آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۵

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_باشه بیا بشین بگو.

روی مبل های چرم روبروم نشست من هم رو بروش نشستم.

_من میدونم ترمه کجاست!

_چی؟!
پس چرا نمیگی این چند روز.

_قسمم داده بود منم این وسط گیر بودم.

_یعنی چی علیرضا من رفیقت نبودم مگه!

_خیلی این چند ماهو عذاب کشید بازم سحر بش زنگ زد کلی قسم داد که نگه.

_باشه گذشا الان بگو کجاست.

_شماله پیش مامانم.

_من همین امشب راه میوفتم.

_نه صبر کن داداش فردا با هم میریم.

عصبی بودم چرا بهم نگفتن کجاست چرا باهام اینطوری کردن؟!

_کاش زود تر بهم میگفتی علیرضا.

_اگه حال اون دختر بیچاررو میدیدی.
در حقش نامردی کردی.

_اونم بچه ی منو برده!

_باشه آروم باش باید برید مشکلاتتون رو حل کنید.

_فردا راه میوفتم تو هم میای باهام؟

_اره میام تو زود جوشی باز کاری میکنی که همه چی خراب میشه.

****

ترمه

موهامو بالای سرم جمع کردم آرین هنوز خواب بود.

_ترمه جان دخترم بیا صبحانه بخور.

_ممنون خاله زری جون.

_نوش جانت آرین کجاست؟!

_مثل همیشه خوابه.

_بچی دیگه تا چند ماه همینه.

_آره شده کل دلخوشیم.

_راستی علیرضا گفت میاد اینجا!

_علیرضا چرا میاد؟!

_نمیدونم حتما میخواد به بچه سر بزنه.

_تازه اینجا بودن ولیا.

_خوب مادر به بچه وابسته بودن.

_سحرم باش میاد؟!

_نپرسیدم ازش.

گیج آهانی گفتم و به خوردن صبحانم ادامه دادم.

آرین بعد از بیدار شدنش خیلی بیتابی میکرد انقدر گریه کرد که من هم کلافه شدم.

_دختر اروم باش تو چرا انقدر نا ارومی.

_خاله ببریمش دکتر خیلی گریه میکنه بچم.

_علیرضا گفت نزدیکه صبر کن بیاد با اون ببریمش.

_از وقتی بیدار شده یه بند فقط گریه میکنه.

_حتما دلدرد داره مادر تو غذای سرد خوردی؟

_نه من فقط یکم هندونه خوردم.

_بچت دلدرد داره علیرضا که اومد میبریمش دکتر.

تو بغلم مدام آرین رو تاب میدادم و با همون لحن بیتاب باهاش حرف میزدم.

صدای در که اومد خاله زری به سمت در رفت من هم روسریمو سرم کردم.

ارین رو باز بغل کردم دیگه داشت اشکم در میومد.

_مامانی عمو اومده عشق مامان آخه تو چی شدی انقدر گریه میکنی.

صدای علیرضا از بیرون میومد از اتاق بیرون رفتم جلوی در ایستاده بود.

_سلام علیرضا خوش اومدی.

_سلام ممنون چیزی شده ترمه؟!

_از ظهر که بیدار شده یه بند داره گریه میکنه من نگرانم.

_لباس بپوش ببریمش دکتر خوب.

وارد اتاق شدم و سریع لباسامو تنم کردم و آرین رو توی پتوی آبی رنگش پیچیدم.

_بریم من آمادم.

_سلام.

صداش مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید‌.

نگاهمو مستقیم به چشمای سیاهش دادم و ارین رو محکم تر بغل گرفتم.

ترسیدم…
باورم نمیشد علیرضا و سحر این کارو کرده باشن.

نگاه ماتمو به علیرضا دوختم و آروم گفتن:

_این بود ته مرامت؟!

_ترمه آروم باش…

_از همتون متنفرم.

بی توجه به جفتشون از بینشون گذشتم و از در خونه بیرون زدم.

هوا به شدت گرفته بود و سوزش استخونامو به درد آوورد.

آرین هنوز تو آغوشم بیقرار بود و دلم تو سینه بیقرار تر.

صدای کیان از پشت سرم میومد ولی من یه لحظه تامل نکردم.

_صبر کن باید حرف بزنیم.

نسبت بهش بی توجه بودم ولی اون بیشتر به سمتم اومد.

بازومو اروم گرفت و باز گفت:

_صبر کن نرو.

_دست از سرم بردار مگه نمیبینی حال بچمو؟!

_میبریمش دکتر توی مسیر صحبت میکنیم!

_من هیچ حرفی با تو ندارم.

_به خاطر بچه!

_من خودم میدونم چیکار کنم.

_داره هلاک میشه از گریه لجبازی نکن.

_تو نمیخواد دلسوزی کنی اون موقع که به دنیا اومد‌ کجا بودی؟

_مهم الانه که اینجام.

_اما من بودنتو نمیخوام.

_تا بیمارستان باهم حرف میزنیم ترمه لجبازی نکن.

نگاهی به آرین که از گریه سرخ شده بود انداختم و ناچار گفتم:

_باشه.

منو به سمت ماشینش هدایت کرد روی صندلی جلو نشستم.

راه که افتاد آروم آرینو تکون دادم و بی حرف بهش خیره شدم.

_دلم برات تنگ شده بود.

_اگه میخوای این حرفای چرتو پرتو بزنی کیان ساکت باش.

_قبل این که بیام ایران دلم برات تنگ شده بود.

_منم باور کردم.

_جدیم ترمه ‌من از دستت عصبی بودم.

_تو زندگیمو نابود کردی.

_میدونم اشتباه کردم ولی…

_ولی چی تو از پسرتم گذشتی هیچی تو این دنیا برات مهم نیست.

_هست من پای اشتباهم وایمیستم.

_پس از منو پسرم دور باش.

_این کارو نمیکنم من اومدم که ببرمتون خونه.

_پنج ماهی که من نابود شدم کجا بودی؟!
برو همونجا منو آرین به تو نیازی نداریم.

_داری.
الان که بچمون مریضه من نبودم چیکار‌میکردی؟!

_هان چیه منت میزاری؟!

_نه ولی باید بدونی که من پدر اون بچم.

_پدری که اصلا نخواست بچشو ببینه!؟

_بعد از بیمارستان بلافاصله میریم تهران.

_میری من نمیام.

_خود دانی اگه با پای خودت نیای زوری میبرمت.

پوزخندی زدم و به آرین که حالا آروم تر بی قراری میکرد نگاه کردم.

_تند تر برو بچم هلاک شد.

بدونه این که بهم نگاه کنه سرعتشو زیاد کرد و چشمشو به جاده دوخت‌.

وقتی رسیدیم ماشینو پارک کرد و پشت سرم وارد بیمارستان شد.

پرستار تا حال خراب منو دید گفت:

_چه اتفاقی افتاده؟

_از بعد از ظهر تاحالا یه بند گریه میکنه.

سری تکون داد آرین رو از بغلم گرفت و گفت:

_شما بیرون منتظر باشید.

با نگرانی و استرس سری تکون دادم و با پاهای لرزون روی صندلی نشستم.

_چقدر وقته به دنیا اومده؟

با پوز خند رونو ازش گرفتم و درحالی که چشمامو میبستم زیر لب گفتم:

_یک ماهه پدر نمونه!

_فقط یک ماهه به دنیا اومده و تو نتونستی ازش مراقبت کنی!

با غضب به سمتش برگشتن و گفتم:

_تو کجا بودی که بتونی ازش مراقبت کنی؟

تو حق حرف زدن نداری وقتی پی خوش گذرونیت بودی.

_حداقل مسعولیت قبول نکردمو گند بزنم.

_اره قبول نکردی چون تو یه آدم بی مسعولیت هوسبازی.

چشماش از این حرفم گشاد شد عصبانو توی صورتم براق شد و گفت:

_منظورت چیه؟!

_هروز با یکی خوش میگذرونی دیگه برات مهم نی بچه ای هم داری‌.

_از این به بعد بچم برام مهم میشه حالا ببین.

_از این به بعدی وجود نداره نمیزارم دستت به بچم بخوره.

_وقتی برگشتیم تهران براش شناسنامه میگیرم اون موقع بخوایم نمیتونی کاری بکنی.

بی توجه بهش نگاهمو به مردمی که رد میشدن دادم.

وقتی پرستار بیرون اومد با نگرانی از جام بلند شدم و گفتم:

_چی شده خانم پرستار بچم بهتره؟!

_خانم بچتون شدیدا زردی داره چطوری متوجه نشدید؟!

_یعنی چی؟!

کیان با اخم جلو اومد و گفت:

_الان باید چیکار کنیم خانم؟!

_خونش باید کامل عوض بشه.

_وای یا خدا.

داشتم میوفتادم که کیان زیر دستمو گرفت و گفت:

_چیزی نیست آروم باش.

_نگران نباشید دکتر بالای سرشه.
آقا شما پدرش هستید؟!

_بعله!

_پس لطفا کارای بستری نوزاد رو انجام بدید.

_حتما.

کیان که رفت من گفتم:

_میشه بالا سرش باشم من؟!

_نه تا کارمون تموم میشه نباید کسی بیاد توی اتاق.

_اما من نگرانم…

_میدونم خانم نگران نباشید ما مراقبش هستیم.

پرستار که رفت باز روی صندلی نشستم و چشمامو با بیحالی بستم.

_چیزی نمیخوری؟!

_نه هیچی نمیخوام فقط بچم خوب بشه.

_خوب میشه نگران نباش.

تا نیمه های شب خبری از دکترا نشد فقط مدام وارد اتاق میشدن یا خارج میشدن.

انقدر خسته بودم ولی چشمام روی هم نمیرفت از ترس.

سحر چند بار روی گوشیم زنگ زد اما از شدت دلخوری جوابشو ندادم.

وقتی پرستار از اتاق بیرون اومد با بیتابی از روی صندلی ها بلند شدم.

_چی شد خانم؟!

_خدارو شکر خونشو عوض کردیم الان حالش خوبه.

با لبخند و خوشحالی نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_کی میتونم ببینمش؟!

_الان میتونید برید داخل.

_ممنون.

من دارد اتاق شدم و کیان هم پشت سرم وارد شد.

جسم کوچولوم روی تخت عمیقا خوابیده بود.

به سمتش رفتم یه سری چیز به دستش بود دلم ریخت از دیدنش.

_چه خوشگله.

کیان با شگفتی خیره شده بود به آرین انگار که یه چیز عجیب دیده بود.

_اهوم.

_وای باورم نمیشه این بچه منه؟!

قیافش خیلی دیدنی بود با عشق به آرین نگاه میکرد.

دست سالمشو آروم نوازش کرد و گفت:

_خیلی کوچیکه.

_خوب تازه به دنیا اومده.

_دوسش دارم.

نمیدونم چرا ولی به حس پدرانش لبخند زدم و گفتم:

_چون باباشی چون از خونته.

لبخند که رو لبش سبز شد گفت:

_وقتی خوب شد حسابی بغلش میکنم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن