آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۲

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با مهربونی نگاهم کرد و در حالی که به سمت سینک میرفت گفت:

_یه روزیم تو مراقب منی میدونی که خوهرای من زیاد باهام صمیمی نیستن.

_همیشه مراقبتم حتی اگه نباشم.

_حرف نبودنو نزن انقدر بد اخلاقی نکن.

_دکتر برای آخر هفته نوبت زده برام کاش کیان میومد.

_میاد عزیزم میاد نگران نباش.

_میگم سحر یه سوالی بپریم؟!

_جانم بپرس؟!

_علیرضا هنوز دنبال کارای صبوری هست؟!

_آره پیگیرشه ولی میگه آب شده رفته تو زمین.

_آخه چرا باید بره پیداش نشه؟!
چی میشد همه چیزو به کیان بگه؟!

_پیداش میکنیم نگران نباش.

با لبخند محزونی روی مبل های توی سالن نشستم و تلویزیونو روشن کردم.

بعد اون شب کیان باز چند بار سمتم اومد ولی هربار مثل یه هرزه بام رفتار کرده بود.

همون روزای اول علیرضا افتاد دنبال کارای صبوری ولی پیداش نکرده بود.

علیرضا و سحر هرشب شاهد گریه هام بودن و قول دادن تو پیدا کردنش کمکم کنن.

از فکرو خیال دیوونه بودم که بچم ِگد محکمی توی شکمم زد.

از درد ناله ای کردم و زیر لب گفتم:

_تف ب روح بابات بیاد بچه انقدر تو وحشی هستی.

_چی شد باز!؟

_لگد میزنه کره خر.

سحر‌از این حرسی که تو لحنم بود قهقهه وار خندید و گفت:

_خدا به دادش برسه با این مامان بی اخلاقش.

مامان شدن تورو هم میبینیم خانم خانما.

_وای نه تروخدا زوده.

_بچم همبازی میخوادا!

_بزار یکم از اب و گل در بیاد خوشگل خاله!

_با مامان علیرضا حرف زدی؟!

با شک نگاهم کرد و گفت:

_برای چی؟!

_این که بعد زایمانم برم پیشش؟!

_نه!
فکرشم نکن ترمه نمیشه!

_چرا نمیشه کیان اصلا من براش مهم نیستم.

_هستی اگه بفهمه منو علیرضارو میکشه.

_قرار نیست بفهمه اون بعد من با رهاش خوشبخته.

_اونی که تو شکمته بچه کیانه نمیخوام کیان به ما بد بین بشه.

_من میمیرم بخدا.
چهارماهه نمیدونه چیکار میکنم نمیمدونه کجام من میخوام ازین آشفته بازاز دور بشم.

_ از اینجا تا خونه ی مامان علیرضا پنج ساعت راهه چطوری میخوای بعد زایمان بری اونجا؟!

_بهتر که شدم میرم یه هفته بعد از زایمان.

_نمیتونی کیانو بپیچونی.

_کیان فردا داره میره بیست روز ایران نیست با رها جانش میرن آلمان.

_وای از دست تو اگه سراغتو گرفت؟!

_میگی من خبر ندارم.

_بچگانس بعدم سفرشون معلوم نیست کیه.

_اون داره میره که اگه بچه دار میشن تفم تو روی منو بچم نندازه.

_میترسم ترمه من.

لگد های پی در پی این پدر سوخته داشت دیوونم میکرد.

با درد چشمامو بستم و گفتم:

_حالم خوب نیست من حرف اخرمه بعد از زایمان میرم شمال پیش مامان علیرضا.

_چت شد زنگ بزنم علیرضا بیاد ببرتت دکتر؟!

_نه بابا اونو ننداز تو زحمت خیلی بد نیستم اگه دیدم وضعیت خطریه خودت ببرم.

_باشه اگه بد تر شدی منو صدا کن.

_باشه تو برو به کارت برس.

ترمه که رفت شدت ضربه ها بیشتر شد و درد بدی زیر دلم پیچید.

مدام درد تو سراسر وجودم میپیچید و دیوونم میکرد.

با تیر کشیدن شکمم جیغ آرومی کشیدم.

حس میکردم داره بهم فشار وارد میشه و نمیتونم تحمل کنم.

جیغ بلندی کشیدم و اسم سحرو صدا زدم.

_سحررر بچممم.

سحر با شتاب به سمتم اومد و گفتم:

_چی شد یه دفعه؟!

_داره میاد نمیتونم تحمل کنم وای درد دارم سحررر.

سحر حول شده بود چون با تته پته گفت:

_ا…الان میام…لباس …الان میبرمت… بیمارستان.

_بیا زود.

سعی کردم پشت سر هم نفس بکشم خیلی درد داشتم.

سحر لباسامو به سختی تنم کرد و زیر بازومو گرفت:

_نفس عمیق بکش

توی ماشین فقط صدای جیغام و نفسای خفم میومد.

حرکات سحر کاملا از روی ترس بود و مدام میخواست منو آروم کنه.

رسیدن به بیمارستان برام یک عمر گذشت درد داشت منو میکشت.

وقتی به بیمارستان رسیدیم فقط دویدن پرستارا به سمتمو دیدم و بعد تاریکی مطلق.

نمیدونم چه زمانی بود ولی وقتی به هوش اومدم هنوز زایمان نکرده بودم.

با درد چشمامو بستم پرستاری کنارم اومد و گفت:

_عزیزم به هوش اومدی؟!

_درد دارم دکتر کی میاد؟!

_اتاق عمل آمادس میبریمت تا چند دقیقه دیگه.

_همراهم؟!

_ممنوعه چون نزدیک عمله آروم باش یکم دیگه میریم اتاق عمل.

_باشه…
کسی نیومد به جز اون خانم؟!

_نه عزیزم.
الان باید بیهوشیو بهت بزنم.

_وضعیت بچم خوبه؟!

_عالی دردتم طبیعیه.

با سوزش دستم آروم چشمامو بستم که گفت:

_بچت چیه عزیزم؟!

_پسر.

_اسم براش انتخاب کردی؟

_نه انتخاب اسمشو با باباش گذاشتم.

_اوه چه بابای خوشبختی کجاست باباش.

رفته رفته بی حال تر میشدم زیر لب زمزمه کردم:

_ن…نمی…نمیدونم

با حس کرختی به خواب عمیقی فرو رفتم و کم کم هیچ چیزی از اطرافم متوجه نشدم.

این دفعه وقتی به هوش اومدم درد کمی توی ناحیه ی شکمم حس کردم.

چشمام به سختی باز شد اطرافمو به سختی نگاه کردم توی بیمارستان بودم.

با یاد آوری زایمانم دستم به سمت شکمم رفت و از درد ناله ای کردم.

در اتاق باز شد و سحر آروم داخل اوند و با دیدن چشمای بازم گفت:

_ا به هوش اومدی عزیزم؟!

دهنم خشک خشک بود حتی زبونم به سختی توی دهنم چرخید.

_بچم؟!

_مبارکت باشه یه پسر کوچولوی تپل مپل قرار شد به هوش اومدی بیارنش بهش شیر بدی.

لبخند ریزی رو لبم اومد که باز سحر‌ گفت:

_من برم به پرستار و دکتر خبر بدم.

سکوت کردم چند دقیقه بعد دکتر بالای سرم ظاهر شد.

_به به سلام دخترم.

_س…سلام.

دکتر مهربونی بود و این یکم از استرس و دردم کم میکرد.

_خوب اول این که قدم نو رسیدت مبارک خودم دنبا آووردمش ماشالله تپلم هست.

خنده ی ارومی کردم که گفت:

_فردا صبح انشا الله مرخصی فقط بچرو باید برای جلسات بیارید.

سحر جلو اومد و گفت حتما.
بچرو کی میارید؟!

_الان میگم بیارنش که مامانش پسر قشنگشو ببینه.

_مرسی‌.

دکتر لبخندی بهم زد و اتاقو ترک کرد.
دل تو دلم نبود که پسرمو ببینم.

قبل این که بیارنش رو به سحر کردم و گفتم:

_کیان کجاس؟!

سحر با تشویش نگاهم کرد و بعد با سری که پایین بود گفت:

_امروز صبح رفتند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن