آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۵

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_چه این دختره بیشعوره؟!

_ولش کن خدارو شکر که فردا پسفردا دمشو میزاره تو کولشو از این خونه میره.

قیافه ی سحر جمع شد و با لحنی که انزجار ازش میبارید گفت:

_کاش از این ساختمان میرفت کلا‌.

_اینا هیچ وقت از زندگی من نمیرن.
آخرشم باید بچمو بزارم تو دامنشو خودم برم به درک.

_ششش بیخیال تا اون موقع خدا بزرگه الان ناراحت اون موقع نباش‌.

_سحر من میترسم قرص ضد بارداری مصرف کنم کیان بفهمه.

_آره اگه متوجه بشه اطن آوانسایی که بهت دادرو از دست میدی.

_سحر سخته برام یه شکم بالا بیارم برا یکی دیگه.

_به اینا فکر نکن فعلا بیا از زندگیمون لذت ببریم.

سری تکون دادم و گفتم:

_گرسنمه از بیرون غذا سفارش میدی؟

با اشتیاق تلفنشو از جیب شومیزش برداشت و گفت:

_من دلم پیتزا میخواد توهم؟

_میخورم.

***

بعد از ظهر حاظر و آماده از اتاقم بیرون اومدم.

امروز اصلا با کیان برخورد نداشتم…برای اولین بار بود راحت با تیپ شیک میرفتم بیرون.

خودمو توی آینه قدی راهرو خونه نگاه کردم خیلی خوشم اومد.

با لبخند از شنیدن صدای پاشنه هام لذت بردم.

_کجا؟!

صدای کیانو که شنیدم با تعجب به سمتش برگشتم:

_تو خونه ای؟

_سوالو با سوال جواب نده.

با لبهای کج شده و قیافه ای ناراضی گفتم:

_با سحر میریم برای کلاس کامپیوتر.

_خودم باهاتون میام.

با حرس و لجبازی رومو ازش گرفتم و درحالی که قدم برمیداشتم گفتم:

_لازم نیست خودمون میریم.

خودشو سریع بهم رسوند بازومو گرفت و با اخم گفت:

_قرار نیست یاغی بشی.

_میخوام با سحر برم تو مدام گیر میدی.

_سحرم بیاد ولی منم همراهتون میام.

با حرس شماره سحرو گرفتم و به کیان چشم غره رفتم.

_الو سحر؟!

_جانم؟ آماده ای؟

_آره آمادم. سحر کیانم با ما میاد.

_وای برا چی میاد دنبالمون خوب.

_نمیدونم بیخیال بیا پایین باهم بریم.

_باشه میبینمت.

تلفنو که قطع کردم کیان با پرویی گفت:

_چته چشاتو چپ میکنی!

_چون برنامه هامو بهم میزنی!

بت شک نگاهی بهم انداخت و گفت:

_برنامتون چی بوده؟

_هیچی میخواستیم دوتایی بریم اما تو اومدی وسط برنامه هامون.

_خیلی حرف میزنی راه بیوفت.

زیر لب ایشی گفتم و جلو تر از کیان راه افتادم.
توی مسیر هر سه سعی میکردیم ساکت باشیم اما من نمیتونستم از هیجان چیزی نگم.

_یه موزیک بزار.

_خودت بزار.

_گوشیمو تازه خریدی هیچی روش نیست.

پووف کلافه ای کشید و گوشیشو به دستم داد.

_اینو بگیر و فقط ساکت باش.

_نوچ… نمیخوام ساکت باشم حوصلم سر میره.

چشماشو تو حدقه چرخوند و بدونه نگاه کردن بهم گفت:

_یعنی میخوای تا وقتی برسیم مخمو بخوری دیگه؟

_آره…
راستی رها کی میره خونه خودش؟!

_فردا یا پسفردا.

با هیجان دستامو به هم کوبیدم و گفتم:

_آخ جون.

این بار بهم نگاه کرد نگاهش جوری بود که حس کردم خنگم.

بی خیال به ریتم موزیک گوش دادم و تا رسیدن به اونجا سعی کردم ساکت باشم.

وقتی رسیدیم از ماشین میاده شدیم و دست در دست سحر جلو تر از کیان راه افتادیم.

_من میرم ساعت و روز کلاساتونو هماهنگ میکنم شما اینجا بمونید.

سحر پیشدستی کرد و گفت:

_مشکلی نیست
فقط اگه روزای فرد ساعت پنج باشه بهتره.

_تایمشو یه جوری اوکی کنم که یا من یا علیرضا بیایم دنبالتون بهتر نیست؟

_وا نه من خودم ماشین دارم کیان.

_ای بابا خیله خب از دست تو سحر.

رابطش با سحر خوب بود انگار سحر واقعا خواهرش بود.

کارها زود تر از اونی که فکر میکردم تموم شد و من اصلا دلم نمیخواست برم خونه.

رو به سحر با ناراحتی گفتم:

_سحری من دلم نمیخواد برم خونه!

_منم حوصلم سر میره خوبه شام بریم بیرون.

_وای مگه این بد اخلاق جایی میاد؟

_به علیرضا هم میگیم بیاد.

 

از حرفی که زد کاملا سوختم بغصمو چند برابر کرد و دلم شکست.

_خوبه که خودت میدونی.

سحر که اومد متوجه قیافه دمغم شد این دفعه من صندلی عقب نشستم.

سحر اشتیاق داشت و دوست داشت منو هم به وجد بیاره.

اما من بغض داشتم حالم خوب نبود و اصلا همراهیش نمیکردم.

***

توی خونه جلو تر از کیان رفتم توی خونه.

دلم میخواست فقط بخوابم و تنها باشم.
امیدوار بودم کیان نیاد سر وقتم.

سریع لباسامو عوض کردم و روی تخت افتادم.

در اتاق که باز شد چشمامو روی هم فشار دادم و خودمو به خواب زدم.

حس کردم نزدیک اومد نفسمو حبس کردم نمیخواستم باش باشم.

کنارم نشست و پشتمو نوازش کرد.
یه لحظه به خودم لرزیدم.

دستشو از کنار گوشم جلو آوورد لعنت بهش داشت حالمو خراب میکرد.

صداشو که کنار گوشم شنیدم از چشمامو باز کردم.

_میدونم بیداری.

چشمام باز شد و دقیقا عکس چشماش تو چشمام افتاد.

_دیدی گفتم بیداری؟

_کاری بهم نداشته باش.

_امروز خیلی بد اخلاق بودی.

_دلم نمیخواد بات حرف بزنم.

_اووم اما من میخوام.

_زوری؟
چطوری بهت خوش میگذره.

_تو همیشه رام میشی.

_ازت بدم میاد.

_همیشه اماده ای همیشه برام میز بان خوبی هستی

با تعجب به داداشم نگاه کردم و گفتم: یعنی چی باید بری کیان؟ میخوای من و اینجا تنها بزاری؟

با کلافگی گفت: نمیتونم نرم کیمیا. یه سفر کاریه اگه نرم موقعیت شغلیم در خطر میافته.

با بغض گفتم: منو میخوای تو شهر غریب تنها ول کنی بری؟
با ناراحتی گفت: تنها نیستی. مانی هست. تو باید پیش مانی بمونی. اون دوست منه تنهات نمیزاره.

با بغض برگشتم سمت مانی‌. چجوری با یه پسر تنها توی خونه باشم؟ مگه میشه.
با خجالت و ناراحتی گفتم: آخه داداش نمیشه که.

یهو مانی اومد جلو و با لبخند خاصی گفت: برای اینکه توی این خونه بمونم باید صیغه کنیم.
کیان از اتاق رفت بیرون ومانی اومد جلو. با لذت نگاهم کرد و گفت:دوست نداری شبا یه مرد بیاد کنارت و راحت بغلت کنه؟

با خجالت سرمو انداختم پایین. قلبم تند میزد. اومد جلوتر و چنگی به سی نم زد که از جا پریدم.
با شه وت گفت: دوست نداری شبا یه نفر اینارو برات بخوره؟

یهو دیوونه شد و محکم شروع کرد به خوردن لبام. زبونشو می کشید روی لبم یهو در باز شد. با شدت کشیدم عقب.
کیان بلند خندید و گفت: میزاشین من برم شروع میکردین خوب…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن