آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۷

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_چی شده؟

_حالت تهووع دارم و سر درد.

_متاهلی؟!

_بعله حس میکنم مسموم شدم دیشب پر خوری کردم.

_اشتهات زیاد شده جدیدا؟!

_خیلی گرسنم میشه.

_چقدر وقته عادت ماهانه نشدی؟!

_من اصولا عقب میندازم یعنی الان دوماهه نشدم عادیه چون هر سه ماه یه بار مریض میشم.

_خطر ناکه باید قبل از این اتفاقا میومدی دکتر ولی مشکلی نیست برات

آزمایش مینویسم همین امروز برو انحامش بده و جوابشو برام بیار.

_مشکل جدیی هست آقای دکتر؟!

_خیر ممکنه باردار باشی.
شایدم کیست…

با استرس به دهنت دکتر زل زده بودم نه خدا کنه بار دار نباشم…

آخه اصلا الان دلم نمیخواست بچه دار بشم…الانی که محتاج یکم خوش بودن بودم.

نگاهی به سحر که اونم با نگرانی به دکتر خیره شده بود انداختم و گفتم:

_جواب آزمایش چقدر وقت طول میکشه تا بیاد؟

_حدودا یکروز بعد.

از دکتر تشکر‌کردم کاش کیست داشته باشم اما حامله نباشم.

_بریم آزمایشو انجام بدی؟!

_آره حتما من خیلی نگرانم.

_نگران نباش عشقم همه چی درست میشه!

_امیدوارم.

تو ازمایشگاه با استرس تمام کارام سپری شد و مسئول آزمایشگاه گفت:

_فردا میتونید جواب آزمایشتون رو بگیرید.

تشکر گردیم و هر دو از آزمایشگاه بیرون اومدیم.

حالم خراب بود و اصلا دلم نمیخواست برم خونه.

میون راه رو به سحر گفتم:
_سحری من یکم اینجا بمونم؟!

_چرا؟! باهم بمونیم.

_نه میخوام قدم بزنم.

_با هم قدم میزنیم.

_نه…

_خطرناکه تو امانتی دست من دختر.

_میدونم میدونم ترو خدا بزار یکم تو حال خودم باشم.

_پس جواب کیان هم با خودت.

_باشه.

_مراقب خودتم باش حتما اگه مشکلی پیش اومد سریع یا با من یا با کیان تماس بگیر.

_چشم چشم چشم.

از ماشین پیاده شدم و دستی براش تکون دادم.

حالم ازین حس بهم میخورد توی پیاده رو قدم میزدم تا دگرگونیم بهتر بشه.

ذهنم پر از افکار رنگارنگ بود اگه حامله میبودم طول عمر موندنم توی خونه کیان نه ماه بود.

و بعد بچه ای که من مادرش بودم ولی حق نداشتم براش مادری کنم.

کاش خدا به دادم برسه و خودش به این زندگی‌سرو سامون بده.

تو افکار‌خودم غرق بودم که حس کردم ماشینی کنارم ایستاد.

سریع سرمو بالا اووردم یه سوناتای مشکی رنگ دوتا آقا توش بودن.

یه لحظه ترسیدم اطرافم خیلی خلوت بود اما با حرفی که زد آروم گرفتم:

_خانم ببخشید؟!

_بفرمایید.

_ما دنبال یه آدرسیم پیدا نمیکنیم شما بلدید؟!

با تردید جلو رفتم قیافه هاشون غلط انداز نبود برعکس خیلی هم آراسته بودن.

کارتو به دستم داد خم شدم آدرسو براش توضیح بدم که یه دفعه دستمو گرفت و دستشو جلوی دهنم گذاشت.

صدای جیغمو خفه شد و با نفس بعدیم حس تندی زیر دلم زد و از هوش رفتم.

سحر به خانه که رسید تلفنش زنگ خورد کیان بود و حتما می خواست جویای حال ترمه بشه.

تلفنش رو جواب داد:

_الو؟!

_سلام سحر ترمه کجاست؟!

_سلام چنتا کوچه پایین تر از خونه پیاده شد گفت میخواد پیاده روی کنه.

صدای داد کیان سحر ترسوند.

_چی؟!
پیاده شد پیاده روی کنه؟!
تو هم به راحتی گذاشتی که بره؟!

_اره آخه حالش خوب نبود.

_یعنی چی چرا حالش خوب نبود؟!
وقتی حالش خوب نیست باید بیشتر‌مراقبش باشی.

_چون دکتر گفت ممکنه حامله باشه!

نفس تو سینه ی کیان حبس شد ممکن بود حامله باشه؟!

زنگ خطر تو گوشش به صدا در اومد.
مهران همیشه در کمین بود تا ترمرو یه جوری از کیان دور کنه.

حالا ترمه ممکن بود حامله باشه…
بچه ی کیان توی شکمش باشه و مهران عوضی…

_زنگ بزن به خودش کیان چرا عصبی میشی.

_تو نمیدونی اون تو چه وضعیت خطرناکیه.

_دم کوچه ی…. پیادش کردم میاد خودش تو زیادی نگرانی!

_قطع میکنم باهاش تماس میگیرم بعد به تو خبر میدم.

_مرسی.

تلفن که قطع شد دلشوره به جون سحر افتاد.

اگه اتفاقی براش میوفتاد؟
اصلا نمیتونست خودشو ببخشه.
حالا که فکر میکرد ترمه واقعا بدحال بود.

با نگرانی منتطر زنگ کیان بود و کیان خراب تر از خودش.

کیان چند بار با تلفن ترمه تماس گرفت اما هیچ کس جواب نمیداد.

برای اخرین بار شمارشو گرفت و با صدای زنی که خواموش بودن گوشیشو اعلام میکرد نا امید شد.

ترمه:

حس میکردم تو خواب عمیقیم به سختی چشمامو باز کردم و غلط زدم.

جام خیلی نرم و گرم بود اما سردرد داشتم.

چشمامو باز کردم حس کردم خیلی وقته خوابم.

کل اتاقو از نظر گذروندم خیلی نا اشنا بود.
اصلا نمیشناختم اطرافمو.

با ترس روی تخت بزرگ نشستم و دستمو روی شکمم گذاشتم.

یادم میومد رفتیم دکتر…
وای خدا من میخواستم پیاده روی کنم اما اون ماشینی که اومد ازم آدرس بگیره.

بدنم شروع به لرزیدن کرد نمیدونستم کجام و این عمق فاجعه بود.

دستمو محکم روی گوشم گذاشتم و با تمام توانم جیغ کشیدم.

اونقدر جیغ کشیدم که دیگه صدام در نمیومد.

اشکام جاری شد غالب تهی کرده بودم.
در اتاق با شدت باز شد.

زنی با لباس مخصوص خدمتکارها وارد شد و با چشمای گشاد شده گفت:

_خانم چی شده؟!
چرا جیع میزنید مشکلی پیش اومده؟!

میگفت مشکلی پیش اومده؟!
من ربوده شده بودم و اون میگفت مشکلب پیش اومده؟!

صدام بالا بود و زن جا خورد:
_اینجا کدوم گوریه!

_وای خانم جان چرا عصبانی هستید اینجا خونه اقاس.

اقا؟!
نمیشناختمش.

_آقا دیگه کدوم خریه؟!

با حالت بامزه ای توی صورتش کوبید و گفت:

_ای وای خانم…
خدا مرگم بده آقا بشنوه عصبانی‌میشه.

_بره به درک من اینجا چیکار دارم میگم!

_وای خانم من نمیدونم میرم آقارو خبر میکنم خودشون بیان.

وقتی رفت متعجب در و دیوارو دید زدم یا خدا چند روز بود اینجا بودم؟!

_خوش اومدی!

صدای کلفت مردی توی اتاق پیچید و منو به ایستادن وا داشت.

_تو کی هستی؟!

_مهران.

اینو که گفت انگار تازه فهمیدم کجام.
چهرشو از نظر گذروندم.

قدبلند بود وهیکلی اما سرش کاملا بی مو بود.
انگار با تیغ همع موهاش رو تراشیده.

خیلی با جذبه بود اما من ازش نمی ترسیدم.

_براچی منو دزدیدی بزار برم.

خونسر نبودم و از عصبانیت میلرزیدم و لحنم محکم نبود.

_چون تو از اولم مال من بودی.

اخمام تو همش شد به سمتش رفتم و گفتم:

_چرا چرتو پرت میگی؟!
من شوهر‌دارم دست از سرم بردار.

_میدونم اذیتت میکنه باهم از زندگیت بیرونش میکنیم.

_چی داری میگی؟!
شوهرمه دوسش دارم منو دست شوهرم برگردون.

_خیلی حرف میزنی ببین منو!
پدرت تورو پیشکش من کرد الانم مال من میشی میفهمی؟!

_نه نمیفهمم چه مرد پرویی هستی!

_احمق شوهرت سرت هوو آوورده.

_به تو ربطی نداره من باهاشون کنار میام.

_چون احمقی ولی من نمیزارم تو مال منی.

این دفعه جیغ زدم داد کشیدم…
نمیزاشتم منو بدزده.

_من مال تو نیستم…
دست از سرم بردار…
میخوام برم من اینجارو دوست ندارم.

_دست تو نیست الانم با اون شوهر عوضیو دزدت تماس میگیرم.

باید بدونه زنشو میخوام…
طلاقتو میگیرم.

_من رضایت ندارم دزدم خودتی حالمم ازت بهم میخوره.

_عادت میکنی.

_چه ادم زبون نفهمی هستی تو مگه بچه بازیه که زن شوهر دارو بدزدیو انقدر راحت از خواستنش حرف بزنی؟!

_تو مال من بودی شوهرت تورو از من دزدید.

_از اولم من تورو نخواستم.

_ببین منو شوهرم نابودت میکنه!

_اون جوجه نمیتونه با من کاری کنه.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن