آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۳۷

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_برو پیش علیرضا.

_تو چیکار به علیرضا داری؟!

_کاری به علیرضا ندارم فقط دلم نمیخواد تو تو اتاق من بخوابی.

_اشکالی نداره که از فردا شبم تو تو اتاق من میخوابی.

_اصلا.

_حتما.

با عصبانیت توی صورتش براق شدم که با خنده توی رخت خوابش دراز کشید.

_لباساتو جمع کردی؟!

_نخیر.

_من حوصله ی معطل شدن ندارم.

_به من چه.

_فردا صبح میریم.

_فردا هر وقت بیدار شدم من لباسامو جمع میکنم.

_لجبازی میکنی؟!

_نوچ میخوام تلافی کنم.

دستشو زیر سرش گذاشت و به سمتم مایل شد و گفت:

_اشکال نداره.

_آهان…
یعنی میگی تلافی کاراتو سرت در بیارم؟

_نمیتونی!

_حالا میبینی.

خندید و درحالی که بازوم میکشید به سمت خودش گفت:

_یعنی میخوای جنگ کنی؟!

 

بازومو از دستش خارج کردم و در حالی که ازش دور میشدم گفتم:

_شاید.

فهمید که میخوام باهاش لج کنم.
پشتمو بهش کردم و خوابیدم.

طول کشید تا خوابم ببره اما بالاخره خوابیدم.

صبح با تکونای دست کسی از خواب بیدار شدم.

_ترمه بیدار شو.

_خوابم میاد‌.

_بیدار شو آرین شیر میخواد.

_ای بابا من میخوام بخوابم.

_بعدشم میخوایم بریم.

_من جایی نمیام ظهر بریم.

_نوچ ترمخ بچه حلاک شد از گریه گرسنشه پاشو.

با زور توی تخت خوابم نشستم و با چشمای نیمه باز گفتم:

_کو آرین بده بهش شیر بدم.

_هوشیار باش دستتو نزنی تو چشم بچه!

با حرص اما صدایی که هنوز خواب بود گفتم:

_بده بم بچرو لطفا!

ارین داشت گریه میکرد سریع با چشمای نیمه باز بچمو گرفتن و بهش شیر دادم.

آروم که شد و شیرشو خورد باز دادمش به کیان و گفتم:

_من میخوابم.

_نخواب ساعت هفته.

_ده بیدار میشم.

_وسایلو جمع کن که بریم من شرکت کلی کار دارم.

_خوب ت برو.

با صدای نصبتا بلندی اسمم رو صدا زد و باعث شد من هوشیار تر بشم.

_چته چرا داد میزنی؟!

_علیرضا آماده بیرون نشسته باید بریم.

_ب من چه که آنادس نه که علیرضا خیلی به حرف من اهمیت داد.

_من حق داشتم بچمو ببینم.

_تو خیلی حقتو میخواستی ننیزاشتی با اون رها بری.

_باز میخوای بحث کنی؟!

_نمیخوام بات بیام.

_زود زود اماده شو نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم.

با لج رو بهش گفتم:

_نمیخوام

_پس لباسات جا می مونه.

با حرس مشغول جمع کردن وسایلم شدم خیلی خوابم میومد.

وسایلای خودم و آرین رو توی نیم ساعت جمع کردم و آخر سر با احساس شدید گرسنگی از اتاق بیرون رفتم.

خاله زری سفره ی رنگا رنگی انداخته بود که اشتهامو تحریک کرد.

_چی شد عزیزم؟!

_وسایلمو جمع کردم ارین خوابه.

_صبحانتو بخور عزیزم علیرضا و کیان هم بیرون نشستن.

_نمیخورن صبحانه؟!

_الان بهشون میگم.

علیرضا و کیان که اومدن صبحانمون رو خوردیم و آماده شدیم.

آرین خواب رو تو آغوش کیان گذاشتم و گفتم مراقبش باش الان میام.

_زود بیا.

_میخوام از خاله خداحافظی کنم.

_باشه.

به سمت خاله رفتم اشک توی چشمای جفتمون جمع شده بود.

_خاله بازم میام بهتون سر میزنم.

_من خیلی دلتنگت میشم دختر.

_منم خیلی بتون عادت کردم.

_به علیرضا میگم منو بیاره پیشت.

_منم میام خاله ممنونم ازتون.

پیشونیم بوسید و بعد منو تو آغوشش کشید.

***

توی جاده تمام حواسم پی آرین بود.
تا جایی که میتونستم با کیان و علیرضا هم کلام نشدم.

دلم میخواست هرچی زود تر برسم خونه خیلی خسته بودم.

_نهار بخوریم؟

_نه بریم که زود تر برسیم.

_مگه گرسنت نیست.!

با اخم گفتم:

_هست ولی دیگه نزدیک تهرانیم.

_خیله خب.

علیرضا گفت:

_آره میگم سحر غذا بپزه.

_نمیخواد سحر‌جونو بندازی تو زحمت علیرضا.

_این چه حرفیه ترمه؟!
ما که با هم این حرفارو نداریم.

_داریم!
اون موقعی که من کلی بهتون التماس کردم ولی منو به کیان فروختید ما حسابمون جدا شد.

_لطفا بی انصافی نکن ترمه!
سحر این وسط هیچ کارس.

_تو هیچ کاریو بی مشورت با سحر انجام نمیدی!

_میدونی که سحر چقدر دوست داره.

_منم دارم ولی دوست داشتنم به کسی آسیب نمیرسونه.

_این بهترین کاره.
آرین به پدر احتیاج داشت.

کیان با لحن ارومی گفت:

_رفتیم خونه حرف میزنیم.

_چرا الان نزنیم؟!
بزار بدونن من دلخورم.

_صداتون هی میره بالا پسرم بیدار میشه.

_راست میگه ترمه جان میریم خونه ی ما.

_من خونتون نمیام.

_ترمه باز شروع نکن.
سحر دوست توست.

_ببین ترمه سحر خیلی بابت این اتفاقا ناراحته راستش یه موضوعی هست که من بهتون نگفتم!

_چی؟!

_رفتیم خونه میگم.

_من یه شرطی دارم.

کیان متعجب گفت:

_شرط برای چی!

_برای این که بیام خونه.

لبخند کمرنگی رو لبش اومد و گفت:

_ما الانم داریم میریم خونه!

_مسخره میکنی منو؟!

_نه!
خوب بگو شرطتو.

_نمیخوام رهارو ببینم.

_میدونی که رها زنمه!

_منم زنتم!

_خوب پس منظورت چیه؟!

_رها نباید به منو بچم نزدیک بشه.

_قبوله.

نفس راحتی کشیدم و ادامه دادم:

_اگه از سمتش احساس خطر کنم کیان کاری میکنم که این سری نتونی پیدام کنی.

_تحدید نکن منو.

_تحدید نمیکنم ولی آرین فقط مال منه

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن