آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۲۹

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

اما حرفای بعدیش خیلی سنگین بود.
این که نمیزاشت من برگردم خونه.

با این کاراش میخواست کیان رو گیر بندازه؟!

نه خدای من این چه عذابیه که رو سرم نازل شده.

صدای دور شدن قدمهاش و صدای فریاد یه مرد باعث شد توی جام نیم خیز بشم.

_رئیس محاصره شدیم دور تا دور عمارت پر از پلیسه.

و فریاد بلند مهران لبخند نیم بند ولی پر استرسی روی لبم آوورد.

_چی؟!!!
احمقا مگه نگفتم مراقب باشید؟!

خیز گرفتم که از سمتی فرار کنم اما به سرعت سمتم اومد و بازومو اسیر دستاش کرد.

_کورخوندید اگه فکر کردید میتونید منو دور بزنید.

_ولم کن عوضی.

جیغ زدم و با کشیده شدن موهام صدام چند برابر شد.

_دهنتو ببند زندت نمیزارم.

لرز به تنم افتاد با ترس ازش فاصله گرفتم و گفتم:

_ولم کن کجا میبری منو.

بی توجه به تقلی هام دستمو گرفت و مجبورم کرد پله هارو دوتایکی پایین برم.

پسر جوون ولی قد بلند نزدیک اومد و گفت:

_آقا چیکار کنیم؟

_بی سروصدا اول مارو بعد بقیرو از در پشتی بفرست زیرزمین از در زیرزمین فرار میکنیم.

_باشه بروی چشم آقا پس دنبالم بیاید.

مهران با همون فشار دستمو کشید اما من با جیغ خواستم که از دستش خلاص بشم.

جیغ بلندس کشیدم شاید صدام به بیرون برسه.

چندین بار پشت سر هم جیغ کشیدم که درد شدیدی توی فکم حس کردم.

انقدر درد داشت که نتونستم دیگه دهنمو باز کنم.

مهران با پشت دست توی دهنم کوبید و شوری خونو توی دهنم حس کردم.

صدای شلیک نشون میداد که موفق شدم و دردمو تقریبا فراموش کردم.

_لعنت بهت دختره ی عوضی.

صدای تیر اندازی های پشت سر هم باعث شد جرعت بگیرم و باز تقلی کنم.

با شدت بازومو کشید و چنتا مرد دیگم به سمتمون اومدن اما صدای نزدیک شدن تیر ها باعث شد ازمون فاصله بگیرن.

خود مهرانم از صدای می در پی گلوله ها قالب تهی کرده بود و من از

فرصت استفاده کردم و توی یه حرکت آنی ازش فاصله گرفتم و محکم وسط پاش کوبیدم.

با صدای دادش اون پسره که جلو تر از ما راه میرفت به سمتمون برگشت اما من خیلی زود تر پا به فرار گذاشتم.

پسره فرارمو دید اما حال مهران خیلی خراب بود.

تقریبا اون وسط هیچ کس حواسش به من نبود و من از گوشه کنارا پا به فرار گذاشتم.

به در خروجی که رسیدم صدای تیرا اذیتم میکرد.

همون گوشه ایستادم و نگاهی به اطرافم انداختم.

یکی از محافظای مهران که ظاهرا منو دیده بود به سمتم دوید و من با جیغ از پشت در فرار کردم.

صدای جیغام توی صدای گلوله ها گم میشد و باعث میشد کسی نشنوه.

از در که خارج شدم با دیدن پلیسی که غرق در کارش بود به سمتش دویدم و با احتیاط از کنارش رد شدم.

_کمک کمک کنید.

با دیدنم دست از تیر اندازی کشید و گفت:

_خانم شما چطوری اومدید بیرون.

انقدر هیجان زده و ترسیده بودم که با داد گفتم:

_نمیدونم آقا فقط نجاتم بدید.

دانای کل:

کیان از خستگی توی همون حالت نشسته خوابش برده بود ولی با شنیدن صدای تلفنش از خواب پرید.

با دیدن شماره ی سرگرد با استرس تلفنشو جواب داد.

_الو؟!

_سلام کیان جان.

_سلام سرگرد چی شد؟!

_خدارو شکر همه چی خوب پیشرف خانمت هم الان ادارس داره بازجویی میشه.

کیان با شنیدن صدای سرهنگ با هیجان و صدای گرفته از خواب گفت:

_خدارو شکر مرسی سرهنگ تا ده دقیقه دیگه اونجام.

_بیا پسرم.

گوشیو که قطع کرد به حالت جت خودشو به اداره آگاهی رسوند.

نگاهش که تو نگاه لرزونم گره خورد با تمانیه گفت:

_خیله خوب.

قدمام لرزون بود کیان که این حالمو دید دستشو دور بازوم حلقه کرد و منو همراه خودش کرد.

سرگرد راستیو بعد از تمام شدن ماجرا دیده بودم مرد مهربونی بود.

با کیان صمیمانه دست داد و رو به من گفت:

_بهتری دخترم؟!

_خو…خوبم.

_کاملا مشخصه.

از لحن مهربون و بامزش خنده ای کردم ولی تاثیری توی حال خرابم نزاشت.

_از اینجا که رفتید حتما دخترمونو ببر پیش یه دکتر.

_بعله میبرمش نه وصعیت جسمی نه روحیش اصلا مناسب نیست.

از شمام ممنونم که تموم تلاشتون رو کردید سرگرد.

_وظیفه بود پسرم.
مرقبشون باش.

وقتی باهم دست دادن منم اروم خداحافظی کردم و با کیان همراه شدم.

_میشه بریم خونه؟!

_اول باید ببرمت دکتر.

_خستم کیان دلم آرامش میخواد الان شبه جایی باز نیست.

_میبرمت بیمارستان تا نبرم خیالم راحت نمیشه‌.

نیش خندی زدم و با لحن خسته اما تندی گفتم:

_خیلی عجیبه!

_چی عجیبه!

_تو نگران من شدی!

_ازین به بعد همیشه نگرانتم.

_واقعا؟!
باعثو بانیش مهرانه؟!
باید برم زندان ملاقاتش ازش تشکر کنم.

دستش به سمتم اومد آروم روی شکمم نشست و گفت:

_باعثو بانیش بچمه!

_چی؟!

بچش؟!
کدوم بچه؟!
ولی من که حامله نبودم!؟
جواب آزمایش…

خدای من جواب آزمایشو گرفته بودن و الان من حامله بودم؟!

سه روز بود اونا خبر داشتن و من حتی بچمو حس نکردم؟!

با لحن ترسیده و لرزونی گفتم:

_اما من حسش نمیکنم؟!
نکنه مرده؟!

کیان وحشت زده نگاهم کرد و با صدایی که مثل من ترسیده بود گفت:

_چی میگی؟!

_اونروز درد داشتم اما…
کیان من اصلا چیزی حس نمیکنم.

اخمای کیان درهم شد…
نمیدونم چرا دلم خواست بچه داشته باشم.

نمیخواستم مرده باشه تو دلم با ترس از خدا خواستم بلایی سر بچم نیومده باشه.

سرعت کیان زیاد بود و خیلی سریع به بیمارستان رسیدیم.

بیمارستان خصوصی و مجهزی بود همون موقع برام سونوگرافی نوشت.

ترسیده به کیان تکیه داده بودم و باز مثل چند روز اخیر اشکام روون بود.

_سیس گریه نکن چیزی نشده.

_کاش حسش کنم کیان من نمیخوام بمیره.

_نمی میره انقدر تکرار نکن ترمه.

شاید بچمو ازم نگیرن من این چند روزی که توی دستای مهران اسیر بودن فهمیدم که چقدر دلم برا کیان تنگ میشه.

توی اتاق سنوگرافی کیان کنارم بود و دستمو تو دستش فشار میداد.

_خوب…

با شنیدن صدای دکتر نفس توی سینم حبس شد وای خدا چه استرسی داشتم.

_جای هیچ نگرانی نیست جنین سالمه و پنج هفتشه.

با ذوق لبخندی زدم کیان هم محکم دستمو فشار داد.

چشمام پر از اشک بود و دستم به سمت شکمم رفت.

_چرا…چرا حسش نکردم؟!

_بچتون یکم تنبله کم حرکت میکنه احتمال داره دختر باشه
اما هموز مشخص نیست.

دست خانم دکتر به سمت مانیتور رفت من اصلا چیزی نمیدیدم.

_این سرشه….

توضیح که میداد اشکای من بی هوا از چشمم پایین میچکید و لبخندم از رو لبام محو نمیشد.

خانم دکتر چنتا دستمال به دستم داد تا شکممو تمیز کنم بعد گفت:

_جدیدا در معرض استرس بودی و اینو کمترش کن.

و رو به کیان گفت:
_اصلا نباید ناراحت بشه.
بهتره کمتر حرس بخوره تا ایشالله بجه سالم به دنیا بیاد.

توی راه برگشت فقط به حرفای دکتر فکر میکردم…

باورم نمیشد حالا من صاحب فرزند میشدم.
تو دلم به خدا توکل کردم و خواستم همیشه بچم کنار خودم باشه.

چشمامو با حس خستگی بستم که کیان گفت:

_خوابت میاد؟!

_خیلی.

_گشنت نیست یعنی؟!

_خیلی!

_الان هیچ رستورانی باز نیست باید بریم خونه .

_دلم پیتزا میخواد.

به ساعتش که شیش صبحو نشون میداد نگاه کرد و گفت:

_الان فقط کله پزی بازه.

_به سحر میگم برام درست کنه.

همون موقع کیان گوشیشو از جلوش برداشت و شماره ای گرفت.

خیره خیره نگاهش کردم طول کشید که طرف مقابل جواب بده.

_الو سلام بیداری؟!
_…

_خوب خوبه سحر دارم ترمرو میارم خونه.

_…

_آره آره خوبه بابا بردمش دکتر حال بچم خوبه.

_…

_باشه اروم باش.
زنگ زدم بپرسم وسایل پیتزارو داری؟!

_…

_دلش پیتزا میخواد خوب.

_…

_دستت درد نکنه
خداحافظ.

با تعجب بهش زل زدم نمیفهمیدم واقعا به خاطر من سحرو از خواب بالا کشید.

_کیان؟!

_بعلههه.

_سحرو کشیدی از خواب بالا؟!

_مگه پیتزا نمیخواستی؟!

_میخواستم ولی…

خندید و دستای ظریفمو توی دستاش گرف و گفت:

_گفت درست میکنه برات.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن