آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۰

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

شامو کنار هم توی صلح و آرامش خوردیم خیلی غذای خوشمزه ای بود.

بعد از شام به پیشنهاد علیرضا به تماشای فیلم اکشن کمدی نشستیم.

کیان با لبخند کمرنگ و لحنی که ته مایه های شوخی داشت گفت:

_خشکو خالی فقط فیلم ببینیم؟ بابا یه چی بیار بخوریم!

علیرضا ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

_گمشو نیومدی که سینما.

منو سحر زدیم زیر خنده کیان نگاه چپ چپی بهمون انداخت و گفت:

_کوفت.

_خیله خب بابا پاپکرن داریم میارم الان.

_من قهوه میخوام.

_امر دیگه آقا کیان.

_پرورو ببین خو مهمون دعوت کردی.

سحر به سمت آشپز خونه رفت ماهم روبه روی تلویزیون نشستیم.

سحر که به جمعمون اضافه شد علیرضا فیلم رو پلی کرد.

نگاهی به کیان انداختم اونم به من نگاه کرد و گفت:

_چیه؟ نکته توهم دلت بغل میخواد؟

منطورشو نفهمیدم سوالی نگاهش کردم که به سحرو علیرصا اشاره کرد.

جفتشون تو بغل هم با حالت عاشقانه ای به تلوزیون زل زده بودن.

نگاهمو ازشون گرفتم و با گستاخی گفتم:

_نخیر.

پوزخندی زو و جلو اومد.

_اما من دلم میخواد.

یه قدم دیگه بم نزدیک شد و با قیافه ای که انزجار ازش میبارید گفت:

_فکر کردی کی هستی احمق من تورو اصلا جزو آدما حساب نمیکنم.

پوز خندی زدم و با ابروهای بالا رفته توی صورتش براق شدم:

_نکنه من تورو حساب میکنم دختره ی بندال؟

اینو که گفتم انگار خیلی سوخت چون با جیغ دستشو دور موهام حلقه کرد و موهامو کشید.

از دردش منم جیغ کشیدم تحملش برام خیلی سخت بود.

یکی از دستامو دور دستش حلقه کردم تا ازم دوربشه ولی اصلا انگار نه انگار.

_ولم کن وحشی…

_هرزه به کی گفتی بندال؟
بندال منم یا توی خراب که رو سر نامزد من چتر شدی؟

به من گفت خراب؟ با این حرف منو هم وحشی کرد مثل خودش جیغ کشیدم و پیش زدم.

اصلا به دردی که تو سرم می پیچید توجه نکردم و با چشمای پر اشک نگاهش کردم.

قبل این که بهم نزدیک بشه با پشت دست تو دهنش زدم.

لگدش که تو شکمم نشست از پا در اومدم با ناله ی آرومی کردم و رو زمین نشستم.

زیر دلم تیر کشید و تم زمان قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد.

صداهای اطرافم برام واضح نبود درد داشت دیوونم میکرد.

چشمامو بستم و از خدا خواستم این دردو هرچی زود تر تموم کنه تحمل نداشتم.

صدای کیان باعث شد که یکم به خودم بیام.

_چه خبره اینجا؟

هق هق رها باعث شد چشمامو باز کنم من داشتم جون میدادم اون چرد گریه میکرد‌.

_منو… منو زد هل..هلش دادم
بهم گفت خراب… زد تو ده…دهنم من…کاری…کاری نکردم فقط…از خودم دفاع کردم.

صدای قدم های کیان نزدیک تر شد کنارم رو زمین نشست و گفت:

_ترمه… ترمه میشنوی صدامو؟

ناله ای کردم و به خودم پیچیدم.

_باید ببریمش بیمارستان دقیق چی شد رها.

_هولش دادم عقب پام خورد تو شکمش من فقط…

_خیله خب رها هیچی نگو میبرمش بیمارستان.

درد داشت امونمو میبرید باز پیچ خوردم که کیان دستشو دور شونه هام حلقه کرد و منو بلند کرد.

سرم که روی سینش قرار گرفت نفس آرومی کشیدم و جلوی اشکامو گرفتم.

_خوبی؟ میتونی‌حرف بزنی؟

_تیر میکشه.

با شنیدن صدام سرعت قدمهاشو زیاد کرد

تا رسیدن به بیمارستان یک کلمم حرف نزدم یعنی شدت درد نمیزاشت که من بخوام صحبت کنم

نگاه کیان مدام منو رصد میکرد. وقتی رسیدیم کیان خواست باز بغلم کنه
که با صدای ضعیفی گفتم:

_خودم میام.

_بهتری؟

_میی…میتونم.

باشه ای گفت و کنارم راه افتاد منم دستمو ب بازوش بند شدم و با کمری خم راه افتادم.

ناله هام یک بند قطع نمیشد زیر شکمم خیلی تیر میکشید.

این صحنه درست تداعی اون روز کوفتی بود برام.

دکتر که بالا سرم اومدچشمامو باز بستم درد داشتم.

_چی شده؟

_خورده زمین!

_لگد خورده تو شکمم.

دکتر نگاهشو بین منو کیان چرخوند و مشغول معاینم شد.

_باید بستری بشه هرچه زود تر.

کیان با اخمای در هم گفت:

_چی شده آقای دکتر.

_شدت ضربه خیلی زیاد بوده از قبلم آسیب دیده رحم ولی جدی نبوده.

_الان… الان چی میشه؟

_چیزی نمیشه دخترم نگران نباش باید بستری بشی ممکنه رحمت آسیب دیده باشه.

با ترس سر بلند کردم و گفتم:

_نه تروخدا من…

_آرووم باش آروم الان میگم بت مسکن بزنن دردت بخوابه.

آقا شما تشریف بیارید کارای بستری رو انجام بدید.

کیان که رفت باز اشکام جاری شد.
پرستار بالای سرم اومد و گفت:

_عزیزم گریه نکن الان اینو میزنم بت دردت آروم میشه.

گریم شدت گرفت نمیخواستم آسیب ببینم نمیخواستم رحممو در بیارن وای خدای من.

نمیدونم توی اون سرم چی زدن چون هم دردم آروم شد هم سریع خوابم برد.

وقتی بیدار شدم توی یه اتاق بودم درد نداشتم ولی خیلی کسل بودم.

نگاهم به اطراف افتاد تختای دورم اکثرا پر بودن.

حس بدی بهم دست داد بوی بیمارستان زیر دلم زد خواستم از جام پاشم اما سرم توی دستم مانع میشد.

در اتاق باز شد پرستار دیگه ای به سمتم اومد.

_بیدار شدی عزیزم؟

_من…اینجا…

_آروم باش حالت بهتره خدارو شکر آسیل جدی ندیدی اگه دکتر‌ تایید کنه میفرستیمت بخش.

_همراهم…؟

_بیرونه میخوای صداش کنم؟

_آ…آره.

_باشه عزی م سرمتم تموم شده دکترم تا چند دقیقه دیگه میاد.

لبخند زدم و ارومو زیر لب تشکر کردم.
پرستار که بیرون رفت کیان وارد شد.

با دیدن چشمای بازم سمتم اومد و گفت:

_بهتری؟

فقط نگاهش کردم دلم نمیخواست جوابشو بدم.

_چرا حرف نمیزنی؟

_نمیخوام.

اخماش توی هم رفت و با لحن تندی گفت:

_هنوز برای اون کارت باید بهم جواب پس بدی.

بی تفاوت رومو ازش گرفتم و گفتم:

_هیچ حرفی باهات ندارم الانم برو بیرون و به سحر بگو بیاد پیشم.

_اون رو سگ منو ترمه بالا نیار.

_چیه اون رو سگت بالا بیاد مثل اون دختره میزنی منو؟

با کلافگی دستی به ته ریشش کشید و گفت:

_بی صبرانه منتظرم مرخص بشی.

اینو گفت و بی توجه به واکنشم از اتاق بیرون رفت.

از فکر این که بیرون از این بیمارستان باز باید با اون دختر وحشی توی یه خونه زندگی کنم بغض کردم.

دام میخواست بلایی سر خوردم بیارم تا باز اینجا بمونم.

وقتی به بخش منتقلم کردن هیچ کس کنارم نبود.

کیان برام اتاق خصوصی گرفته بود و خودشم رفته بود.

نیم ساعتی گذشت تا بالاخره سحر اومد.
با دیدنش هم خوشحال شدم هم احساساتی.

_سحر…

_عشقم چی شدی چه بلایی سرت اومده؟

_کیان نگفت برات مگه؟

_گفت خوردی زمین!

_با رها دعوام شد موهامو کشید منم زدم تو گوشش بهم گفت هرزه با لگد زد تو شکمم.

اینارو با بغض و گریه براش تعریف کردم.
از تعجب چشماش اندازه یه نلبکی شده بود.

_غلط کرد به کیان گفتی؟

_کیان بم گفت حسابمو میرسه.

_دختره ی عوضی میدونستم یه کندی میزنه.
اصلا نترس ننیزارم بلایی سرت بیاره.

_دکتر گفت آسیب جدی نیست من میترسم سحر‌خیلی تنهام.

سحر با غم نگاهم کرد پیشونیمو بوسید و گفت:

_همیشه کنارت می مونم نترس.

سحر کلی باهام حرف زد به سختی کمپوت به خوردم داد ولی حال بدم خوب نمیشد.

نزدیکای غروب بود که باز سرو کله کیان پیدا شد.

منو که دید سکوت کرد انگار میخواست بهم بفهمونه بی اهمیتم.

_دکتر چی‌ گفت سحر؟

_نمیدونم فقط پرستارا اومدن خودت با دکتر صحبت کن.

_اره اگه بشه زود تر مرخصش کنیم.

_من نمیخوام مرخص بشم نمیخوام بیام تو اون خونه.

کیان بی توجه به من از اتاق بیرون رفت تا کارای ترخیص رو انجام بده.

عصبی بودم از دستش رو به سحر گفتم:

_سحر من برم تو اون خونه باز بلا سرم میاره میدونم.

_نترس کیان حواسش جمعه.

_جمع کرد حواسشو این شد وضعیت من اگه چیزیم میشد چی؟

سحر دستمو گرفت گونمو بوسید و با غم بسیار گفت:

_درست میشه نگران نباش.

کیان که اومد با چنتا برگه رو به سحر گفت:

_سحر علیرضا داره میاد دنبالت.

_چرا؟ من میخواستم پیش ترمه باشم.

_کار ترمه هم دیگه تمومه مام یکم دیگه میریم خونه.

سحر با شک سری تکون داد و گفت:

_میرم…توهم مراقبش باشیا.

_هستم.

سحر که رفت من موندم و این برج زهر مار و اون چشمای ترسناک لعنتیش.

_دو روز نشده اومده افتادی رو سر دختره؟

_من کاری نکردم چرا نمیفهمی؟

اخماش توی هم رفت قدم جلو گذاشت و کنار تخت ایستاد.

_من خرم؟ نمیفهمم؟؟ پس رها چی میگه؟

_همشو دوروغ میگه بم گفت هرزه منم زدم تو گوشش.

_ولی اون میگه تو بش گفتی هرزه . جریان کاملا برعکس بوده.

چشمامو تو مظلوم ترین حالت ممکن در آووردم و گفتم:

_بخدا راست میگم منم اونو زدم ولی اون اول فحش داد.

کیان خیره به چشمام درحالی که سعی میکرد لبخندشو جمع کنه گفت:

_باید از دست شما توی خونه دوربین بزارم.

_اره حتما بزار که حق کسی ضایع نشه.

ابروهاشو بالا داد روی صندلی نشست و گفت:

_در هر صورت منو رها ازدواج میکنیم و توهم باید باهاش کنار بیای.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن