آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۳

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

چه عروسیه کسل کننده ای بود.
البته من این حسو داشتن چون خیلیا اون وسط با سرخوشی خودشون رو تکون میدادن.

عروس و داماد که وسط رفتن حواس همه پی اونا رفت.

من هم که این جَو رو دیدم خواستم یکم از جمعیت دور بشم.

توی حیاط درندشت روی یکی از صندلی های سفید نشستم.

خلوت بود و صدای موزیک نا محسوس به گوش میرسید.

تو فکر غرق بودم که با شنیدن صدایی از جا پریدم.

_اینجا نشستی واسه چی؟

از جام بالا پریدم و با تعجب گفتم:

_تو کی اومدی؟

_سوالو با سوال جواب نده پاشو بیا داخل.

_به تو چه مگه تو داماد نیستی برو پیش عروس خانمت.

_عصاب منو خورد نکن ترمه بت میگم باشو بیا داخل.

با صدای بلند گفتم:

_دلم نمیخواد بیام.

با اخم جلو اومد بازومو گرفت و گفت:

_اون روی سگمو بالا نیار میگم بت.

_چه روی سگی؟ اصن تو سگ نیستی که تو کرگدنی!

با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:

_این زبونو تو از کجا میاری؟

با شیطنت و لج زبونمو در آووردم و چشت چشمی براش نازک کردم.

با حرس صورتشو جلو آورد منم سریع زبونمو بردم داخل اونم با لحن حرس داری گفت:

_مراقب باش نخورمش.

با چشمای درشت شده نگاهش کردم که گفت:

_من میرم داخل جلوی چشمم باش.

چشمامو تو کاسه چرخوندم و ناچار بعد از کیان وارد شدم.

گرسنم شده بود از روی میز چنتا خوراکی توی ظرفم گزاشتم و روی کاناپه لم دادم.

سحر از دور منو دید و سمتم اومد:

_کجا بودی پس؟

_رفتم یکم هوا بخورم.

_عجیب شد یه دفعه هم تو هم کیان غیب شدید.

_نزاشت بیرون بمونم به زور کشوندم توی سالن.

_از دست این کیان اصلا حواسش نیست که داماده.

_من حوصلم سر رفته سحر؟

خندید و گفت:

_خوب پاشو یکم برقصیم خوشگل خانم.

_وای نه من اصلا نمیتونم.

_چرا اون وقت؟

_خجالت میکشم.

به زور منو وسط جمعیت برد و گفت:

_باید برقصی.

اولش یکم معذب بودم اما کم کم راه افتادم. از بچگی هروقت چشم بابام رو دور میدیدم میرقصیدم.

عاشق این بودم که با موزیک خودمو تکون بدم و استعدادشم داشتم.

سحر با تعجب بم نزدیک شد و گفت:

_لعنتی چه خوب میرقصی.

بی حرف و با لبخند چرخی زدم نگاه خیلیا روم ثابت بود اما من چشم تو چشم با کیان شدم.

خیلی عمیق و دقیق زل زده بود به من و حرکاتمو از نظر میگذروند.

رها هم که حالا متوجه من شده بود در گوشش پچ پچی کرد.

از حرس خوردنم انگار خوشحال شد چون با خنده در حالی که توی آینه قدی رژلب منو از دور دهنش پاک میکرد رفتمو با نگاه تیزش بدرقه کرد.

با عصبانیت سوار ماشین علیرضا شدم واقعا که بازی کثیفی راه انداخته بود.

***

هفت روز از عروسیه کیان و رها میگذشت و فردای عروسی هردوشون برای ماه عسل شرشون رو کم کردن.

تو این چند روز من همرو خونه ی علیرضا و سحر بودم.

امروز برای تمیز کردن و مرتب کردن خونه از خونه سحر بیرون اومدم.

نزدیکای شب بود یک سری شروع کردم و در آخر با کمردرد بدی دست از کار کشیدم.

تو این چند روز تنهایی کیان حتی یک زنگم بهم نزد خوب معلومه جلو زنش نمیتونه.

اون بوسه آخرش تو مراسم عروسی خیلی دلمو به بازی گرفت و حس کردم کیان خود شیطانه.

بعد از خستگیه فراوان با سحر تماس گرفتم:

_الو؟

_سلام سحر چطوری؟

_خوبم چرا نیومدی پایین؟

_خیلی خستم امشبو خونه میخوابم.

_باشه عزیزم هر طور راحتی شام بیارم برات؟

_نه نه مرسی خودم درست کردم.

تلفنو قطع کردم تو تنهایی شاممو خوردم و بدونه شستن ظرفا خودمو تو تختم پرت کردم.

نیمه های شب بود با حس دستی روی شکمم از خوب پریدم.

با دیدن دوتا چشم مشکی خواستم جیغ بزنم که دستی جلوی دهنم قرار گرفت.

_هیش کیانم!

به خودم که اومدم با اخم و عصبانیت پسش زدم.

_برو عقب دست نزن به من.

چهرش برام واضح نبود اما اخم رو ابروشو میدیدم.

_چته باز وحشی شدی.

_برو همونجایی که یک هفتس داری خوش میگذرونی.

_به تو ربطی نداره.

_پس به کی ربط داره؟

_تو وظیفت فقط تمکینه منه فقط بچه آووردن.

با حرس و صدای بلند به سمتش رفتم و گفتم:

_عوضی منم زنتم بردت که نیستم.

_نگفتم بردمی ولی تو باید هرچه زود تر حامله بشی همین.

_نمیشو نمیزارم به هدفت برسی.

خشمگین نزدیکم شد و گفت:

_مگه دست توست؟

_حالا میبینی.

داشتم شدیدا حرسشو در میووردم و اونم عصبی شده بود.

با لبخند ژکوند ازش دور شدم که دستشو دور بازوم حلقه کرد.

_پس نشونت میدم.

_دست نزن به من ررو عقب.

تقلی هام بی فایده بود اون کار خودشو میکرد.

بدنمو آروم رها کردم ولی اشکام از کنار چشمم بیرون زد.

من میتونستم از رابطه هایی که داشتم لذت ببرم اما کیان فقط منو تحقیر میکرد.

لبهاش که روی لبهام قرار گرفت من چشمامو بستم.

چشمامو بستم که شهوت توی چشماشو نبینم.

چشماشو بستم که نبینم فقط یه زیر خوابم…

حالم از خودم بهم میخورد اما چشمامو بستم و اشک ریختم.

لبهاش ماحرانه لبهامو میبوسید و من فقط اشک ریختم.

بوسه هاش که شدت گرفت چشمام از هم باز شد.

دستاش جای جای بدنمو لمس کرد و تضاد عجیبی بین دستای گرمش و بدن زیادی گرمم بود.

قرصو توی کشو زیر لباسهام قایم کردم چون اگه کیان متوجه میشد بیچاره میشدم.

بعد از دوش گرفتن بدنم کاملا شل و بیحال شد.

گرسنگی و ضعف باعث سردردم شده بود.
به سختی لباسامو تنم کردم و از اتاق بیرون رفتم.

داخل آشپز خونه که شدم چشمم به رها افتاد که ترگل ورگل تر از همیشه داشت از خونه خارج میشد.

با دیدنم با پوزخند روشو ازم گرفت من هم نتونستم زبونم رو کنترل کنم و گفتم:

_عزیزم حق داری بد نگام کنی بالاخره شوهرت شبو با من صبح کرد.

نزدیکم شد و با لحن موزی وارانه گفت:

_من ناراحت نمیشم تو فقط یه زیر خوبی که داری وظیفه بارکشی بچمونو انجام میدی!

_زیر خواب؟
من زن اولشم…

_اما اون منو دوست داره.

_برا ارثیه شاید!
این بچم مال تو نیست بچه منه از خون من و برای ارث.

_کیان منو دوست داره جدا از ارث دیدی که چه مراسمی برام گرفت و چه ماه عسلی منو برد؟

اما برای تو چی؟ تو بیشتر یه خدمتکاری توی چشم کیان.

_اره تو که راست میگی ولی یه شبشو باید بیای ببینی حرفاش بهم چیه.

_تو با چه حقی اصلا با من همکلام میشی؟ حالم بهم میخوره از حرف زدن با یه گدای بی پدر مادر.

خواستم سریع یه جواب دندون شکن بهش بدم اما…

بغض بدی تو گلوم نشست چشمام پر شد رومو ازش گرفتم اونم سریع از خونه خارج شد.

دستمو با ضعف به سینک گرفتم و با حالت تهووع شدیدی رو زمین نشستم.

با صدای بلند زیر گریه زدم جوری حق میزدم که خودم برای خودم دلم سوخت.

بغض و هق هق راه نفسمو بسته بود آخ که چه بی کس بودم من.

گریم بند نمیومد و انقدر پر سرو صدا بود که هیچ صدایی از اطراف بهم نمیرسید.

_چی شده؟

ترسیده بالا پریدم اما هق هقم ادامه داشت درست میدیدم؟

قیافه کیان نگران بود؟
مهم نبود چون من خیلی داغون شده بودم.

 

داداشم خونه نبود با شنیدن صدای اه و ناله ی همسایه دیوار ب دیوارمون داشتم دیوونه می شدم.

بلند شدم رفتم توی اشپزخونه و با دیدن مانی دوست داداشم که توی پذیرایی لم داده بود رنگم پرید. اگه حال خرابم و می دید می فهمید یه مرگیم هست.

سریع رفتم توی آشپزخونه و اب سرد ریختم و داشتم میخوردم تا هوسم بپره. با حس داغی زیرگوشم پریدم.
مانی پشت سرم بود خم شد زیرگوشم و گفت: برای منم آب بریز.

لرزیدم و لیوانمو سریع دادم دستش و خواستم برم بیرون که محکم کشیدم و پرت شدم بغلش.
با لحن خماری گفت: همسایه های لعنتی از بس اه و اوفشون هواست فکر ما مجردا رو نمی کنن نه؟

با شنیدن حرفش قرمز شدم. فهمید حالمو؟لبمو گزیدم که با لذت خودشو بهم چسبوند و ادامه داد: بنظرت اونا که فکر ما نیستن؟ بهتر نیست ما به فکر خودمون باشیم؟

با حرص گفتم:ب من چ؟ برو با گلنار مشغول باش. خواستم هولش بدم کع محکم چنگ زد به بین پام.

نقطه ضعفم توی مشتش نبض میزد. لرزیدم و ایستادم. زبونشو کشید روی گوشم و گفت: میخام بااین تپلی مشغول باشم.
طاقت نیاوردم وحشیانه لباشو بوسیدم که با دیدن کارم محکم‌چنگ زد به گردنم و محکم لبامو …

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن