آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۴

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خندید و گفت:

_اگه این زبونو نداشتی چیکار میکردی؟!

_فعلا که دارم وای که این پسر منو دیوونه کرد.

_چیکارش داری عشق خالرو.

_گشنشه هی نق میزنه به من.

_تو برو بشین به بچه شیر بده من برم کمک مادر شوهرم.

باشه ای زیر لب گفتم.

****

آرینو توی رخت خواب گذاشتم بچم خوابیده بود.

زری خانم داشت توی حیاط سر سبزش سبزی میچید.

_کمک نمیخواید.

_نه عزیزم پسرت خوابید؟

_بعله به منم بگید به کاری بکنم حوصلم سر رفت.

_کاری نیست اگه بود بهت میگم.

با لجبازی جلو رفتم سبد رو ازش گرفتم و گفتم:

_شما برید من سبزی هارو میچینم.

_از دست تو دختر.

خندیدم عاشق اون لحجه ی خاص شمالیش بودم.

کیان:

خسته بودم این چند روز اصلا با علیرضا یا سحر حرفی نزده بودم.

طبق معمول تا وارد خونه شدم اثری از ترمه ندیدم.

حدث زدم مثل همیشه پیش ترمه و علیرضاس.

میخواستم اول یه دوش بگیرم بعد برم بهش سر بزنم البته قصد آشتی نداشتن باهاش.

هنوز خیلی عصبی بودم سر کارهایی که کرده ولی خوب دلم ب اش تنگ شده بود.

گوشیمو روی تختم انداختم چشمم به پاکت نامه افتاد اما قبل این که برش دارم تلفنم زنگ خورد.

نگاهی انداختم شماره ناشناس بود با شک جواب دادم.

_بعله؟!

_آقای کیهان؟!

صداش آشنا نبود برای همین گفتم:

_خودم هستم بفرمایید؟!

_من…
من عرضی خدمتتون داشتم آقای کیهان.

_به جا نیووردم.

_من صبوریم اگه میشه حرف بزنیم!

مردک کثافت برای چی به من زنگ زده بود با عصبانیت داد زدم دلم میخواست تیکه تیکش کنم:

_مرتیکه حرومزاده برا چی به من زنگ زدی با چه رویی زنگ زدی به من.

_آقای کیهان به من فرصت بدید به خدا چند ماهه خواب و خوراک ندارم.

_فرصت چی عوضی تو با زن من ریختی رو هم!

_نه نه اشتباه میکنید خانمتون هیچ کاره بودن…
از اون روز هرشب دارم به این فک میکنم که کاش اون کارو نمیکردم.

_منظورت چیه؟!
خودم دیدم داشتید باهم…

_نه من به زور میخواستم ایشونو گیر بندازم.

خیلی تقلی کرد آقای کیهان من پشیمونم من نمیخواستم خانمتون اذیت بشه.

_برو مردک داری چی میگی؟!

_اون روز خانمتون پرونده هارو آووردن وقتی خواستن برن من گوشه ی اتاقم نگهشون داشتم.

غریدم از عصبانیت چنان فریادی زدم که کل خونه لرزید.

_عوضی…خونتو میریزم…
نابودت میکنم تو زن منو خفت کردی؟!

_پشمونم پشیمونم منو ببخشید.

_کثافت میدونی به خاطر تو چه بلایی سر رابطمون اومد؟!

_آقای کیهان لطفا منو ببخشید…
من نمیخواس…

تلفنو روش قطع کردم آشفته بودم.
واقعا نمیدونستم الان باید چیکار کنم!

ترمه حامله بود و من تا تونستم عذابش دادم کتکش زدم بهش تجاووز کردم.

حالم از خودم بهم میخورد نمیدونم چطوری جبران کنم کارامو اما…

وای من پنج ماه بود که ترمرو ندیده بودم و اونو با یه بچه تو شکمش رسما بیخیال شده بودم.

روی تخت نشستم و با درموندگی نگاهمو به دیوار روبروم دادم.

نامه رو از کنارم برداشتم پشتش نوشته شده بود از طرف ترمه.

با شک بازش کردم وخوندمش.
متنش هر لحظه که جلو میرفتم بیشتر عصبیم میکرد.

_سلام کیان الان که این نامرو میخونی من دیگه کنارت نیستم البته که قبل هم نبودم.

من زایمان کردم یه پسر به دنیا آووردم.
اسمشو میخوام آرین بزارم.

من تصمیم گرفتم همراه با بچم از این شهر بریم نیا دنبالم میدونم که نمیای اما من میخوام دیگه پیشت نباشم.

چندین ماهه که همو ندیدیم بقیش هم مثل این چند ماهه.

امیدوارم با همسرت خوشبخت باشی و یه روزی بفهمی من گناهی نداشتم.

وای خدایا ترمه رفته بود؟!
کجا؟!

پسرم به دنیا اومده بود…
وای خدا داشتم دیوونه میشدم.

افکار‌ پشت سر هم از ذهنم رد میشد و حالمو بد میکرد.

مطمئنا علیرضا و سحر از رفتن ترمه و این که الان کجان خبر داشتن‌.

پشت سر هم زنگشون رو به صدا در اووردم.

_چه خبره اومدم.

صدای خود علیرضا بود درو که باز کرد اول از دیدنم شوکه شد ولی بعدبا لبخند بغلم کرد و گفت:

_اومدی پسر؟!
چه زود برگشتی.

_ترمه کجاس؟!

_ترمه؟!
نمیدونم خونه نیست مگه؟!

_علیرضا میدونم که میدونی کجاست پس عصاب منو خورد نکن.

_داداش ترمرو چند روزه ندیدمش گفت میخواد تنها باشه با سحرم دعواشون شد بعد زایمانش.

_چرت نگو!
زن حامله رو تنها گذاشتید.

_خودش خواست تنها باشه اصلا حالش خوب نبود.

_یعنی تو نمیدونی که ترمه کجا رفته؟!

_نه مگه جایی رفته؟!

_علیرضا عصبی میشم اگه بفهمم تو نبودش دست داری.

_داری ناراحتم میکنی کیان میگم نمیدونم کجاس.

_یه نامه گذاشته توش یه عالمه چرتو پرت نوشته باید پیداش کنم.

_یعنی کجا رفته؟!
ای خدا نگرانم کردی.

_با یه بچه معلوم نیست کدوم قبرسونیه دارم دیوونه میشم.

_پنج ماه ندیدیش اگه منم بودم میزاشتم میرفتن حالا بیا تو یه فکری بکنیم.

_حالم خرابه صبوریه بی پدر زنگ زد بهم.

_صبوری؟!
چی میگفت عوضی؟!

_میگفت ترمه بی گناهه همش زیر سر خودش بوده.

_هرچی ترمه بهت میگفت باور نمیکردی ببین الان پشیمونی.

_الان وقت این حرفاس؟!
نمیبینی حالم بده؟

سحر از توی اتاق بیرون اومد اونم از دیدنم متعجب شد:

_کیان؟!
کی اومدی!؟

_تازه رسیدم ترنه نیست!

_یعنی چی نیست؟!

_رفته نامه نوشته نیا دنبالن با بچم رفته.

سحر ترسیده جلو اومد و گفت:

_چی داری میگی؟!
با بچه رفت؟!
کجا رفته تنها؟!

_نمیدونم فقط باید پیداش کنم.

ترمه:

این چند روز که اینجا بودم حال دلم بهتر شده بود ترمه و علیرضا بهم زنگ میزدن و حال خودم و آریا رو میپرسیدن.

این وسط جز دوری کیان ناراحتی دیگه ای نداشتم.

توی حیاط نشسته بودم و از طبیعت سرسبز اونجا لذت میبردم.

گوشیم کنار پام لرزید و اسم سحر روشن و خواموش شد.

_جانم سحر!؟

_سلام ترمه خوبی؟!

حس کردم یکم مضطربه چون صداش حین حرف زدن میلرزید.

_خوبم عشقم چیزی شده؟

_اره!

از صراحتش جا خوروم خیلی ترسیده بودم چون یه دفعه ای گفت.

_چی شده عزیزم بگو بهم.

_کیان برگشته.

نفسم تو سینم شدیدا حبس شد با صدایی که سعی میکردم توش آرامشو موج بزنه گفتم:

_خوب برگرده اون دیر یا زود برمیگشت الان چی ناراحتت کرده؟!

_میخواد ببینتت.

_اوه!
جدی؟!
پنج ماه منو نخواست چی شده الان اومده سراغ منو میگیره!

_امروز وقتی رسیده بود رفته خونتون نامتو خونده قبلشم صبوری بهش زنگ زده!

_چی صبوری زنگ زده چی گفته؟!

_همه چیو!
همه واقعیتارو گفته.

_چی!؟
کدوم واقعیتارو؟!

_کیان میگفت عذاب وجدان گرفته همه اتفاقای اون روزو گفته.

_یعنی گفته که من هیچ کاری نکردم؟!

_آره واسه همین الان کیان خیلی عصبیه.

_نگید بش کجام سحر جون آرین نگید.

_پشیمونه ترمه!

_تو دیگه این حرفارو نزن که عذاب منو دیدی.

_حق داره بچشو ببینه ترمه.

_سحر به جون بچم بفهمم چیزی بش گفتید من میدونمو شما بقرآن میرم دیگه میدام نکنید.

_چرا اینجوری میکنی باز؟!

_نمیخوام ببینمش.

_اگه حالشو ببینی پشیمون میشی.

_نمیشم بد کرد بهم سحر آرین داره گریه میکنه من باید برم.

_باشه پس باز با هم حرف میزنیم.

_حرف میزنیم خدافظ.

_چیزی شده دخترم؟!

_نه داشتم با سحر جان حرف میزدم.

_به سلامتی عزیزم پسرت بیدار شده.

_گریه میکنه؟!

_نه آرومه گفتم بگم بهت که بیای پیشش.

تشکر کردم و به سمت اتاق رفتم.
بچم شده بود کل دلخوشیم.

توی آغوش کشیدمش و با عشق بو کشیدمش.
بچم خیلی اروم بود اگه مشکلی نداشت بی قراری نمیکرد.

****

کیان:

توی شرکت نشسته بودم همش صحنه های اون روز میومد سراغم.

حالم این چند روز خیلی گرفته بود ولی نمیتونستم ترمرو پیدا کنم.

تقه ای به در خورد:
_بفرمایید.

علیرضا وارد اتاقم شد و گفت:
_کیان وقت داری؟

_اره بیا بشین.
چی میخوری؟

_چیزی نمیخورم کیان میخوام بات حرف بزنم اما قول بده عصبی نشی!

_چیزی شده؟!

_نه ولی قول بده بهم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن