آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۶

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

تا صبح بالا سر آرین بودم نیمه های شب بود با خاله زری تماس گرفتم و گفتم وسایل آرینو بزاره توی ساکش.

کیان هم رفت وسایلشو آوورد صبح بچم مرخص شد لباساشو عوض کردم هنوز هم خواب بود.

_چرا خوابه؟!

_چون تو این سن اکثر تایم روزو میخوابن نوزادا.

_نمیشه بیدار بشه؟!

_گریه میکنه اگه بیدار بشه.

_خوب من میخوام ببینمش.

_وقتی گرسنش شد بیدار میشه میتونی ببینیش‌.

_خوبه.
راستی فردا حرکت میکنیم برای تهران.

_من یه بار حرفمو زدم گفتم نمیام!

_منم گفتم میبرمت نمیزارم منو از دیدن پسرم محروم کنی.

_تو خودت خودتو محروم کردی کیان.

_الان اومدم که ببرمتون.

_من اینجا حالم خوبه.

_منم تهران کار دارم بچم باید جلو چشمم باشه.

_بحث نکن با من کیان.

_فردا صبح میریم تهران.

_من نمیام.

_باشه من با ارین میرم.

_چرا انقدر خودخواهی تو منو بچتو ول کردی رفتی به امون خدا.

_زنگ میزنم به یه دیزاینر بره اتاقشو آماده کنه.

_منو آدین تهران بیا نیستیم.

_سر درد شدم بیخیال بحث.
آخرش مجبوری بیای.

با اخم نگاهمو به بیرون دادم راست میگفت من مجبور بودم که برم.

وقتی رسیدیم جلو تر از کیان وارد خونه شدم.

خاله زری زود اومد استقبالمون و آرینو ازم گرفت.

_سلام مادر چی شد بچم؟!

_سلام خاله جون خدارو شکر بهتره خونشو عوض کردیم.

_چطور من نفهمیدم بچه زردی داره.

_منم تجربه نداشتم.
خیلی ترسیدم خدارو شکر که بچم چیزی نشد.

_آره خدارو شکر.

لباسامو عوض کردم و رو به خاله گفتم:

_خاله حوتست به آرین هست من برم حمام؟!

_اره برو عزیزم نگران نباش.

گونشو با شوق بوسیدم و بی توجه به علیرضا و کیان به سمت حمام رفتم.

خستگی از تنم در رفت اما هنوز هم خوابم میومد.

وقتی از حمام بیرون اومدم کیان وسط سالن ایستاده بود و با شوق حرف میرد.

آرین توی بقلش دستو پا میزد و کیان حسابی ذوق کرده بود.

_علیرضا ببین چقدر چشماش شبیه منه.

_چشماش؟!
کانل شکل خودته بچه.

_راست میگی؟!

_اره اصلا به ترمه نرفته از چهره.

با اخم به سمتشون رفتم و درحالی که آرین غرغرو رو از بغل کیان میگرفتم گفتم:

_کی گفته شبیه من نیست؟!

علیرضا با لب خندون گفت:

_دوشمن.

چشم غره ای بهش رفتم و آرین رو توی اتاق بردم.

با اون چشمای درشتش منو بر انداز میکرد و دلمو میبرد.

پیدا بو خیلی گرسنشه و وقتی شیرشو بخوره باز هم میخوابه.

_عشق مامان گرسنش شده؟!

_بی واکنش شیر میخورد و توی چشمام زل زده بود.

با ضعف محکم گونشو بوسیدم که همون موقع صدای گریش بالا رفت.

_ای بابا مامان جان ببخشید.

اوووف دیگه شی هم نمیخورد الان دمار از روزگارم در میوورد.

از جام بلند شدم آروم تکونش دادم و گفتم:

_مامان جان آروم باش…
عزیز دلم ای بابا.

_چیزی شده؟!

_اره داره گریه میکنه.

_چرا!؟

_چون بوسش کردم.

کیان با شنیدن این جمله زیر خنده زد و گفت:

_ای جانم چه لوسه به تو رفته.

_اره من لوسم من پنج ماه قهر بودم با تو نکنه؟!

_باشه بابا از زبون کم نیاری؟!

_تو هم از رو کم نیاری.

با جیغ بلند آرین هر دو بالا پریدیم.
باز من تکونش دادم و با خواخش خواستم اروم بشه.

اصلا متوجه نبود با لجبازی گریه میکرد البته که خیلی کوچیک بود.

_بدش به من.

_تو نمیتونی ارومش کنی.

_بده ببینم.

_نمیشه بد تر میشه.

_اگه شد میدمش به تو.

_آخه تو که نبودی بدونی چطوری آروم میشه

_حالا تو که بودی خیلی میتونی آرومش کنی!؟

_حداقل که ولش نمیکنم.

_ منم دیگه ولش نمیکنم.

با اخم آرین رو بین دستاش گذاشتم و خودمو عقب کشیدم.

آروم تکونش داد و باهاش حرف زد.
آرین بین دستاش مثل فنجون کگار فیل بود.

میون این همه آشفتگی از مثالی که توی ذهنم زدم خندم گرفت.

آرینو آروم بوسید و طولو عرض اتاق رو با قدم های آروم طی کرد.

کم کم صدای گریش آروم شد و در آخر صداش قطع شد.

با تعجب به کیان نگاه کردم و گفتم:

_چی شد؟!

_خوابید.

_وا؟!
چطور بغل من که بود انقدر گریه کرد.

_جون اذیتش کردی.

_من فقط بوسش کردم.

_آدم بچه به این کوچیکی رو بوس میکنه.

_دوست دارم…
دلم براش ضعف رفت.

_کجا بزارمش خوابید.

به رخت خوابش اشاره کردم و گفتم:

_اینجا.

_امروز صبح به سحر سپردم یه دیزاینر خوب بیاره وسایلاشو بخرن اتاق آرینو بچینن.

_نیوفتی تو زحمت آقای مثلا پدر.

پوز خندر زد آرینو توی رخت خوابش گذاشت و گفت:

_نترس خانم واقعا مادر.

رومو ازش گرفتم و گفتم:

_تا آرین خوابه برم یکم کمک خاله بکنم.

_نه که آرین همیشه بیداره.

از این کلکل کردن عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:

_کاش انقدر سر به سر من نمیزاشتی.

_انگار دوروغ میگم.

_مگه کو بودی با کر.!
ندیدی چقدر گریه کرد بچم!؟

با خنده در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:

_حرس نخور حالا.
میخواسی اذیت نکنی پسرمو.

نزاشت جوابشو بدم سریع بیرون رفت منم بعد از چک کردن وضعیت آرین به سمت آشپز خونه رفتم.

آخرای شب خاله برای همه رخت خواب پهن کرد.

کیان با پرویی توی اتاق اومد و گفت:

_برا منو اینجا بنداز خاله.

با اخم رو به خاله گفتم:

_نه خاله رخت خوابشو بده بره تو سالن بخوابه.

خاله در حالی که انگار حرف من رو هیچی حساب نکرد چون گفت:

_مگه زنو شوهر نیستید؟!

_هستیم خاله.

_پس کنار هم میخوابید.

با عصبانیت اما آروم گفتم:

_خاله ما پنج ماهه از هم جداییم.

_لج نکن ترمه.

_نمیخوام پیشش بخوابم.

_ولی من میخوام اینجا بخوابم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن