آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۲

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

توی فکر و خیال غرق بودم که تلفنم زنگ خورد.

شماره ای که روی گوشیم افتاده بود برام آشنا نبود اما جواب دادم.

_ بفرمایید؟

_سلام جناب مهندس.

متعجب شدم نگهبان ساختمان بود یعنی چه کاری باهام داشت؟

_سلام مشکلی پیش اومده؟

یکم مکث کرد و بعد با صدایی که شک داشت گفت:

_گفته بودید اگه خانمتون از مجتمع خارج شد شمارو با خبر کنم…

خارج؟ نه ترمه از مجتمع بیرون نمیرفت چرا باید خونرو ترک کنه وقتی هیچ پول و مکانی نداره!

_زن من از مجتمع بیرون رفت؟

_بعله چند دقیقه پیش رفتند بیرون.

عصبی و با خشم باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.

وای به حالش اگه پیداش میکردم.
توی این همه وقتی که تنهاش میگذاشتم حتی فکرشم نمیکردم از دستم فرار کنه.

خریدای رهارو همونجا ول کردم و بی توجه بهش و بدونه هیچ خبری با سرعت پاساژو ترک کردم.

سردرگم نمیدونستم کجارو بگردم اما اگه من کیان بودم پیداش میکردم.

ترمه

یکم که توی پارک نشستم به شدت گرسنه شدم.

هیچ پولی هم نداشتم که خرید کنم به خاطر همین مسیری که اومدم برگشتم.

توی راه سعی کردم جواب ماشینای مزاحمو ندم و با سرعت بیشتر به سمت خونه برم.

نزدیکای خونه بودم که حس کردم ماشینی با شدت کنارم ترمز کرد.

با ترس بالا پریدم و به عقب نگاه کردم.
با دیدن کیان که با خشم سمتم میومد قدم به عقب گذاشتم.

_میکشمت ترمه.

از ترس به دیوار پشت سرم تکیه دادم کاش زمان می ایستاد چون مطمئن بود یه بلایی سرم میاره.

ضرب سیلی که توی گوشم زد باعث شد سرم محکم با دیوار پشت سرم برخورد کنه.

از درد شدیدی که توی گونه و جمجمم پیچید گیج شوم و چشمامو بستم.

انقدر شکه بودم که توان گریه حتی نداشتم.

به خودم که اومدم وسط خونه پرت شدم و درد شدید بدنمم به بقیه دردام اضافه شد.

سکوت کردم چون واقعا ترسیده بودم.

_حالا دیگه از دست من فرار میکنی آره؟

_فرار نکردم… من…

_خفه شو تقصیر منه که بهت اطمینان کردم.

_من میخواستم هوا بخورم.

_بیجا کردی مگه من نگفتم حق نداری پاتو از خونه بیرون بزاری!

_چیکار کنم پوسیدم تو این چار دیواری لعنتی!

داد زد نه نه داد نزد نعره زد طوری که حس کردم گوشام کر شد.

_د به درک مگه من وظیفم جور کردن سرگرمی برا تو ا ؟

_ازت انتظار دیگه ای ندارم تو یه بیشعور ظالمی.

_ظالم بودن منو تازه از امروز میبینی دختر خانم دیگه زندگی مثل قبل برات آسون نیست.

از این حرفش اشکام روون شد خسته شدم از بس باهام بد تا میکرد.

_لعنت بهت… لعنت به تو که زندگیه راحتو ازم گرفتی.

_هه خونه بابات زندگیت خیلی راحت بود میدونم.

_من نمیخواستم فرار کنم فقط حالم گرفته بود.

_از این به بعد در نبود منو رها در های خونه کاملا قفله یعنی محاله بتونی پاتو از پاشنه در بیرون بزاری!

_ازت شکایت میکنم!

انگار‌براش جوک گفتم که قهقهه وار خندید و گفت:

_وای ترسیدم.

بعد چهره ی جدی به خودش گرفت و گفت:

_پاشو گمشو تو اتاقت.

ناچار با سستی سالنو ترک کردم و باز به تنها پناهم پناه بردم.

زیاد آدم اهل گریه و زاری نبودم بیشتر غمامو تو خودم میریختم برای همین زود اشکام خشک میشد و فقط غصه میخوردم.

از دیروز وقتی رها و کیان خونه بودن پامو از اتاق بیرون نمیزاشتم.

حتی براشون غذا هم آماده نکردم و عجیب بود کیان به این حرکتم هیچ اعتراضی نکرد.

امروز صبح زود تر از همیشه از خونه خارج شدن رها ظاهرا میخواست بره آرایشگاه و کیان هم باید آماده میشد.

وقتی از خونه خارج شدن منم از اتاقم بیرون اومدم.

میخواستم بعد از خوردن صبحانه پیش سحر برم چون واقعا تنها بودم.

صبحانمو با بی حوصلگی خوردم و پانچومو روی بلوزم تنم کردم.

وقتی خواستم از در خارج بشم متوجه شدم که قفله.

با تعجب بهش زل زدم…جدی جدی درو قفل کرده بود وای کیان عوضی.

با غصه روی کاناپه لم دادمو سعی کردم جلوی بغضمو بگیرم.

اصن یه دفعه من مردم نباید کسی بیاد جنازمو جمع کنه اه…

با ناراحتی خودمو مشغول آماده کردن غذا کردم.

بعد از ظهر بود که صدای باز شدن درو شنیدم.

با کنجکاوی جلو رفتم کیان با چنتا وسیله وارد شد.

وقتی دیدمش اخم هامو توی هم کشیدم و ازش رو گرفتم.

_چته طلب کاری؟

_نه پس بدهکارم چرا درو قفل کردی اصن یه هو من بمیرم یکی نباید بیاد جنازمو جمع کنه؟

چشماشو توی کاسه چرخوند و با قیافه جمع شده گفت:

_بلبل زبونی نکن حقته.

_ای ایشالله عروسیتون کوفتتون بشه.

_پس بیا بریم…

منظورشو نفهمیدم با شک گفتم:

_چی گفتی؟

_میگم بیا بریم که با دیدن ریخت نحست عروسیم کوفتم بشه.

_هه هه من بیام عروسیت قشنگ تر هم میشه.

_پوز خندی زد و بی توجه به من وسایلو روی اولین کاناپه پخش کرد.

_برا چی اومدی خونه تو مگه امشب عروسیت نی؟

با خشم نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:

_به تو ربطی نداره.

بی ادبی گفتم و با اخم راهی آشپز‌خونه شدم.

گوشی موبایل کیان مدام زنگ میخورد انگار تلفن رئیس جمهور بود.

منم وقتی کارام تموم شد توی سالن نشستم و بی مهابا زل زدم بهش.

کیان با اخم و چهره جدی گفت:

_چته تمومم کردی!

_دارم فکر میکنم.

با طلبکاری در حالی که صورتش چین افتاد گفت:

_اونوقت مگه تو فکر‌هم میکنی عقل داری اصن مگه؟

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_اره دارم مخصوصا الان که یه سوالیم ذهنمو در گیر کرده.

خدا چرا اصن برا آفرینش تو وقت نزاشت چرا شبیه کرگدنای پیری تو آخه.

چشماش درش شد اول با کلی تعجب و بعد با خشم گفت:

_من شبیه کرگدن پیرم؟

سرمو به بالا و پایین تکون دادم و گفتم:

_اهوم…

حس کردم به سختی خودشو کنترل کرد که نزنه تو صورتم.

براق شده توی چهرم گفت:

_احمق همه دخترا میمیرن برام اونوقت توی دوزاری ب من اینو میگی؟

از این که تونستم حرسشو در بیارم خوشحال شدم و با لبخند گفتم:

_اونان واسه پولت دنبالتن…مثل رها.

با لج کنارم اومد و منو توی سه گوش دیوار گیر انداخت.

_هووم چرا تو به خاطر پولم دنبالم نیستی؟

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_پولت مال خودتو رها جونت.

صورتشو بهم نزدیک کرد و به لبام خمار نگاه کرد.

قبل این که منو ببوسه با لحن موزی واری گفتم:

_هه عزیزم روز عروسیت میخوای لبای منو ببوسی؟ بهتره بری رها خانمتو ببوسی.

_اونم میبوسم.

پسش زدم و گفتم:

_نمیخوام منو ببوسی هوسباز.

_نزار هوس باز بودنو اینجا نشونت بدم.

با لبای برگشته ازش رو برگردوندم ولی اون درحالی که پیراهنشو در میوورد گفت:

_آماده باش ببرمت ویلا باید کمک کنی!

_نوکرتون که نیستم.

با گستاخی گفتم که بازومو کشید و گفت:

_نوکر که نه ولی باید اونجا باشی!

_نمیخوام کار‌کنم.

_یا کار میکنی یا میزاری لباتو…

باز بهم نزدیک شد لعنت بهش خیلی سکسی بود .

_هیچ کدوم نمیتونی مجبورم کنی.

_یا بهتره عشق بابارو روزی
بکارم که با مامان خوندش ازدواج میکنم.

با صدای بلند گفتم:

_نمیخوام نمیخوام ولم کن.

اصلا بهم توجه نکرد چون با وحشیگری منو به خودش چسبوند و به سختی لباشو به لبام چسبوند.

جوری با حرارت ممو بوسید که دلمو به لرزه انداخت.

اصلا تلاش نمیکردم از من جدا بشه ولی نمیتونستم باهاش همراهی کنم.

یه جورایی هول شده بودم. هم رغبت داشتم هم نداشتم وای خدا دشت دیوونم میکرد.

ازم که جدا شد و لبخند گفت:

_اووم لبات خوشمزن.

دلم میخواست بزنم تو گوشش ولی شل شدم میخواستم فقط فرار کنم.

گوشمو با حرارت بوسید و گفت:

_حالام برو یه لباس خوشگل بپوش اونجا به عنوان مهمان باید باشی‌.

_دوست ندارم بیام اصلا.

_میای فقط عجله کن تا خودم قبل رفتن دنبال رها ببرمت.

با لج از کنارش گذشتم به خاطر لجبازی باهاشم بود امشب حسابی به خودم میرسم.

یه لباس مشکی از توی کمد در آووردم به نظرم مناسب بود خیلیم قشنگ بود.

آرایشمو حرفه ای نه ولی ساده رو صورتم نشوندم و در آخر رژ قرمر ماتم رو رو لبام نشوندم.

موهامو صاف دورم ریختم و شال و مانتومو برداشتم.

از اتاق بیرون رفتم و لبخند مسخرمو جمع کردم.

_من آماده شدم.

داشت لباساشو میپوشید.
به سمتم برگشت و با تعجب گفت:

_عروسیه زن دوم منه تو چرا انقدر به خودت رسیدی؟

_دلم خواست.

خندید و هیچ ایرادی نگرفت ولی با لحن شوخی گفت:

_گفتم که بدونی عروسیه حووته!

_میدونم خودم.
حالا نمیخوای بری آرایشگاه با این ریختو قیافه میخوای بیری جشن عروسیت؟

_میرم نترس…چقدر برات مهمه که من خوشتیپ باشم.

با ترش رویی گفتم:

_اصلا اینطور نیست.

باز خندید و گفت:

_اگه اماده ای بریم؟

تا رسیدن به خونه خانم بزرگ سکوت کردم و خودمو به صبر در مقابل تیکه های آبدار خانم بزرگ دعوت کردم.

_مامانتینا نیستن؟

_نه نتونستن بیان.

_وای خدا من اونجا با خانم بزرگ تنهام.

_نترس علیرضا و سحرم هستن.

با تعجب گفتم:

_واقعا که پاشدن اومدن عروسیت؟

_حالا نه که خودت نمیای؟

_برو بابا دوماد کروکدیل ندیده بودم!

_حووی سکسی ندیده بودم.

_چشم غره ای بهش رفتم که گفت:

_خلاصه مواظب خودت باش حتما.

_نترس کسی کاری به من نداره.

_اوم درسته ولی کیان رو قاطی اون کسی ها نکن.

بروبابایی گفتم و از ماشینش پیاده شدم.

داخل که رفتم هیچ کس رو نمیشناختم و خانم بزرگ هم الی یه سلام خشک وخالی هیچ چیزی بهم نگفت:

سحرو دیدم داشت آبمیوه به دست با یه خانم حرف میزد.

منو که دید با عذر خواهی از زن جدا شد و سمتم اومد.

_تو اومدی ترمه؟

_مجبورم کرد.
فکرشو نمیکردم شما هم بیاید.
علیرضا کو؟

_علیرضا بیرونه حوصلش سر رفت اینجا.

_میدونی کجا لباس عوض کنم؟

_آره عزیزم دنبالم بیا.

مانتومو در اووردم و وسایلمو یه گوشه گذاشتم.

عروس داماد به این زودی نمیومدن پس من هم سعی کردم زیاد ازکنار سحر دور نشم.

کسایی که منو نمیشناختن با کنجکاوی نگاهم میکردند.

البته هیچ کس منو نمیشناخت و سحر هم منو دوست خانوادگیشون معرفی کرد.

تعداد مهمان ها زیاد شد و من شدیدا حوصلم سر رفته بود.

عروس داماد که اومدن با بیخیالی از سر جام تکون نخوردم.

_ترمه؟

_جانم سحر؟

_بیا بریم جلو دختر چرا نشستی!

_بیخیال آخه من به زور اینجام حوصله داریا.

_منم راغب نیستم میدونی که چقدر از رها بدم میاد ولی برای ظاهر سازی مجبوریم.

ناچار باهاش همراه شدم.
وقتی کیان و رها وارد شدن چشمم روی کیان ثابت موند.

انگار از وقتی رفت خیلی جذاب تر شد تو اون شلوقی اونم منو دید که با لبخند مرموزش تو چشمام زل زد.

رها ولی اصلا متوجه من نشده بود.
هم لباسش و هم آرایشش خیلی قشنگ بود ولی برای من مهم نبود.

موسیقی با صدای کر کننده ای پخش شد و جوون ها مشغول رقص شدند.

کیان و رها توی جایگاهشون نشستن من هم دور ترین نقطه بهشون رو انتخاب کردم.

پسر جوونی که داشت با علیرضا حرف میزد مدام نگاهش به سمت من منحرف میشد.

از نگاهش خوشم نمیومد به خاطر همین خودمو با پوست کند خیاری مشغول کردم.

_خانم زیبا؟

سرمو بالا آووردم و با تعجب به همون پسر قد بلند اما نچسب زل زدم.

_بفرمایید با من امری دارید؟

_مشکلی نیست کنارتون بشینم؟

نیش خندی تحویلش دادم و گفتم:

_خیر بفرمایید مال پدرم که نیست.

خنده مصلحتیش رو مخم بود با پرویی گفت:

_چه شیرین زبان افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟

_حاتمی!

_جان؟

_عرض کردم حاتمی هستم.

ابروهای کمی تمیزش رو بالا داد و گفت:

_اوه انگار صحبت با شما کمی سخته!

_سخت؟ خیر!
اما زیاد مایل به صحبت با غریبه ها نیستم.

_خوب آشنا میشیم خانم جوان.

از این جنتلمن بازیشم خسته شدم و با لحن جدیی گفتم:

_با عرض معذرت زیاد تمایل به آشنایی با جناب عالی رو ندارم.

پسره با دیدن این غالب صفت من کمی نشست اما ناچار‌از کنارم رفت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن