر میره.

اخمای کیان توهم رفت و چنان چشم غره ای بهم رفت که سرجام نشستم.

_میگم نمیشه یعنی نمیشه شرایط تو فرق میکنه.

اروم و زیر لب گفتم:

_چه فرقی.

با پوز خند و لحن تحقیر آمیزی گفت:

_کسیو که خریدم تو خونم کار کنه بهتره تا تو شرکتم.

یه لحظه با حرفش خشکم زد.

منظورش چی بود؟ وای چقدر تحقیر شدم.

همون موقع سرمو انداختم جرئت حرف زدن نداشتم میدونستم که وحشیه.

این وسط جلو علیرضا و سحر بهم کتک میزد بیشتر‌تحقیر میشدم.

بغض داشت دلمو میسوزوند از جام بلند شدن و گفتم:

_من برم چایی بیارم.

سحر که حال داغونمو دید از جاش بلند شد و گفت:

_بیام کمکت؟

_نه نه بشین میارم خودم.

دلم نمیخواست بیاد یه دفعه ممکن بود گریم بگیره اینجورس بیشتر‌باعث تحقیر شدنم میشد.

من جلو راه افتادم تو آشپز خونه با دستای لرزون چایی ریختم.

اشکام ناخود آگاه پایین میریخت دست خودم نبود.

چقدر بدبخت بودم که زیر دست این مرد مغرور افتاده بودم.

_ترمه؟

سریع اشکامو پاک کردم و گفتم:

_عزیزم لازم نبود زحمت بکشی.

_میدونم حالت بده با من رو در بایستی نکن.

_بهتره درموردش حرف نزنیم.

_هرجور تو بخوای ولی ناراحت نشو عزیزم کیان همیشه اخلاقش اینجوریه.

_من به این زندگی محکومم پس سعی میکنم باهاش کنار بیام.

_شاید با کمک هم تونستیم زندگیتو قشنگ کنیم.

سری تکون دادم و با غصه گفتم:

_فکر نمیکنم بشه.

_مثبت فکر‌کنی حتما میشه.

از این که بهم انرژی مثبت میداد خوشحال شدم.

حضور سحر تو زندگی که سراسر منفی بود لازم میشد.

سعی کردم حرفای کیانو فراموش کنم و تا شب که علیرضا و سحر از پیشمون رفتن

کلی با سحر حرف زدم. از گذشتم از رویاهام خاطراتم بابام همه چی.

وقتی که رفتن با خستگی دوش گرفتن و لباس راحتی پوشیدم.

کاملا به کیان بی توجه بودم میترسیدم طرفش برم و باز دلمو بشکونه.

رو تخت نشسته بودم که حضورشو تو اتاق حس کردم.

#ادامه_پارت۵۹

نگاهی بهش کردم اما حتی یک کلمه هم حرف نزدم.

_چیزی شده؟

به ترس و صدای لرزون گفتم:

_نه.

_پی چرا قیافه گرفتی.

_نه..نگرفتم من…

_میرم دوش میگیرمو میام اماده باش.

با ترس و چشایی که از نا آگاهی درشت شده بود گفتم:

_اماده؟ برا چی اماده بشم.

لباشو کجا کرد و بدونه این که حرفی بزنه سمت حمام رفت.

دیوونه بود؟ نکنه…

وای میخواست بهم دست بزنه؟

من اصلا امادگیشو نداشتم که باهاش رابطه داشته باشم مخصوصا با کاری که امرو کرد.

ولی اگه تن به خاستش نمیدادم حتما اذیتم میکرد.

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن