آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۳

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

لبخند تلخی روی لبم اومد اشک توی چشمام نشست.

توی دلم از خدا خواستم یه روزی از تمام بلاهایی که سرم آوورده بود پشیمون بشه.

_نمیزارم دستش به منو این بچه برسه حالا میبینی.

_باشه فداتشم آروم باش الان بچتو بیارن میخوای بهش شیر بدی.

_دل تو دلم نیست ببینمش.

با لبخند گونمو بوسید و گفت:

_خیلی نازه شکل خودته.

در اتاق باز شد پرستار تخت کوچیکیو آوورد داخل.

با دیدن تخت دلم ریخت باورم نمیشد یعنی این بچه مال من بود؟!

_بفرمایید اینم پسر خوشگلت.

وقتی اون جسم کوچیک آبی پوش رو تو بغلم گذاشت باضعف نگاهش کردم.

خواب بود دلم میخواست چشماشو باز کنه و یه دل سیر نگاهش کنم.

_بیدار نمیشه؟!

_نوزادا عاشق خوابن تا وقتی نوزاده بیشتر اوقات میخوابه.

_من بلد نیستم شیر بدم بهش.

سحر جلو اومد و گفت بزار بیدار بشه خودم کمکت میکنم

میترسیدم تکون بخورم یه دفعه بچم چیزیش بشه.

خیلی دوست داشتنی بود اون گونه های رنگ پریده و بینیی که حسابی باد داشت.

دستای کوچولوشو آروم بوسیدم و گفتم:

_اینجا می مونه؟!

_آره وقتی بیدار شد بهش شیر بده.

 

یک هفته از بدنیا اومدن بچم میگذشت و هیچ خبری از کیان نبود.

علیرضا و سحر اصلا راضی به رفتنم نبودن.

بار اخری که مطرح کردم علیرضا گفت:

_من نمیتونم این کارو کنم ترمه!
بعدا با کیان به مشکل بر میخورم.

سحرم پشت سرش گفت:

_آخه بری که چی اینجا ما هم مراقبتیم.

عصبی بودم واقعا داشتن منو تحت فشار قرار میدادن.

عصبی در حالی که به سمت اتاف میرفتم با صدای بلندی گفتم:

_بارم رو دوشتونه؟!
میرم.
اگه خونه ی مامان علیرضا هم نشد میرم یه جا دیگه.

خسته شدم من دیگه نمیتونم اگه نمیخواید کمکم کنید اشکال نداره من همین امروز از این خونه میرم.

سحر با قیافه ی گرفته گفت:

_چرا ناراحت میشی خب.

_خستم کردید از بحث با شما دوتا خسته شدم از اون شوهر بی غیرتم که منو با یه بچه گذاشتو رفت خسته شدم.

_آخه ما کنارتیم.

_نمیخوام میخوام برم.

علیرضا کلافه سمتم اومد و گفت:

_چطوری با یه بچه بفرستمت شهر غریب من؟!

_من خودم مراقب خودمو بچم هستم.
نمیتونم عذاب دیدن کیانو زنشو داشته باشم.

علیرضا آخر با کلافگی کوتاه اومد و گفت:

_باشه…
باشه قبوله میفرستمت ولی کیان نباید بفهمه نباید رفاقت منو کیان خراب بشه.

_باشه.
من میرم پشتمم نگاه نمیکنم.

سحر غمگین شد هم به من هم به بچم خیلی وابسته بو دقیقا مثل خودم.

آروم کنارش نشستم و گفتم:

_دور از چشمش بیا بهم سر بزن.

_میام مگه میشه نیام ولی اولش سخته چون نباید بفهمه.

_من خیلی دل تنگت میشم.

_کاش نمیرفتی

_سخته میدونی که خودت.

صدای گریه ی مرد کوچولوم که از تو اتاق اومد دست سحرو فشار دادم و به سمت اتاق رفتم.

هنوز شناسنامه ای براش نگرفته بودم ولی برای اسمش تصمیم داشتم.

حالا که کیان نبود حالا که حق انتخاب اسم بچرو از دست داده بود منم خودم اسمشو میزاشتم.

ولی نمیتونستم شناسنامه بگیرم چون پدرش نبود که اسمش تو شناسنامش باشه.

از زور گرسنگی بچم بیدار شده بود و داشت گریه میکرد.

_جانم مامان!؟
خوشگل من بیدار شده.

خدا رو شکر که پسرم بود که من حسرت نخورم.

***

دانای کل

کیان روی مبل های اتاقشون نشسته بود هنوز تو فکر اون پیامی بود که از علیرضا بهش رسیده بود.

_بچت به دنیا اومد.

چهار ماه بود ترمرو ندیده بود و بعضی وقتا توی فکر فرو میرفت.

حس میکرد به ترمه خیلی بد کرده ولی صحنه ی اونروز که میاد جلوی چشمش دیوونه میشه.

دلش میخواست بچرو ببینه اینجا موندنم هیچ فایده ای نداشت.

_رها؟!

_بعله؟!

_هفته ی آینده برمیگردیم!؟

_قرار بود یک ماه بمونیم.

_پشیمون شدم.

_اما من…
میون حرف رها پرید و گفت:

_اما نداره برمیگردیم.

رها سر خورده و با اخم داخل اتاق رفت و گفت:

_باشه حداقل شام بریم بیرون.

_حوصله ندارم.

_مسافرتو کوفتمون نکن.

_اگه تو گیر ندی خوبه.

ترمه؛

علیرضا و سحر منو تا شمال بردن میگفت کیان قراره هفته ی آینده برگرده.

_برگرده مت کاری باهاش ندارم.

_آخه من چه جوری جوابشو بدم؟!

_یه نامه نوشتم دست سحره بزارید روی میز توالت اتاق خودش.

توی اون نامه کاملا گفتن به اراده ی خودمم و حتی نمیفهمه کجام.

_اگه بفهمه برا هممون بد میشه.

_ولی اگه من می موندم خیلی عذاب میکشیدم.

_باشه فعلا که داریم میریم.

_مامانت چیزی در موردم نگفت؟!

_اولش کلی غر زد و گفت حتما مشکلی داره که میاریش پیش من

اما بعد که جریانو کامل گفتم کلی به کیان فوحش داد بعدم گفت بگو بیاد قدمش روی چشم.

_خوب خدارو شکر مامانت طرف منه.

_اوووه نمیدونی چقدر عاشق کیانه.

_نشناخته این غول بی شاخو دمو.

_پشت سر رفیق من انقدر حرف نزن.

_ایش…
کی میرسیم خسته شدم.

_نزدیکیم روستاشون یکم دور افتادس برا همین باید تو جاده خاکی بریم.

_بهتر کیان پیدامون نمیکنه.

سحر خندید و درحالی که به سمتم برمیگشت گفت:

_دعا کن دلش نخواد به مامان سر بزنه.

_وای نه تروخدا اگه شانص منه یه هویی پیداش میشه.

_نترس هواتو داریم ما.

_ممنون که هستید بچه ها.

بالاخره بعد از کلی راه و خستگی به خونه ی کلبه ای و نقلی مادر علیرضا رسیدیم.

مامانش زن تپل و قد کوتاهی بود که لحجه ی محلیشونو داشت.

وقتی رسیدیم با محبت منو بوسید و بهم خوش امد گفت:

_خوش اومدی دختر جان.

_ممنون خانم.

_خانم نه به من زری بگو.

_چشم زری خانم.

دستشو به سمت بچم دراز کرد و گفت:

_پسر کیانه؟!
وای چه خوشگله ماشالله.

_بعله دستتونو میبوسه.

_روی ماهشو میبوسم عزیز دلم.
اسمشو چی گذاشتی؟!

_تصمیم دارم بزارم آرین.

با تعجب نگاهم گرد و گفت:

_تصمیم داری یعنی هنوز نزاشتی؟!

_دلم میخواست کیان اسمشو انتخاب کنه.

_از دست این کیان زلیل مرده باید ادبش کنم دوتا دوتا زن نگیره.

از لحن با نمکش خندم گرفت.

یه اتاق کوچیک بهم نشون داد و گفت:

_ببخشید دیگه دختر جان کلبه ی درویشیه.

_باعث افتخارمه اینجا باشم.

سحر با چهره ی بامزه جلو اومد و گفت:

_ببین چه برای مادر شوهرم خود شیرینی میکنه این ترمه.

_میتونه خود شیرینی کنه.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن