آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۱۹

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_من دیگه نمیزارم این بلارو سرم بیاری دیگه نمیزارم.

_سری قبلیم نخواستی ولی من کیانم هرچی بخوام به دست میارم.

_ادم پستی هستی ازت انتظار دیگه ای هم نمیره!

جلو اومد با خشم بازومو گرفت و با پشت دست توی دهنم کوبید.

از درد شدیدش توی سرم تیر کشید و روی زمین پرت شدم.

هیچی نگفتم حتی اشکم نریختم داغی خونو از بینیم حس کردم .

_تو اینجایی برای تمکین از فردا هم قراره نامزدم با ما زندگی کنه.

خیلی درد داشتم اما از جام پاشدم و گفتم:

_حق نداری زندگیمو جهنم کنی.

جلو اومد و با لبخند موزی وار گفت:

_زیر خوابم بشی جهنم که هیچ بهشتم میشه البته نمیتونن تضمین کنم رها بات مثل من رفتار کنه.

_به رها جونت بگو تمکینت کنه.

دستشو نوازش وار روی جای سیلیش کشید و با لحن خمار گفت:

_بکریه تو حرارت تو جذابیت تو…
نه فکر نکنم رها ذره ای مثل تو باشه.

خودمو عقب کشیدم و با بغض گفتم:

_کاری که تو کردی خود تجاووز بود.

_هه زنمی همه جوره وضیفته.

_نمیخوامت.

_یهبار باشی مشتریمیشی.

اخم وحشتناکی روی صورتم نشست با لحن تندی گفتم:

_تو آدم بیشرمی هستی یه شب باهات بودم خیلی بد بود.

از جمله ی آخرم لبخند محوی روصورتش اومد با لحن طنزی گفت:

_قول میدم دفعه بعدی نرم پیش برم که توهم لذت ببری جوجه.

بغض کردم لبام جلو اوم از بحث با کیان خسته با درد خواستم ازش دور بشم که با نگاه حریصی سمتم اومد.

دستشو پشت بازوم انداخت و با خشونت مشغول بوسیدنم شد.

هرچقدر‌ خودم رو تکون دادم نتونستم از حصار بازوهاش آزاد بشم.

میترسیدم بازم بخواد به زود باهام بخوابه اما کاری هم از دستم بر نمیومد.

داشت با اشتها لبامو از جا میکند سعی کردم بی حرکت بشم شاید دست برداره.

بالاخره دست از بوسیدنم برداشت و با لبای خیس دم گوشم گفت:

_دیدی جوجه؟
من هرچی بخوام به دست میارم مخصوصا لبای آویزون شده ی تو.

دلم زیرو رو شد این مرد مسخواست من رو شکنجه کنه .

از اتاق که بیرون رفت روی تخت نشستم و دست به سمت لبای خیسم بردم.

رها اگه میومد اینجا من چکار‌ می کردم؟
نمیتونستم یه زن دیگرو تحمل کنم.

کیان خیلی موزی بود و این منو میترسوند.

 

سحر باهام تماس گرفت و از خوبیم که مطمئن شد و کلی هم باهام حرف زد تلفن رو قطع کرد.

منم دوش گرفتم و برای ظهر نهار آماده کردم.

بعد از اون هم سعی کردم خودم رو با تلویزیون سرگرم کنم.

صدای زنگ در که اومد با بیحالی و خیال این که سحره به سمت در رفتم.

ولی با باز کردنش شوک شدم.
کیان با یه دختر بسیار شیک پوش و چهره ای جذاب که توی آرایش غرق بود روبرون بود.

_چته چرا ماتت برده.

بی حرف و چشمایی درشت از جلوی در کنار که کیان گفت:

_رها از امروز پیش ما زندگی میکنه.

پس این دختر جذاب و زیادی شیک با بینی عملی رها بود؟

_خدمت کارته کیان؟

_زنمه.

دختره ماتش برد با صدای جیغ جیغو گفت:

_چی زنته منظورت چیه من مگه مسخره توم.

_رها سرم درد میکنه اگه میتونی باش کنار بیای بمون.

دخترک انگار تازه مثل آتشفشان منفجر شد.

با قیافه ی درهم و صدایی که رو سرش بود سمت من اومد و گفت:

_چبه نشستی زیر پاش؟

با بیخیالی فقط نگاهش کردم که موزی وار با صدایی که فقط من شنیدم گفت:

_کاری میکنم یک هفته نشده دمتو بزاری رو کولت و گورتو از این خونه گم کنی.

پوز خندی زدم و توی دلم گفتم:

_من که از خدامه برم اون کیان بیشعور منو زندانی کرده.

نگاهمو از چهره برزخیه رها گرفتم و به سمت آشپز خونه رفتم.

کیان بازیه مسخره ای رو شروع کرده بود مسخره خیلی هم مسخره که معلوم نبود قربانیش کیه.

خدارو شکر که اتاق منو کیان جدا بود اگه نه ستایی باید تو یه اتاق می موندیم چون دیدم وسایلشو توی اتاق خواب کیان برد.

میز رو چیدم و حتی برای اون عجوزه هم ظرف گذاشتم.

کیان لباساشو عوض کرد و با تیپی اسپرت از اتاق بیرون اومد.

_چه بوهای خوبی.

از این که ازم تعریف کرد خوشحال نشدم دلم میخواست بزنم تو دهنش که انقدر عذابم نده.

پشت میز نشست و با لحن موزی واری گرفت:

_خوب تونستی با هووت کنار بیای!

متقابلا پوزخند زدم و گفتم:

_همون طور که با قاتل روح و روانم کنار میام با اون دختر بیچارم کنار میام.

پوزخند زد و زیر لب چند بار گفت:

_دختر…بیچاره…دختر بیچاره.

بعد با صدایی که بالا رفت گفت:

_رها اگه گرسنته بیا برای نهار.

بی تفاوت برای خودم غذا کشیدم و سرمو گرم کرد.

_من دست پخت این دختررو نمیخورم.

_ای وای عزیزم پس از فردا خودت باید برای خودت غذا درست کنی.

_از بیرون سفارش میدم خوب.

بیی تفاوتی کیان برام عجیب بود و حدث میزدم نقشه ای تو سرشه.

بعد از خوردن نهار کیان از آشپز خونه بیرون رفت من هم میز رو جمع کردم.

نمیخواستم با اون دختر رو در رو بشم واسه همین توی اتاق خودم رفتم.

حوصلم سر رفته بود کاش موبایل داشتم با سحر حرف میزدم.

با به تصمیم ناگهانی تلفن بیسیم خونرو برداشتم و شمارشو گرفتم.

_جانم؟

_سحر؟

_سلام عزیزم خوبی؟

_اهوم حوصلم سر رفته.

_خوب پاشو بیا اینجا.

_بلد نیستم خونتونو خب.

_بابا سوار آسانسور شو بیا طبقه پایینی تون.

_کیان…

_تو بیا کیان با من.

با شوق باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.

نیاز به آماده شدن آنچنانی نبود پانچومو رو همون لباسهای خونگی پوشیدم و شالم رو آزاد روموهام انداختم.

از اتاق که رفتم بیرون کسی رو ندیدم واسه همین بیخیال به سمت در رفتم.

_کجا به سلامتی.

با ترس از شنیدن ناگهانی صدای کیان بالا پریدم و گفتم:

_چته ترسیدم.

_میگم کجا میری با این عجله؟

_پی…پیش سحر.

_اون وقت با اجازه ی کی؟

رو ترش کردم و با لحن تندی گفتم:

_پوشیدم خو نمیزاری از خونه برم بیرون.

_پرویی میدونستی؟

اینو وقتی نزدیکم شد گفت و چشماشو توی چشمام قفل کرد.

_من میخوام برم.

_نزارم چی؟

فقط نگاهش کردم که با لحن کلافه ای گفت:

_خیله خب برو.

با خوشحالی لبخند زدم و از در بیرون زدم وای بالاخره از بند آزاد شدم.

آسانسور توی طبقه ی خودمون بود وارد کابینش شدم و طبقه مورد نظرو زدم.

سحرو که دیدم گل از گلم شکفت خیلی باهم صمیمی شده بودیم.

_سلام خوشگله.

_سلام وای سحر پوسیدم تو اون موش دونی.

_تو به اون خونه ی زیادی شیک میگی موش دونی؟

_آخه نمیدونی که چی شده دهنمو سرویس کردن این دوتا.

با تعجب گفت:

_این دوتا کیارو میگی؟

ماجرارو کامل براش تعریف کردم.
هم عصبی بود هم خندش گرفته بود واقعا رها دختر دیوونه ای بود.

_واقعا خدا صبرت بده با این دیوونه.

_نمیدونم قصد کیان چیه ولی مطمئنن دیوونم میکنه.

_پووف فعلا بیا دوتایی خوش بگذرونیم من شامو گذاشتم به کیانم گفتم شب بیاد اینجا دور هم باشیم.

_وای اون رهای موشو نیاره با خودش؟؟

_نترس رها پاشم اینجا نمیزاره اصلا میونه خوبی نداریم باهاش.

_خب خدارو شکر.

رها برای این که حالمو خوب کنه یه آهنگ شاد پلی کرد و تا اومدن علیرضا و کیان کلی رقصیدیم و شیطونی کردیم.

ساعت هشت بود که صدای زنگ جفتمون رو هوشیار کرد.

سحر‌رفت که درو باز کنه منم روی مبل دم دستم نشستم تا نفسی تازه کنم.

علیرضا و کیان هر دو باهم اومدن با علیرضا گرم سلام و احوال پرسی کردم و به اجبار کنار کیان نشستم.

سحر توی آشپز خونه بود علیرضام رفت توی اتاق و رسما منو این هیولارو تنها گذاشتن.

میخواستم از کنارش بلند بشم که دستمو کشید و منو تقریبا توی بغلش نشوند.

_بودی حالا.

سرش زیر گلوم بود و گرماش قلقلکم میداد.

_قلقلکم میاد کیان.

خنده ی شیطونی کرد و بویه ی ریزی روی گردنم زد.

_اوم چه خوشمزه.

با اخم پسش زدم و خودمو عقب کشیدم.

_نکن.

اونم متقابلا اخم کرد و گفت:

_اومدیو نسازیا.

_نکن اذیت میشم من.

_ادما از خیلی چیزا اذیت میشن.

_مثلا وجود رها.

_اذیت نشو کنار بیا.

_مجبورم.

_اره مجبوری.

از این خودخواهیش عذاب میکشیدم اما سکوت کردم.

سحر با سینی هاوی چنتا چایی به جمعمون اضافه شد و گفت:

_رهارو چیکار کردی که ولت کرد؟

_رفت پی خوش گذرونیش میدونی که کلاهشم پیش شما بیوفته نمیاد اینجا.

_درکت نمیکنم که چرا باز راهش دادی به زندگیت.

_بهتره هم درک نکنی اذیت میشی.

سحر پشت چشمی براش نازک کرد و گفت:

_بی منطق.

علیرضا با لباس راحتی از اتاق بیرون اومد و گفت:

_چیکار کردی خانممو باز.

_هیچی من کاریش ندارم.

سحر خندید و گفت:

_عشقم ولش کن این بی منطقو.

انقدر بامزه این حرفو زد که هممون زیر خنده زدیم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن