آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۴

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_چی شده درد داری؟
چرا حرف نمیزنی؟

بازم سکوت کردم گریم جای این که اوج بگیره کمتر شد.

_د حرف بزن لعنتی چته؟!

_برو دست از…سرم بر..دار.

_چی شده که اینجوری گریه میکنی؟

_حالم…حالم از توو رها…رها بهم میخوره.

به زور بلندم کرد ضعف داشتم و کل وزنم روی شونه های کیان بود.

_چقدر بی حالی چیزی شده؟

_میخوام برم من این زندگیو نمیخوام من نمیخوام تحقیر بشم.

کلافه منو رها کرد و از دیدم خارج شد.
توی خودم جمع شدم وباز هم اشک ریختم.

چه مظلومانه دلم به آتیش کشیده می شد و برای هیچ کس مهم نبود.

کیان چند دقیقه بعد به زور صبحانه به خوردم داد و با اخم گفت:

_برام تعریف کن.

حالم سر جا اومده بود اما هنوز بغض داشتم.

_نمیخوام.

ابروهاش به هم نزدیک تر شد کنارم نشست و بازومو بین انگشتاش گرفت:

_یعنی چی؟
باید برام توضیح بدی!

با بد خلقی گفتم:
_تحقیرای زن عزیز تو توضیح بدم؟

_چی؟

_باهات هیچ حرفی ندارم نمیخوام درمورد اون حرف بزنم و یادم بیاد که کیم.

نمیخوام یادم بیاد که چه بد بختم ولی بخدا اگه یه بار دیگه دم پرم بیاد قید همه چیو میزنم و کاری میکنم که جفتتون پشیمون بشید.

پوز خندی زد و گفت:

_چیکار میخوای بکنی مثلا.

_میتونی امتحان کنی.

_ببین دختر جون منو تحدید نکن کل وجود تو برای منه.

_اگه وجودی نباشه چی؟

سکوت کرد با شک نگاهم کرد و گفت:

_جرعتشو نداری.

پوزخند زدم و دیگه تکرار نکردم که میتونی امتحان کنی!

_من هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم.

_حرف حسابت چیه؟!

_سه تا چیز ازت میخوام.

_چه خوش اشتها!

_همه کارایی که میگیو انجام میدم فقط همین سه تا چیزو ازت میخوام.

_خوب بگو حالا.

_نه باید بش عمل کنی…

_باشه بگو…

_اولیش این که دیگه نمیخوام همسرت اطرافم باشه.

_حله خودتم دوری کن پس.

_دوری میکنم.
دومی این که یه تلفن همراه میخوام.

برای این یکی یکم مکث کرد اما با شک گفت:

_میخرم.

_خوبشو باید بخریا.

_باشه میخرم برات.

لبخند زدم و گفتم:

_میخوام برم کلاس کامپیوتر.

اخماش شدید توهم شد مطمئن بودم موافق نیست.

_اصلا حرفشم نزن نزن باهام نمیشه بری بیرون از خونه.

چشمامو ریز کردم خودمو جلو کشیدم و مثل گربه شرک گفتم:

_لطفا.

خر نشد چون با لحن تندی گفت:

_نمیشه اصلا نمیتونی از خونه بری بیرون مهرداد هنوز خطرناکه!

_خوب یه کاریش بکن تو…تو که میتونی!

_میگم نه یعنی نه چرا اسرار میکنی؟

با لج خودمو عقب کشیدم و گفتم:

_باید بزاری برم! من حتما میخوام برم.

پووف کلافه ای کشید و با عصبانیت گفت:

_من کی به تو انقدر رو دادم؟

_بزار دیگه چرا انقدر تو خود خواهی!

نگاهشو توی صورتم چرخوند نزدیک اومد و با لبخند کمرنگی گفت:

_باید فکرامو بکنم.

ایشی گفتم که صدای خندش بلند شد:
_ولی شرط داره!

با اشتیاق خودمو به سمتش کشوندم و گفتم:

_چه شرطی هرشرطی باشه قبول میکنم.

انقدر‌خوشحال بودم که متوجه نبودم شرط های کیان مطمئنن آسون نبودن.

لبخندش وسیع تر شد و تقریبا بهم چسبید.

_اوووم باشه پس من الان شروع میکنم.

تا اومدم عقب بکشم بین دستاش قفل شدم و لبامو بین لباش گرفت.

چون ناخود آگاه بود اولش حول کردم اما بعد برای این که رامش کنم باش همراهی کردم.

تعجب کرد چون مکس کرد ولی بعد با قدرت بیشتری ادامه داد.

وقتی ازم جدا شد خوشحال شدم فکر کردم تموم شد

اما وقتی منو روی مبل خوابوند بی اراده دستم دور گردنش حلقه شد.

بوسه هاش داغ بود و ادامه دار کم کم پایین اومد و چشمای من بسته شد.

با یکم درد ناشی از وحشی بازی های کیان روی تخت نشسته بودم و به تاج تخت پشت داده بودم.

کیان هم خواب نبود و داشت منو نگاه میکرد.

_چرا نمیخوابی؟

_دردم اومد.

این حرفو که زدم زیر خنده زد و گفت:

_من که کاریت نداشتم!

_خیلی دردم اومد وحشی هستی مگه!

_خوب شرطمو قبول کردی یادت رفته؟

_نه اما تو هم دیگه همه جوره سو استفاده کردی.

دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کامل تو بغلش کشوند و گفت:

_از کی میخوای بری کلاس؟

_نمیدونم هرچی زود تر بهتر.

_خیله خب میسپرم بچه ها ثبت نامت کنن.

_نمیشه با سحر بریم ثبت نام؟

_میشه اما جاشو من مشخص میکنم امن باشه.

_باشه طوری‌ نیست.

_حالا یکم بخوابیم دیگه خیلی حرف زدی.

با تقلی از حسار دستاش بیرون اونون و گفتم:

_نه نخوابیم من گرسنمه هنوز نهارم درست نکردم ساعت چهار بعد از ظهره بابا.

_از بیرون سفارش میدیم.

_پاشو از کنارم حالا اون زن احمقت میاد باز سلیطه بازیش گل میکنه.

اخماش توی هم شد. از کنارم نشست و گفت:

_گفتم تا اخر هفته یکی از واحدای طبقه پایینو براش آماده کنن.

_یعنی از اینجا بره؟

_منم باش میرم.

_پس من اینجا تنها باشم یعنی؟

_نه همینجاس پایینه هم پیش تو میام هم پیش اون.

_مسخرس بمون پیش همون لازم نکرده بیای.

_باز بازی در نیار با شرطات موافقط کردم.

_سری تکون دادم نمیخواستم بحثی پیش بیاد و پشیمون بشه.

همین که رها از این خونه میرفت منو خوشحال میکرد.

همونطور روی تخت دراز کشیدم و با سری کج شده گفتم:

_گوشیمو کی میخری؟

_شب میگم بیارن در خونه.

_گوشیه صورتی میخوام.

_بچه شدی صورتی از کجا بیارم برات آخه من؟

_میخوام گوشبه رها صورتیه اون شکلی.

_اون صورتی نیست ولی باشه میگم اون مدلی برات بیارن.

_مرسییی.

دوق زده غلط زدم که باز منو بغل کرد و با غر غر گفت:

_بخواب دیگه.

ناچار تو بغلش گم شدم و چشمامو روی هم گذاشتم.

****

با خوشحالی گوشیمو به سحر نشون دادم و گفتم:

_ببین چه خوشگله!

_آره خیلی مبارکت باشه.

_تازه عصرم باهم میریم کلاس کامپیوتر ثبت نام میکنیم.

_آره ادرسشو از کیان گرفتم با ماشبن من میریم راحت برمیگردیم.

_دوره از خونه؟

_نه زیاد ولی نزدیکم نیست یکی از دوستای علیرضا و کیانه.

_خوبه من که کلی ذوق دارم.

به این حرکت های بچگانم لبخند زد و گفت:

_منم خیلی علاقه دارم دنبال یه پایه میگشتم.

زنگ خونه که به صدا در اومد مکالمرو نصفه وو نیمه رها کردم.

پشت در قیافه نحص رهارو دیدم که با همون تیپ های جلف اما شیک همیشگیش بی مح به من داخل خونه شد.

حتی به سحر هم سلام نکرد و مثل خر سرشو زیر انداخت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن