آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۱۸

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

استرس بدی به جونم افتاد پاهامو تو شکمم جمع کردم و به تاج تخت تکیه دادم.
شاید اگه شرایط عادی بود راحت باهاش کنار میومدم ولی الان اصلا چیز دوست داشتنیی نبود برام.
صدای آب کا قطع شد از استرس به خودم پیچیدم لعنتی کارش تموم شد.
برعکس به در حمام دراز کشیدم و ماهامو تو شکمم جمع کردم.
صدای در حمام و بعد صدای بم خودش دلمو از ترس لرزوند.
_خودتو نزن به خواب کار دارم بات من امشب.
صدای لعنتیش داشت حالمو بد میکرد به سمتم اومد چشمامو روهم فشار دادم.
_چت شده؟
_ن…نمیخوام…نمیخوام بات باشم.
جرعت گرفتم و چشمامو باز کردم. چهرش برزخی بود.
_چی میگی؟ مگه دست توه؟

_نمیتونم نمیخوام باهات باشم زور که نیست؟
پوز خند بدی زد و با چشمای ریز شده گفت:
_احمقی یا خودتو زدی به احمقیت؟ من تورو از بابات خریدم! تو مجبوری که وضیفتو انجام بدی.
تا اومدم حرفی بزنم با خشم بهم نزدیک شد و منو روی تخت هول داد.
با ترس اومدم بلند شم که حولشو از تنش در اوورد و روم خیمه زد.
_نمیزارم فرار کنی امشب دیگه آخر خطی.
جیغ زدم و گفتم:
_برو عقب دور شو نمیخوام برو.
لباشو رو لبام گذاشت و صدامو تو گلوم خفه کرد.
وحشی مشغول بوسیدنم کرد و با پاهاش پاهامو قفل کرد.
جلوی ققلی هامو که گرفت با وحشی گری تمام مشغول کنکاش زیر لباسام شد.

کارش که تموم شد از روم کنار رفت.
چشمای پر اشکم رو بستم و از درد تو خودم جمع شدم.
ناله نمیکردم بغض نه فقط گلوم کل وجودمو پر کرده بود.
حس بدی داشتم حالم افتضاح بود و درد داشت دیوانه وار منو میکشت.
کیان حیوون نفرت انگیزی شده بود که دلم میخواست هرجه زود تر بمیره.
بی حرف اشک میریختم حس نجاست داشتم کیان روی تخت پشت به من بعد از پوشیدن لباساش دراز کشید.
با حس درد بدی که زیر دلم پیچید ملحفرو چنگ زدم و به خودم پیچیدم.
تاخود صبح که کیان گورشو گم کنه جشم روهم نزاشتم.
وقتی از خونه بیرون رفت به سختی خودمو توی حموم انداختم.
توان حمام نداشتم شدید خونریزی داشتن و این خیلی منو میترسوند.
بدونه این که ملحفه پر خون رو جمع کنم روی کانامه دراز کشیدم.
یکم که دردم کمتر شد یه قرص مسکن خوردم و سعی کردم بخوابم.

با صدای در زدن از خواب پریدم ولی درد باعث شد ناله ی بدی بکنم.
با گیجی از جام پاشدم هنوز دید داشتم اما کمتر شده بود.
درو با حال زاری باز کردم سحر با لباس تقریبن توی خونه جلوم ظاهر شد.
_خزان؟ وای دختر تو داری می میری.
بی حال ناله ای کردم و از جلوی در کنار رفتم.
_چرا چیزی نمیگی کیان گفت بیام اینجا.
با شنیدم اسم کیان تنم لرزید.
اشک از گوشه ی چشمم سر خوردو پایین افتاد.
سحر کلافه پانچوشو در آوورد و گفت:
_باید بریم دکتر صبر کن برات لباس بیارم.
_نه نمیخوام نمیتونم.
_میدونم درد داری منم داشتم ولی تو فرق داری.

_من…من تروخدا سحر… میخوام تنها باشم.
_نمیتونم تنهات بزارم ممکنه آسیب جدی دیده باشی.
_میخوام بمیرم.
سحر کلافه گوشیشو برداشت میخواست زنگ بزنه به کیان.
_به اون زنگ نمیزنی سحر.
_داری پس میوفتی اینو میفهمی؟
_اون باعث این حالم شد اون داغونم کردم من نمیخوام ببینمش.
روی زمین نشستم و با صدای بلند زیر گریه زدم.
صدای هق هقم تو کل خونه پیشید.
سحر با ناراحتی کنارم نشست و گفت:
_باشه باشه.
بیا بریم تو اتاق بخواب.
نمیخواستم تو اون اتاق برم اونو نمیخواستم خاطراتشو نمیخواستم.
_نریم تو اون اتاق نریم.
_باشه تو یه اتاق دیگه میریم خوشگلم آروم باش فقط.
بغض بدی داشتم لعنت بهش اون بهم تجاووز کرد.
تو بد ترین شرایط و با وحشی ترین حالت منو از دنیای دخترونم بیرون کشید.

 

_چجوری؟ مگه میشه؟ به من تجاووز شد.
_اره…اره شد ولی حداقل شوهرت بود.
اگه میوفتادی به کسی که با کثیفیه تموم تورو بی عفت میکرد چی؟
_نه که الان نشدم.
_محرمت که بود.
_منو ول میکنه اون وقت…
_خودت نزار ولت کنه جای پاتو محکم کن ترمه.
_من نمیتونم من ازش متنفرم.
_اون مردی که تو ازش حرف میزنی آرزوی خیلیاس.
_اما ارزوی من نیست.
سری تکون داد و گفت:
_بیا غذا بخور یکم حرف میزنیم اگه هم خوب نشدی میریم دکتر.
_چیزه…
_جان بگو؟
_من..راستش من خونریزی دارم.
_خوب باید بریم دکتر.
_ب…باشه
با قلبی که دیوانه وار میکوبید و بدنی که دیوانه وار درد میکرد تو جام نیم خیز شدم.
نمیخواستم ضعفمو ببینه نمیخواستم حال داغونمو ببینه.
اما چشمم که بهش خورد اشکم پایین ریخت.
با اون قد بلند و چشمایی که اصلا پشیمونی دیده نمیشد نیشتر تو دلم زد.
_چیه میخوای چیو ثابت کنی؟

منظورشو نفهمیدم و حتی میفهمیدم نای حرف زدن نداشتم.
پوز خند بدی زد و گفت:
_پاشو..پاشو بریم دکتر.
هیچ حرکتی نکردم اشکام پشت سر هم پایین میریخت و دلم آشوب بود.
با عصبانیت سمتم اومد و بازومو با شدت کشید.
از درد ناله ای کردم و تو خودم جمع شدم. انگار تازه متوجه حال خرابم شد که گفت:
_پوووف اینم افتاد رو دستمون.
کثافت…خودت بام این کارو کردی حالام ازم طلبکاری؟
از این همه پستیش حالم داشت بهم میخورد…
دستشو دور بازوم حلقه کرد و دست دیگشو زیر زانوم انداخت.
وقتی منو کامل تو آغوش گرفت به خودم لرزیدم.
میترسیدم بهم دست بزنه تنم مور مور میشد اما جاره ای نبود من الی این مرد سنگ دل و وحشی هیچ کسیو نداشتم.
اشکام بند نمیومد سرمو روی قفسه ی سینش گذاشتم و اشک ریختم.
_گریت برای چیه اروم باش بسه میخوام ببرمت دکتر دیگه.
به سختی لب باز کردم و با صدای لرزون گفتم:
_خیلی درد دارم.
با شنیدن صدام بی حرف قدم تند کرد و از در بیرون زد.
تو ماشین سرمو به شیشه تکیه دادم و سعی کردم سکوت کنم.
گریم بند اومده بود و کیان هم با سکوت و جدیت رانندگی میکرد.
وقتی رسیدیم این بار گفت:
_اگه میتونی راه بیا.
_می…تونم.
اروم از ماشین پیاده شدم که زیر شکمم تیر کشید.
با ناله خم شدم و آروم تو همون حالت راه افتادم.
دستشو زیر بازوم گذاشت و گفت:
_پووف نمیری ای بابا.
دلم شکست از حرفش اما سکوت کردم کیان آدم گرگ صفتی بود.

توی مطب دکتر چشمامو بستم خیلی بس حال بودم.

اطراف خیلی شلوق بود و من اصلا حوصله نداشتم.

وقتی منشی اسممو خوند با همون حال از صندلی بلند شدم.

کیان هم به دنبالم اومد.
دلم نمیخواست اون باشه شاید دکتر حرفی میزد که اون نباید میشنید.

وارد که شدیم دکتر با لبخند گفت:

_بفرمایید.

اروم سلام دادم که گفت:

_خوب دخترم چه مشکلی برات پیش اومده؟

خجالت میکشیدم بگم نگاهی به دکتر انداختم و سرمو پایین انداختم.

_بگو خجالت نکش من دکترم.

_ز…زیر دلم…درد میکنه.. کمرمم. خونریزی دار..رم.

_دخول داشتید؟

_بعله.

_باید معاینت کنم.

به سختی معاینم کرد و از همون اول اشکم جاری شد.

_اروم باش دخترم تموم شد.

_خیلی درد دارم.

دکتر پشت میزش نشست و رو به کیان گفت:

_رابطتون خشن بوده و این باعث شده به اندام های داخلی و دریچه رحم خانم آسیب برسه.

_یعنی چی؟

_ظاهرا مقاومت وجود داشته ولی توجه نشده این باعث خونریزی شدید شده.

_الان باید چیکار کنیم؟

_من چنتا دارو مینویسم و یه آمپول مسکن حتما بزنید و ازین به بعد مراقب باشید.

ترجیها تا یک هفتم دخول نداشته باشید.

اخمای کیان توی هم رفت و با لحن محکم گفت:

_مشکل ساز نشه براش؟

_اگه نگات ایمنی رو رعایت کنید و داروهاشو مصرف کنه هم خونریزی بند میاد و خطر عفونت کردنم کم میشه.

_خیله خب ممنون آقای دکتر.

_خواهش میکنم.

هر دو از مطب بیرو اومدیم:

_برو تو ماشین میام من.

_ک…جا؟

_داروهاتو بگیرم!

_آمپولم چی؟

_میبرم بزنی.

_باشه.

وقتی آمپولمو زدم و رفتیم خونه دیگه بهتر راه میومدم.

بی توجه به کیان به سمت اتاق رفتم و روش دراز کشیدم‌.

_بهتره داروو هاتو بخوری حوصله مریض داری ندارم.

بی توجه بهش چشمامو بستم که باز گفت:

_من نمیارم براتا.

_نمیخوام خودم میخورم.

_اره بهتره چون باید زود خوب بشی.

_چرا خوب بشم؟

_چون من بازم ازت رابطه میخوام.

_هرگز.

_تو تصمیم نمیگیری.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن