آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۸

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

وقتی رفت فهمیدم این مرد کله خر تره اینه که باهاش به توافق برسیم.

میترسیدم بلایی سرم بیاره چون من اینجا تکو تنها بودم.

دستی به شکمم کشیدم امروز باید جواب آزمایشمو میگرفتم.

سرمو به چپو راست تکون دادم.
با خودم فکر کردم هرچقدرم کیان عذابم بده ولی تحملش از این مردک بهتره.

دلم میخواست حداقل مقاومت کنم جیغو داد کنم شاید کوتاه بیاد.

یکم که بیشتر فکر میکردم متوجه میشدم که نه من هیچ کاری نمیتونم بکنم.

***
دانای کل.

کیان روی مبل سردر گم نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود.

علیرضا کنارش نشست و در حالی که برای تسکین ناراحتی دستی به بازدوی کیان میکشید گفت:

_داداش ناراحت نباش پیدا میشه.

_نمیتونم بیشتر ۲۴ساعته که پیداش نیست به همه بیمارستانا سردخونه ها سر زدم.

همه ی کلانتری هارو خبر کردم ولی نیست که نیست.

مهران بیشترف کار خودشو کرد من الان چیکار کنم؟!

صدای در خونه جفتشون رو بالا پروند.
علیرضا درو باز کرد با دیدن چهره گریون سحر با تعجب گفت:

_چی شده سحر؟!
چرا گریه میکنی؟!

سحر بی حرف وارد شد و اشکاشو با دستاش پاک کرد.

_د حرف‌ بزن نصف عمرمون کردی!

_حاملس…
ترمه حامله بود…
جواب آزمایششو گرفتم الان.
ترو خدا پیداش کنید.

باز هم به گریه افتاد و چهره کیان مات شد.

ترمه حامله بود؟!
واقعا داشتند بچه دار میشدن؟!

کیان یک دفعه از جاش پا شد با چشمایی که عصبانیت از توش میبارید گفت:

_میکشم اون مهران بی ناموسو.

علیرضا که این حال خراب کیان رو دید دنبالش دوید و گفت:

_صبر کن…
ما به پلیس خبر دادیم مملکت که بی قانون نیست!

_اگه هم خودش هم بچم چیزیشون بشه؟!

علیرضا باخود گفت:

_چقدرم که ترمه برای تو مهمه!

اما به زبان نیاوورد که دل رفیق گرمابه و گلستانش نشکنه.

_دلم آشوبه الان فقط خودش نیست توی شکمش بچه منه.

_میدونم داداش صبر کن!

_حداقل بریم کلانتری بگیم که کار مهرانه.

_اگه بلایی سرش بیاره؟!
ما هنوز مطمئن نیستیم.

_میدونم درد اون عوضی ترمه نیست اون نگران بارای هروئینشه.

_ اگه زیر سر اون احمق باشه میفهمیم.

_پوووف باشه صبر میکنم.

هردو با همون پریشونی باز سرجاشون نشستن.

هیچ کس حرف نمیزد فقط گاهی سحر اشک میریخت.

حس میکرد تقصیر کاره!
چون وسط کار تنهاش گذاشت.

هنوز نیم ساعتم نشده بود که سحر اون خب و بهشون داده بود که تلفن کیان زنگ خورد.

بی معطلی شماره ی ناشناس رو جواب داد:

_الو؟!

_به به جناب کیان کامیاب احوال شما.

صدای مهرانو میشناخت و با شنیدنش عصبی تر از قبل فریاد کشید.

_کثافت زن منو دزدیدی؟!

_آ آ آ…آروم باش کیان خان…
من کسیو ندزدیدم من مالمو پس گرفتم.

قبل این که جواب بده صدایی از اون طرف خط فرساد کشید:

_آشغال من کالای شما نیستم.

کیان صدای ترمرو که شنید غرید و حس کرد تارهای صوتیش پاره شد:

_میکشمت مهران بی ناموس زندت نمیزارم.

_اوه آروم باش عزیزم من زنگ زدم بگم که بهتره زود تر کارای جداییت با ترمرو انجام بدی؟

_کور خوندی مردک من زنمو بدم به تو؟!
غلط کردی این فکرو کردی.

_یادت که نرفته پدرش اونو پیشکش من کرده.

_فعلا که زن منه.

_پس میخوای بارارو جابه جا کنی؟!

_هه!
به همین خیال باش من تورو آدمت میکنم مرتیکه.

_ببین منو زنت تو دستامه بهتره کارایی که میگمو انجام بدی تا بیناموست نکردم.

کیان پشت سر هم فوحشای بد میداد و عربده میکشید ولی مهران تلفن رو قطع کرده بود.

_خدا لعنتت کنه عوضی!

_چی شد داداش تروخدا آروم باش.

_زنمو برده تحدیدم میکنه به بیناموسی!

_سیس آروم باش…

کیان علیرضارو حول داد و با لحن تندی گفت:

_بابا زنم تو دستاشه میگی آروم باش؟!

_میخوای چیکار کنی؟!
جم بخوری زنتو زیر دستو پاش میگیره.

علیرضام داد زد جفتشون از عصبانیت نفس نفس میزدن.

_چیکار کنم الان؟

_زنگ میزنم به دوستم پسر خالش سرگرد آگاهیه اون میتونه کمکمون کنه.

_باشه هرکاری میکنی فقط زود.

ترمه:

اصلا به جیغو دادم توجه نمیکرد هرچی فریاد میزدن هیچ کس به سراغم نمیومد.

آخر سر با درد بدی که زیر شکمم حس کردم دهنمو بستم.

خستم کرده بودن من اینجا غریب چیکار میکردم؟!

کاش کیان کاری میکرد با همه ی بد رفتاری هاش فقط میخواستم از دست این مردک خلاص بشم.

_عزیزم خوابی؟!

_برو از این اتاق بیرون چهره ی کریحتو نبینم.

_اوه چه بداخلاق ببین کوچولو دعا کن شوهرت کارامو جلو بندازه اگه نه خیلی برا جفتوون بد میشه.

_خدا لعنتت کنه عوضی کاش بمیری.

قهقههه وار خندید و از اتاق بیرون رفت!
این مردک دیوانه بود و کاش میمرد.

نمیدونم چرا وقتی صدای کیان رو شنیدم حس کردم دلم لرزید.

وقتی از نگرانی فریاد میکشید و روم غیرتی میشد دلم میخواست پیشش باشم.

دانای کل:

عصبی بود و مدام پاشو تکون میداد منتظر بود نظر سرگرد راستی رو بشنوه.

_ببین کیان جان از خط تلفن همراهت پیرینت گرفتیم صدای مهران جاجرودی از طریق اپراتور ضبط شده.

این خیلی به نفعته…
ما زیر بیست وچهارساعت همسرتو پیدا آرمین ارجمندو دستگیر و تحویل دادگاهش میدیم.

_اگه بفهمه بلایی سر همسرم بیاره؟!

_ما کاملا مخفی محاصرش میکنیم و در آخر دستگیرش میکنیم اما تو و همسرت باید توی دادگاه شرکت کنید و شهاردت بدید‌.

_حتما!
همسرم بارداره هرچی زود تر پیداش کنید بهتره.

_نگران نباشید فقط از شما میخوام اگه مهران جاجرودی تماس گرفت به پیشنهادش پاسخ مثبت بدید.

_چرا؟!

_هرچی مدرک بیشتر جرم سنگین تر.
توی دادگاه مجازاتش چند برابر میشه.

_شک نکنه؟!

_اگه شما رفتاری نشون ندید شک نمیکنه.

_لازمه که منم تو عملیات باشم.

_نه نه اصلا کیان جان اونجا فقط جای نیرو های متخصص و مصلحه.

_پس به من خبر بدید لحظه به لحظه.

_چشم حتما الانم برو استراحت کن.

_تا همسرو فرزندم پیدا نشن خواب به چشمام نمیاد‌.

کیان به خونه رفت ولی دلش پیش ترمه بود.

نمیدونست این چه تغییری بود که درونش به وجود اومده بود ولی دلش میخواست هرچه زود تر ترمه باز پیشش باشه.

امشب رو با بی حوصلگی باید کنار‌ رها سپری میکرد.

وارد خونه که شد نه بوی غذایی شنیده میشد و نه رنگی از کدبانویی.

با حسرت به سالن سر زد رها دراز کش سرش توی مبایلش بود.

_علیک سلام!

_سلام زنت پیدا شد!؟

از این که انقدر بس اهمیت بود لجش گرفت و با تندی گفت:

_به تو ربطی نداره.

رها درحالی که روی مبل مینشست و اخماش تو هم بود گفت:

_چته میخوای سر من خالی کنی؟!

_دهنتو ببند رها حوصله چرتو پرتاتو ندارم.

_حق نداری به خاطر اون بی ارزش به من توهین کنی.

خیلی داشت مخل عصاب کیان میشد و هر لحظه ممکن بود رفتار های بدی ازش سر بزنه.

کیان اونقدر عصبی بود که بی توجه به حرفای رها سوئیچ ماشینشو از روی میز برداشت و به سمت در رفت.

_کجا بعد چند روز اوندی حالا میخوای بری!

_ببند دهنتو نرو روی عصابم رها میزنم دهنتو آسفالت میکنم.

این حرف برای جیغو دادهای رها کافی بود.

انقدر صداشو برد بالا که کیان تحملش تموم شد.

_کثافت تو غلط میکنی به من دست بزنی فکردی منم اون هرزم که…

نزاشت جملشو تموم کنه با شدت توی دهنش کوبید و خونرو ترک کرد.

براش مهم نبود چه بلایی سر رها میاد فقط میدونست ترمه هرزه نیست.

دلیل این که جدیدا روی ترمه حساس شده بود رو نمیدونست ولی ننیخواست این وسط حقی ضایع بشه.

***

ساعت ها بود توی خونه مشترکش با ترمه تنها نشسته بود و منتطر تماس سرگرد راستی بود.

هنوز هیچ خبری از ترمه و اون مهران دزد نبود.

ترمه:

هردفعه با یاد اوری کیان و بقیه اشک توی چشمام جمع میشد.

دلم میخواست برگردم خونه حتی با همه ی سختیاش کنار میومدم اما اینجا نباشم.

هوا تاریک شده بود و هیچ کس بجز اون خدمتکار بامزه سراغ من نمیومد.

از بس به درو دیوار نگاه کردم بی حوصله شده بودم و دنبال یه راه نجات بودم.

ساعت دیواری یازده شب رو نشون میداد و من به این استرس و بی خوابیم لعنت فرستادم.

صدای در که اومد خودم رو به خواب زدم تا مبادا حرکتی از مهران بی صفت سر بزنه.

صدای نزدیک شدن قدمهاش با نفسهام یکی شد.

_خوبه که خوابی…
شوهر خنگت قبول کرد که بارامو جا به جا کنه.

اون احمق فکر کرده میزارم تو مال اوم بشی؟!

تو از اولم سهم من بودی اون دیگه باید فاتحشو بخونه.

از حرفاش لرز به تنم نشست…
کیان به خاطر من قبول کرده بود؟!

_یعنی من انقدر براش مهم بودم؟!
از خوشحالی دلم میخواست فریاد بزنم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن