آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۱

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

با سکوت همراهش رفتم توی شرکت پر از سروصدا بود.

همه داشتند با هم حرف میزدند اما با صدای داد کیان صکوت توی فصا حاکم شد.

_برید سر کارتون مگه نمایش میبینید؟!

من میلرزیدن و دلم میخواست توی همون دقایق بمیرم.

کیان که از شرکت خارج شد منم به دنبالش رفتم.

_سوارشو.

این حرف نزدنش خیلی به آرامش قبل از توفان شباهت داشت.

میترسیدم یک کلمه حتی حرف بزنم و منو بکشه.

تا خونه سکوتش ادامه داشت و سرعت زیادش منو تا مرز سکته برد.

وقتی رسیدیم خونه خواستم به سمت اتاقم برم انا با صدای فریادش سر جام ایستادم.

_زنمو تو بغل کارمندم دیدم.

_بخدا…من…من…

_خفه خون بگیر.
عوضب تو از من حامله ای قصدت فقط هرزگی بود.

گریم شدت گرفت:

_به…من…اون..اون کرد.

_تو با عشق داشتی تو بغلش لاس میزدی…
بی عابروم کردی هرزه.

وقتی بهم لغب هرزه داد توی قلبم شکاف خورد…

به سمتم که اومد یه قدم عقب رفتم…

_زندگیو برات جهنم میکنم ترمه.
فقط منتظرم بچمو به دنیا بیاری…

_کیان من…

با پشت دست توی صورتم کوبید و من دردو با کل اجزای بدنم حس کردم.

صدای جیغم توی خونه پیچید و باز کیان زهر زد.

_هرجایی کثافت.
حق نداری تا زن منی هرزگی کنی!

دیگه حرف نزدم…
انگار کلمات نمیخواستم از دهنم بیرون بیان.

با عجز نگاهش کردم و اون با خشم غرید.

_جهنمو برات درست میکنم ترمه جهنم.

وقتی رفت روی زمین افتادم هیچ کلمه ای از دهنم بیرون نمیومد.

فقط اشک میریختم و هق میزدم لال شده بودم انگار.

نگاهی به مسیری که رفته بود انداختم میترسیدم تکون بخورم.

چند دقیقه بعد بالای سرم اومد و با خشم گفت:

_دیدن سحر ممنوع.
بیرن رفتن ممنوع.
زر زر اضافه ممنوع.
ازین به بعد تمام کارای خونرو میکنی صداتم در بیاد بیچارت میکنم.

بغض کردم من که واقعا کاری نکرده بودم چرا این اتفاقا میوفتاد.

از جام بلند شدم و بی توجه بی حرفای بیرحمانش به سمت اتاقم رفتم.

انگار واقعا قصد داشت زندگیمو جهنم کنه.

***

زمینو طی کشیدم چند روزی بود کیان نمیومد بالا تنها برای بچم دردو دل میکردم.

بیشتر موقع ها خودمو با تلویزیون سرگرم میکردم.

حتی کیان برای رفتن به دکتر هم نیومد منو ببره.

روی کاناپه نشستم شکمم یکم پیدا شده بود و دلم به این کوچولو خوش بود.

نفس عمیقی کشیدم ولی همون موقع با صدای چرخیدن کلید توی در نفس توی سینم حبس شد.

کیان با اخم داخل شد و کلید رو روی میز پرت کرد.

نگاهش کردم مثل چند روز گذشته تلاشم برای حرف زدن بی ثمر بود.

هرچی بیشتر تلاش میکردم بیشتر به بنبست میرسیدم.

_چیه لال شدی؟!

با چشمای درشت شده نگاهش کردم اما بازهم سکوت.

_خودتو نزن به موش مردگی.

از سکوتم عصبی شد با غضب به سمتم اومد و گفت:

_دختره ی عوضی داری منو مسخره میکنی؟

با چشمایی که ازشون خواهش میبارید سرمو‌ تکون دادم.

_هه بازیه جدیدته؟!
به درک صدای نحستو نشنوم بهتره.

بعد هم زیر بازومو گرفت و گفت:

_اومدنکه یادت نره وظیفت چیه!

با گنگی نگاهش کردم و به سختی صدایی از ته گلوم در آووردم.

صدای نامفهومی که لبخند موزی وارانه ای رو لبهاب کیان آوورد.

_باشه.
متوجهم که لال شدی.
من خر نیستم مثل خودت.

بغض داشت دیوونم میکرد بازومو کشید و به سمت اتاق خواب خودش برد.

نمیخواستم باهاش بخوابم.
حالم از بودن باهاش بهم میخورد این مرد به من لقب هرزه داده بود.

با تقلی خودمو تکون دادم که فشار دستاش بیشتر شد.

_دکتر گفته رابطه داشتن باهات هیچ مشکلی نداره!

نه خدایا کمکم کن از دست این مرد فرار کنم من نمیخوامش نه!

باز تقلی کردم که بازومو محکم فشار داد.
از دردش ناله ای کردم و اشک از چشمم چکید.

_امروز همونجور که به صبوریه عوضی سرویس میدادی به منم سرویس میدی.

ناله های از ته گلوم اصلا مورد توجهش نبود چون با خوی وحشی گریش تمام تنمو کبود کرد.

انگار براش مهم نبود که باردارم فقط دنبال برطرف کردن نیازش بود.

خیلی میترسیدم سر بچم بلایی بیاد اشک میریختم.

کارش که تموم شد با پوزخند از روم بلند شد و گفت:

_خوبه همیشه همینجوری به وظیفت عمل کن.

لعنت بهش لعنت به من که لعنت به اون صبوری که زندگیمو جهنم کرد.

تو دلم فقط از خدا کمک میخواستم کاش میمردم و انقدر سختی نمیکشیدم.

ساعتها گریه
کردم درد کل وجودمو گرفته بود و بچم توی شکمم بی تابی میکرد.

روی تخت درازکشیده بودم و نمیخواستم ذره ای تکون بخورم.

صدای قدمهایی که نزدیک اتاق میشد دلمو به شور انداخت.

_ترمه؟!

صدای سحر بود…
با شنیدن صداش تکون خفیفی خوردم و از درد ناله کردم.

اشکام با شدت بیشتری روی گونم روون شد و نفسم بند اومد.

_خدا مرگم بده ترمه چرا این ریختی شدی کتکت زد؟

بی حرف نگاش کردن که نزدیک اومد و تن دردناکمو به آغوش کشید.

_یه حرفی بزن ترو خدا مردم از نگرانی.

باز نگاش کردم چشماش از فرط نگرانی درشت شد و گفت:

_بلایی سرت اومده.

سرمو تکون دادم و به حمام اشاره کردم.

_یا علی…
چرا حرف نمیزنی تو دختر آخه!؟

باز با بغض سر تکون دادم که گفت:

_نمیتونی حرف بزنی؟!

باز سرمو تکون دادم که از جاش بلند شد ولی حال پریشونی داشت.

با کلی جستوجو قلم و دفتری برام آوورد و گفت:

_میتونی بنویسی؟!

روی کاغذ نوشتم:

_اره

_چی شده چرا حالت اینطوریه؟!

_از اون روزی که کیان کتکم زد و دعوا کردیم اصلا نمیتونم حرف بزنم.

_الهی بمیرم برات ببرمت دکتر؟!

_نه کیان نمیزاره.
نوبت دکتر زنان داشتم نبرد منو.
سحر میترسم برای بچم اتفاقی بیوفته.

_من باهاش حرف میزنم تو نگران نباش.

_نه…
امروز باز کتکم زد…
من نمیخوام باش بخوابم.

_بزار باش صحبت کنم ببرمت پایین پیش خودم.

_میخوام فرار کنم سحر.

وقتی این جملرو نوشتم چشمای سحر از تعجب گشاد شد.

نگاهشو با خیرگی توی صورتم چرخوند و با صدای نسبتا بلندی گفت:

_دیوونه شدی دختر؟!
از چه فراری حرف میزنی.

_نمیتونم بمونم تروخدا کمک کنید داره نابودم میکنه.

_هممونو میکشه فکر کردی کیان آروم میشینه؟!
اونی که تو شکمته بچه ی کیانه.

_داره میکشه منو بچم از دست کتکاش زنده نمی مونه.

_من باهاش حرف میزنم ولی هرگز هرگز فکر فرار به سرت نزنه ترمه.

_سخته سخته زندگی با این مرد.

_میدونم خوب میشی بی گناهیت ثابت میشه صبوری باید بیاد همه چیو بگه.

_میدونی چی شده!؟

_میدونم بچه های شرکت برام تعریف کردن.
کاش اونروز نفرستاده بودمت بری‌.

_رفتاراش مشکوک بود.
بد بهم نگاه میکرد.

_صبوری از اولم عوضی بود اما من نمیزارم اینجوری بمونه.

_مرسی که کنارمی.

_همیشه کنارت می مونم ترمه.

_من میخوام برم حمام میشه کمکم کنی؟

با لبخند محزونی نوشتمو خوند و زیر بازومو به آرومی گرفت.

ناله ی ریزی کردم وه زیر لب گفت:

_ببخشید.

لبخند کمرنگی زدم و چشمامو روی هم گذاشتم.

با کمک سحر و کلی خجالت دوش گرفتم و بعدش بکم خوابیدم.

تو دلم فقط از خدا خواستم سروسامونی به این زندگی پر از فرازو نشیبم بده.

دلم میخواست خوشبخت باشم و بچمو در کنار خودم بزرگ کنم.

شکمم خیلی بزرگ شده بود دیگه نزدیکای زایمانم بود و راه رفتن برام سخت شده بود.

هفت ماه با عذاب و سختی بچمو به چنگو دندون کشیدم.

با تمام بد رفتاری های کیان سوختمو ساختم تا بچم سالم به دنیا بیاد.

از همون روزای اول سحر به سختی راضیش میکرد منو ببره دکتر.

خودش هیچ وقت باهامون نیومد و حتی جنسیت بچرم نفهمید.

منم بهشون نگفتن از بی اهمیتیش غم مینشست توی دلم.

توی چند ماه اول با چند جلسه مشاور و گفتار درمانی باز قدرت تکلممو به دست آووردم و باز تونستم حرف بزنم.

روزای آخه سحر منو پیش خودش آوورده بود تا مراقبم باشه.

چهارماه بود که کیانو ندیده بودم و با همه ی بد بودناش دلم از غصه داشت میترکید.

چهارماه بود حتی یه برخورد کوتاهم نداشتیم.

انقدر نسبت به منو بچم بی اهمیت بود که تصمیم داشتم بعد از زایمانم برمو دیگه پیدام نشه.

ترمه مخالف بود ولی من بهش گفتم اونا بخوان یا نخوان من میرم.

نمیدونستم کجا و باکی فقط میخواستم این غم لعنتی تموم بشه.

شبا وقتی میخوابیدم و کیان نبود انگار یه چیزی کم داشتم.

تو این چند وقت نبودنش حس کردم چیزی کم دارم.

باورم نمیشد انقدر بهش علاقه مند شده باشم ولی خوب اون اصلا منو نمیدید.

دستمو به کمرم گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.

سحر داشت نهار درست میکرد و سرش گرم بود.

_خسته نباشی!

صدامو که شنید سرش بالا اومد با لبخند نگاهم کرد و گفت:

_سلام عزیزم سلامت باشی.
از اتاق بیرون نیا عزیزم بوی غذا میخوره بهت باز حالت بد میشه.

_گرسنم شده آخه.

_میخوای بشین تو سالن من برات یه چیزی میارم.

_خیلی زحمتمو میکشی.
بیشتر یه خواهر مراقبمی ممنونم ازت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن