آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۰

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سحر با دیدنم ازخوشحالی زبونش بند اومد.

با گریه منو بغل کرد و گونمو بوسید.
حرف نمیزد و اشک میریخت.

چقدر خدارو شکر کردم که همچین دوست خوبی بهم داده بود.

_خوبی کاریت که نکرد؟!

_نه بابا سالم سالمم.

دستش رو شکمم خزید و گفت:
_عشق خاله چطوره؟!

_رفتیم دکتر!
گفت وضعیتش خوبه خدارو شکر.

_شنیدم ویار کردی خانم؟!

_نه بابا چه ویاری از بس تو خونه ی این مردک جنجال داشتیم یه غذای درستو حسابی نخوردم.

_آهان برا همین هوس پیتزا کردی؟!

_اذیت نکن دیگه خجالت میکشم.

خنده ای کرد و منو به سمت پذیرایی برد.

کیان با خستگی چشماشو روی هم گذاشته بود و علی رضا داشت براش صحبت میکرد.

علیرضا با دیدن من صحبتشو قطع کرد و گفت:

_خوبید ترمه خانم؟!

_خوبم ممنون.

کیان صدامو که شنید دستمو گرفت و کنار خودش نشوند.

_باید استراحت کنی فقط!

_وای باز نکنه باید تو خونه زندانی باشم؟!

_زندانی که نه باید مراقب بچم باشی.

_حوصلم سر میره بچم ناقص میشه.

از استدلال بی منطقم قهقهه وار خندید و گفت:

_الان چه ربطی داشت؟!

_نمیخوام تو خونه بشینم فقط!

_کیان بزار بیاد شرکت پیش خودتم هست حواست بش هست.

به سمت سحر برگشتم.
به نظرم شرکت رفتنم بد فکری نبود حداقل از این مخمصه خلاص میشدم.

_نمیشه!

_دوباره تو زورگوییتو شروع کردی؟!

_اونجا جایی نیست که یه زن حامله بتونه توش راحت باشه.

سحر روبرومون نشست و گفت:

_بابا منم اونجام هواشو دارم خودتم که همه کاره ای!

_یه هفته آزمایشی بیاد اگه دیدم مشکلی نیست بمونه.

لبخندی زدم این که جدیدا زود تر راضی میشد خیلی خوشحال کننده بود.

از زور خستگی سرمو رو بازوی کیان گذاشتم و گفتم:

_هم گرسنمه هم خوابم میاد.

سحر با شتاب از جاش بلند شد و گفت:

_نخوابیا تا ده دقیقه دیگه آمادس.

سری تکون دادم و با شنیدن بوی پیتزا خواب از سرم پرید.

***

یک هفته بود که توی شرکت کیان کار می کردم و همون روز اول با همه ی کارمنداش مچ شده بودم.

شرکتش خیلی بزرگ بود ولی توی بخشی که من فعالیت میکردم زیاد شلوق نبود.

البته فعالیت که نه وقت گذرونی!
توی اتاقی که به سحر اختصاص داشت می موندم.

قرار بود سحر بهم کارو یاد بده تا حوصلم سر نره.

همه چیز ووی شرکت کیان خوب بود به جز نگاه های گاهو بیگاه حسابدارش.

یه مرد حدود سی و پنج ساله که از نگاهش اصلا حس خوبی نمیگرفتم.

متاسفانه حسابداری دقیقا کنار اتاق ما بود و من هربار این مردو میدیدم.

چند بار تو همین یک هفته بهم نزدیک شد و سعی در همکلام شدن داشت

اما من سرباز میکردم و ازش دور می شدم.

میترسیدم به کیان بگم نمیخواستم مشکلی پیش بیاد یا حتی دیگه نتونم بیام شرکت.

امروز سحر زود تر میرفت خونه ی خالش دعوت بودن.

یه سری برگه جلوی دستم گذاشت و گفت:

_اینارو از منشی گرفتم حوصلت سر نره تایپشون کن.

_وای مرسی تو هم که زود میری!

_خواهش میکنم عزیزم راستی بعد تایپ پروندرو تحویل آقای صبوری بده.

اخمام توهم شد نکنه منظورش همون حسابدار چشم چرون بود؟!

_آقای صبوری؟!

_اره اتاق بغلی حسابداری!

حول شدم هیچ کس خبر نداشت اما دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم.

_میشه من نرم؟!

_چرا چیزی شده!؟

سحر با شک نگاهم کرد و من نمیخواستم چیزی بفهمه!

_نه میرم چیزه…
اشکالی نداره.

_مرسی عزیزم میبینمت.

گونمو بوسید و با خداحافظی از اتاق بیرون رفت.

تایم برگه ها زیاد طول نمیکشید تصمیم گرفتن قبلش برم پیش کیان.

به منشی لبخند زدم و گفتم:

_آقای کیهان تنها هستن؟!

_آره عزیزم خبر بدم!؟

_نه نه…
لازم نیست مرسی.

تقه ای به در زدم
_بفرمایید.

وارد که شدم سرشو از لبتابش بیرون آوورده بود و به من نگاه میکرد.

_سلام.
خسته نباشی میتونم بیام.

_آره بیا بشین.

_سحر رفت منم گفتم بیام ببینم تو داری چیکار میکنی.

_خوبه…
سحر که میره یاد من میوفتی.

ریز خندیدم و گفتم:

_نه بابا آخه داره بهم کار یاد میده.

_آفرین!
زیاد خودتو خسته نکن یاد هست که دکتر چی گفت:

_مراقبم راستی فردا نوبت دکتر دارما.

چشماشو چندثانیه با مکث روی هم گذاشت و گفت:

_اوه اینو به کل یادم رفته بود باشه وقتمو براش خالی میکنم.

درحالی که از جام بلند میشدم گفتم:

_مرسی.
منم دیگه برم یه سری برگه دارم باید تایپش کنم.

_خواستم برم بهت زنگ میزنم.

باشه ای گفتم و از اتاقش بیرون اومدم.
توی محیط کار باهام جدی بود اما زیر زیرکی بهم محبت میکرد.

امروز اولین روزی بود که ازش پر حرفی میدیدم و خیلی برام جالب بود.

برگه هارو توی پوشه گذاشتم و فایلو ذخیره کردم.

چشمام به شدت میسوختن و چقدر دلم نمیخواست به اتاق اون چشم چرون برم.

با چنتا نفس عمیق تقه ای به در اتاقش زدم که گفت:

_بفرمایید.

وارد شدم ژست جدیی به خودش گرفته بود و سرش تو زون کن های جلوش بود.

_خسته نباشید آقای صبوری.

با شنیدن صدام با شدت سرشو بالا آوورد و نگاهی بهم انداخت.

_سلام خانم کیهان بفرمایید.

از جاش بلند شد و منم با کمی تامل نزدیکش شدم و پوشرو به دستش دادم.

_اینارو خانم علیدادی سفارش کردن بهتون بدم.

الان دقیقا روبروم بود و نگاهش نفسمو تنگ میکرد.

نزدیکی بهش حالمو بد میکرد و دلم میخواست سریع از فضای خفه ی اتاقش دور بشم.

دستش به سمت پوشه اومد اما به جای گرفتن پوشه دستمو لمس کرد.

با تعجب دستمو کشیدم که گفت:

_یه چایی با هم بخوریم؟!

یه قدم عقب رفتم و با اخم گفتم:

_نه باید برم من…

فاصلرو با سرعت پر کرد و این دفعه با صراحت و پرویی دستم رو گرفت.

_بمون عزیزم…

صدام میلرزید به معنای واقعی از ترس داشتم میمردم.

_آقای صبوری برید عقب لطفا.

_میدونم تو هم دلت منو میخواد از همون روز اول پیدا بود.

_چی دارید میگید آقا من متاهلم…

_میدونم از همون دقیقه ی اول چشممو گرفتی.

_اگه نرید عقب جیغ میزدم خجالت بکشید.

خودشو بهم چسبوند و دستاشو دورم حلقه زد.

حالت تهوو داشتم دیوونه بود این مرد از شدت حال خرابم توان حرکت یا سروصدا نداشتم.

به سختی خودمو بیرون کشیدم اما یه اینچ هم تکون نخوردم.

_ولم کن عوضی.

اینو که گفتم انگار موتورش به شدت روشن شد و منو به دیوار چسبوند.

همون موقع در اتاق باز شد ولی انقدر سریع بود که صبوری عوضی نتونست از جاش تکون بخوره.

توی یک چشم بهم زدن من با حال خراب چسبیده به صبوری درست روبروی کیان بودم.

کیان با دیدن این وضعیت با چشمای به خون نشسته گفت:

_چه خبره اینجا!

من که لالمونی گرفته بودم فقط از ترس زیر گریه زدم.

به خودم که اومدم صبوری داشت زیر دستو پای کیان جون میداد و منم لرزون یه گوشه ایستاده بودم.

وقتی صبوریو از زیر دستو پای کیان بیرون کشیدن کیان با تندی نگاه تیزی بهم کرد و گف:

_ راه بیوفت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن