آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۱

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با تعجب توی جام نشستم و با صدای بلند گفتم:

_چی؟؟؟یعنی چی ازدواج میکنید؟

_یعنی همین.
پدر من و پدر رها دوستای صمیمی بودند و باهم شراکت داشتند.

این شراکت فقط در صورت ازدواج ما دوتا بهمون میرسه اگه نه همش وقف خیریه میشه.

_پس… پس این وسط من چیکارم چرا ولم نمیکینی؟

_آخه رها توی یه تصادف رحمش آسیب شدید میبینه و دیگه باردار نمیشه.

ما برای به دست آووردن این همه پول باید فرزند داشته باشیم.

منطورشو نفهمیدم با شوک گفتم:

_منظورت چیه؟ این مسخرس خوب از پرورشگاه بچه بگیرید.

_وقتی میتونم بچه هم خون خودم داشته باشم چرا از پرورشگاه؟

_نه…من نمیزارم…من… تو مگه نمیگفتی رها…

_چی؟ چرا حرفتو کامل نمیزنی؟

_گفتی رها کثافته همش‌ دنبال خوشیه خودشه خودت گفتی!

_اون مال گذشته هاس به زودی همسرم میشه.

با لج و ناراحتی جوری که تحکم لحنمو گرفته بود گفتم:

_من هرگز براتون فرزندی نمیارم.

_دست خودت نیست میدونی که خیلی بهم بدهکاری.

_من مگه برده ی توم که برات بچه هم بیارم؟

_ببین برا من بلبل زبونی نکن اره بردمی خریدمت میفهمی؟

_نمیخوام…

میون حرفم پرید و گفت:

_حواست باشه زبونتو میبرم از این به بعد تو فقط برای ارضای من و حامله شدن و زاییدن تو خونمی.

بازوم توی دستش گرفت و محکم فشار داد.

از دردش چهرم توهم جمع شد و ناله ای کردم.

با چشماش برام خطو نشونی کشید و گفت:

_حواست رو جمع کن.

 

رویتخت دراز کشیده بودم هنوز کمی درد داشتم اما باید کارای خونرو انجام میدادم.

این چند روز رها اصلا سمتم نیومد فقط کیان هر دفعه میومد و یاد آوری میکرد که وظیفه تمیز کردن خونه و آووردن بچه براشون با منه.

و من آشوب می شدم از حرفاش و دلم میخواست قبل از خوب شدنم میمردم.

سحر بهم سر زده بود حالم نسبتا بهتر شده بود.

دوش آب گرم سر حالم کرد لباس ساده ای پوشیدم و دسمال سرمو از زیر موهای پر پشت و بلندم رد کردم.

هیچ کس توی خونه نبود بیخیال برای شام غذا بار گذاشتم و اتاق کیان رو مرتب کردم.

نزدیکای شب بود که هردوشون با لب خندون وارد خونه شدن.

سعی کردم بی تفاوت باشم و از تیر خلاص نگاه رها رد بشم اما صداش دلمو خون کرد.

_عزیزم فردا عقد کنونمونه هفته ی دیگم عروسیمونو توی باغ خانم بزرگ برگزار میکنیم.

خشکم زد من دلبسته نبودم به کیان ولی در هر صورت همسرم بود.

کسی که به دستش دخترانگی هامو از دست دادم.

حالا من میموندم محبتی که خرج کس دیگه ای میشد و فرزندی که…

چشمای اشکیمو بستم و درحالی که بهشون پشت میکردم گفتم:

_مبارکتون باشه. شام آمادی هروقت گرسنه بودید خبرم کنید.

صدام میلرزید دلم میخواست به اندازه ی دردام داد بزنم تا خالی بشم.

پا تند کردم خودمو به اتاقم رسوندم.
اشکام جاری شدند و توی این زندگی قرار نبود کسی منو دوست داشته باشه.

بابام ارزونیم کرد به یه عوضی و آخرشم تو چنگال مردی افتادم که میخواست نابودم کنه.

صدای کیان از بیرون اومد سریع اشکامو پاک کردم و از اتاق بیرون رفتم:

_بعله؟

_میزو بچین…

سری تکون دادو اومدم از کنارش بگذرم که گفت:

_برای شب اماده باش.

_اما دکتر…

میون حرفم پرید و گفت:

_حالت خوبه منم مراعات میکنم تا به هدفم برسم.

_بچه دار شدن هه.

لحنم پر از کنایه بود اما اصلا برای کیام مهم نبود چون با نیشخند گفت:

_اره دقیقا

مثل خودش خندیدم و مرموزانه گفتم:

_من هنوز درد دارم دکترم که گفت نباید تا چند وقت رابطه داشته باشم.

اگه دلت میخواد رحم منم مثل عشقت آسیب ببینه و نتونم کاکل زریتو به دنیا بیارم پس امشب آمادم.

چشماش مات شد از لحنم.
حتی تو رویاهاشم نمیگنجید که من انقدر تند و موزی وارانه باهاش صحبت کنم.

از کنارش که رد شدم لبخندم وسیع تر شد انگار مغزم به بیانم آفرین گفت.

میز رو مثل همیشه رنگین و زیبا چیدم ولی خودم ننشستم.

رها با شرتک و نیم تنه با طرح کیتی از اتاق بیرون اومد موهاشو دو طرفش بسته بود.

پوز خندی رو لبم اومد و حالا که شیر شده بودم نتونستم ی تیکه هم به این دختره ی افریطه نندازم.

_اجالتا شما خونواده داری؟

اخماش توهم رفت و با لحن تندی گفت:

_منظورت چیه؟

_آخه دوهفتس اومدی خونه مردی که فردا قراره شوهرت بشه!

تازه شبام تو اتاقش میخوابی یعنی خونوادت نمیگن دخترمون کجاست؟

چهرش سرخ شد دقیقا مثل یک گوجه هر آن ممکن بود منفجر بشه.

حرفم براش گرون بود تقریبا صدها فوحشو توی دوتا عبارت مودبانه به کار بردم.

_حرف دهنتو بفهم تا…

پریدم میون حرفش و با تمسخر گفتم:

_تا چی؟ میخوای باز فوحش بدی؟ یا بزنی تو شکمم؟

این دفعه شوهر جونت شاهده عزیزم پس بهتره دهنتو ببندی و جلوی وحشی بودنتو بگیری.

با لبخند ژکوند ازش دور شدم.
غمگین بودم ولی این تیکه هایی که به جفتشون پروندم حسابی بهم انرژی داد.

بی توجه بهشون به سمت اتاقم رفتم و لباسهامو عوض کردم.

هیچ وسیله سرگرمی نداشتم فقط میخوابیدم یا کار میکردم.

سرمو رو بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم.

غرق خواب بودم که یک دفعه حس کردم دستی داره توی موهام حرکت میکنه.

با وحشت چشمامو باز کردم و سعی کردم تکون بخورم.

سنگینی دستی که دورم حلقه شده بود نمیزاشت حرکت کنم.

_تکون نخور.

با شنیدن صدای کیان بیشتر ترسیدم اینجا چیکار داشت.

_ولم کن اینجا چیکار داری؟

_اومدم پیش زنم…

_اشتباه اومدی زنت اتاق کناریه برو پیش اون.

روم خیمه زد و صورتشو جلوی صورتم نگه داشت.

_من هرجایی دلم بخواد می مونم تو هم نمیتونی حرفی بزنی.

_کاری بام نداشته باش.

_فعلا کاری بهت ندارم فقط آروم بخواب.

تمام اجزای صورتشو از نظر گذروندم و با صدای آرومی گفتم:

_ولی رها چی؟؟؟

اونم مثل خودم نگاهم کرد و خمار گونمو بوسید و گفت:

_رها از فردا زنمه فعلا تو زنمی…

رومو ازش گرفتم و با آخم گفتم:

_هه من زنت نیستم نوکرتم بردتم ماشین جوجه کشیتم.

بیخیال دستشو از شکمم رد شد و گفت:

_اهوم کی بشه بچم این تو وول بخوره.

دلم یه حالی شد دوست داشتم بچه داشته باشم اما نه بچه ای که از خودم باشه و بگیرنش ازم.

جوری منو تو آغوشش گرفت که انگار تو وجودش حل شدم.

_تنگه جام.

پووف کلافه ای کشید و منو تو بغلش چرخوند.

_داری آذیتم میکنی قصد دارم یکم اذیتت کنم.

تا اومدم اعتراض کنم باز روم خیمه زد و از لبام کام کوتاهی گرفت.

پسش زدم اما ذره ای تکون نخورد فقط با اخم سرشو بالا آوورد.

_تکون نخور.
همراهی کن باهام.

نگاه خیرمو ازش گرفتم و به گردنش خیره شدم.

جلو اومد و این بار طولانی تر لبامو بوسید.

یه جور خاصی میبوسی انقدر هات و لعنتی بود که منم داغ شدم.

نا خود آگاه دستامو بالا آووردم و پشت گردنش حلقه کردم.

انگار از این کارم شاد شد که با هیجان بیشتری به بوسیدنم مشغول شد.

 

از وقتی که کیان و رها عقد کرده بودن دیگه شبها کیان پیش من نمیومد انگار اون شب هم مشکلی بینشون پیش اومده بود که پیش من خوابید.

فردا مراسم ازدواجشون بود و هردوشون از خونه بیرون رفته بودن.

عصبی از اتفاقای روبه روم شاید هم از لج لباسامو تنم کردم و از نبود اون دوتا سر خر استفاده کردم.

ساده ترین لباسی که داشتمو تنم کردم و بی مهابا خونرو ترک کردم.

هوای آزاد که به پوستم خورد کل وجودم پر از حس آزادی شد.

به سرم زد دیگه بر نگردم اما اگه کیان پیدام میکر و روزگارم سیاه بود.

راه مستقیمو در پیش گرفتم…
نه تلفن همراهی داشتم نه وسیله ای که بشه باش ارتباط برقرار کرد.

حتی ذره ای پول برای خرید هیچ چیزی نداشتم زندگی من واقعا عجیب بود.

اونقدر پیاده روی کردم تا چشمم به یک پارک نسبتا خلوت افتاد.

روی نیمکتی که جلوی راهم بود نشستم و به فکر فرو رفتم…

یعنی پدرم الان کجا بود؟
مهرداد بیخیال پیدا کردنم شده بود؟
بعد از بچه دار شدن چه بلایی سرم میووردن؟

کاش یه راهی بود که بتونم از دست همه ی این بد بختی ها فرار کنم و یه زندگی خوبو جدید بسازم.

کیان

از اینهمه خرید کردن خسته روی صندلی مجتمع تجاری نشستم و به اطراف خیره شدم.

فردا مراسم ازدواجم بود و من در آخر به هدفم میرسیدم.

چیزی که این وسط برام عجیب بود بلاتکلیفی و سر در هوا بودنم بود.

نمیدونستن آینده چطوری به استقبالم میاد اما تنها چیزی که برام مهم بود به دست آووردن حقم بود.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن