آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۱

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

 

تموم بدنم بخاطر کتک هایی ک دیشب خورده بودم کوفته و زخمی بود بخاطر اینکه نتونسته بودم تن فروشی کنم و از دخترانگیم بگذرم و پولی ک میخواست رو براش ببرم تا میتونست کتکم زد!
از این مرد ک اسم پدر رو یدک میکشید متنفر بودم از پدری ک برام اصلا پدر نبود
صدای منفورش بلند شد
_کدوم گوری هستی دختری سلیطه ی پتیاره پاشو برو دنبال کارت!
لباس هام رو عوض کردم و قفل در و باز کردم همیشه قفل میکردم چون به آدم معتاد اعتمادی نبود و بعید نبود از سر نئشگی به دختر خودش تجاوز کنه اونم همچین پدری ک بخاطر پول مواد دیشب میخواست فاحشه بشم تا براش پول دربیارم! از اتاق بیرون رفتم نگاهی بهش انداختم ک مثل همیشه پای منقل و بساطش بود و داشت خودش رو میساخت به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال درب و داغون رو باز کردم هیچی برای خوردن نبود دلم ضعف میکرد و همه ی پولام رو دیروز بابام ازم گرفته بود نمیتونستم چیزی بخرم و شکمم رو سیر کنم آهی کشیدم و از خونه خارج شدم کاش میتونستم برم از این خونه برای همیشه یه جای دور و بهتر اما اصلا این کار شدنی نبود!
در کوچه رو باز کردم
ک با دیدن آدمای جلوی در خشکم زد!
لرز بدی به جونم افتاد یاد روزی افتادم ک بابام میخواست من رو همخواب دوستای معتادش کنه
با دیدن پسر روبروم تموم صحنه های اون شب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد اما این مرد کجا و اون مرد معتاد کجا!
کت و شلوار شیکی ک تنش بود هیکل ورزشکارانه اش و موهای بور و چشمهای آبیش بوی عطر تلخ و مردونه اش ک آدم رو مست میکرد! برای یه لحظه تعجب کردم همچین آدمایی مگه بابام میتونن چیکار داشته باشند
دو نفر دیگه همراه مرد ایستاده بودند ک مثل خودش اندام ورزیده و قد بلندی داشتن کت و شلوار مشکی جفت تنشون بود و عینک ک روی چشمهاشون بود انگار بادیگارد بودند!
_اینجا خونه ی کیان ملک ؟!
با شنیدن صدای یکی از اون پسرا جوابشون رو سر سری دادم
_آره
و سریع از اونجا خارج شدم لنگ لنگان راه میرفتم ک یادم اومد وسایل دست فروشی رو داخل خونه جا گذاشتم کلافه به سمت خونه برگشتم سر کوچه ک رسیدم نگاهم به همون ماشین مدل بالایی ک حتی اسمش رو نمیدونستم افتاد ک هنوز جلوی در پارک بود بیخیال سری تکون دادم و به سمت خونه رفتم داخل ک شدم صدای داد و بیداد داشت میومد
صدای پر از درد بابام داخل گوشم پیچید
_آقا غلط کردم تو رو خدا بسه!

صدای عربده ی مرد بلند شد
_ببند دهنت و انقدر بزنید صدای سگ بده
و صدای مشت و لگد هاشون شنیده میشد از ترس رنگ از صورتم پرید معلوم نیست چیکار کرده بود اینبار برای یه لحظه ناراحت شدم خواستم برم جلوشون رو بگیرم ک یاد چند هفته قبل افتادم ک میخواست من و زیر خواب دوستاش بکنه و با مشت و لگد به جونم افتاده بود دستام مشت شد از عصبانیت
بدرک بزار بمیره مرتیکه ی معتاد از دستش راحت بشم!
داخل خونه شدم و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به بابام بندازم به سمت اتاقم رفتم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم داخل سالن ک شدم ایستادم نگاهم به اون دونفر افتاد ‌ک داشتن بابام رو کتک میزدن با لذت بهشون خیره شده بودم ک بلاخره دست از زدن برداشتن
نگاه صدای ناله های کش دار بابا رو اعصابم بود پسره بخاطر بوی تریاک و بوی الکی چینی به بینیش انداخت ک خنده ام گرفت من عادت داشتم و این
صدای بم و خشکی از پشت سرم ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد
_چه نسبتی باهاش داری؟!
ابرویی بالا انداختم و بیخیال گفتم
_دخترشم
نگاه مرموز و هیزش رو بهم دوخت ک احساس بدی بهم دست داد خواستم از کنارش برم ک دستش روی بازوم قرار گرفت با عصبانیت و ترس گفتم
_داری چه غلطی میکنی؟!
با عصبانیت گفت
_ببند دهنت و !
صدای خمار بابا اومد
_با دخترم چیکار داری!
با شنیدن این حرفش ابروهام پرید بالا نه بابا نمردیم و غیرت اینکه مرد به اصطلاح پدر رو دیدیم
پسره پوزخندی زد و گفت
_تو ک نمیتونی طلب من رو بدی میخوام به جای طلبم…
سکوت کرد نگاهی بهم انداخت و ادامه داد
_دخترت رو میبرم!

چند دقیقه تو بهت حرفش بودم و حتی قدرت اینکه حرفی رو بزنم هم نداشتم صدای خمار و کشیده ی بابا بلند شد
_آقا من چیزی ندارم وضع زندگیم و هم ک میبینبن از دار دنیا همین دختر رو دارم کنیزیتون رو هم میکنه به جای بدهیم برش دارین!
با شنیدن این حرفش خشکم زد فقط سکوت بود و سکوت همه مثل من مات شده بودند سنگینی نگاه بادیگاردها رو هم میتونستم حس کنم بغض گلوم و گرفت مرتیکه ی حرومزاده چه راحت داشت مثل همیشه ناموسش رو میفروخت چشمهام لبالب پر از اشک شده بود دستهام شروع کرده بودن به لرزیدن خدایا چی داشتم میشنیدم!
نگاهم به صورت خونی و کثیفش انداخت خشم همه وجودم رو پر کرد با عصبانیت لب زدم
_حیوون پست!
مرد ک تا حالا فقط شاهد واکنش و حرف های من و بابام بود چرا

 

خی دورم زد و نگاه خریدارانه ای به سر تا پام کرد لبخند ترسناکی زد و با صدای خشدار و بمی گفت
_هر چند اندازه ی بدهی بابات با ارزش نیستی اما از هیچی بهتری!
یکبار حس کردم بدنم سست شد دستم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم صدای حال به هم زن بابام بلند شد
_آقا خیلی خوبه همه کاری میتونه بکنه!خدمتکار خوبی میشه
حاله ای از اشک جلوی چشمام رو گرفت خدایا چیکار کنم حالا فروخته شده بودم به این آقا!
با پشت دست اشکام رو کنار زدم و با صدای گرفته ای گفتم
_چجوری میتونی دخترت رو به جای بدهیت بدی کثافط؟!
بدون اینکه چیزی بگه به زمین خیره شده بود صدای خشن مرد بلند شد
_بسه دیگه این فیلم درام!

با عصبانیت به چشمهای مشکی رنگ ترسناکش خیره شدم ک ادامه داد
_من به جای بدهیم دخترت رو میبرم اما نه به عنوان خدمتکار به عنوان یکی از اون دخترایی ک هر شب تو تختم آماده میشن!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد چی داشت میگفت میخواست من رو یه هرزه کنه تا هر شب زیرخوابش بشم من نمیتونستم اشکام روی صورتم جاری شدند و با التماس گفتم
_به من چیکار دارید من ک باهاتون کاری ندارم مگه ازش پول نمیخواید برید از خودش بگیرید!
اومدم از خونه سریع برم بیرون ک بازوم رو از پشت گرفت و محکم کشید ک آخی از درد گفتم من رو به سمت خودش برگردوند ک با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و نالیدم
_تو رو خدا ولم کن!
با چشمهای سرد و بی روحش به چشمهام خیره شد و با لحن ترسناکی ک تموم بدنم رو به لرزه مینداخت زمزمه کرد
_حق فرار نداری کوچولو تا حالا هیچکس نتونسته از دست من فرار کنه از این به بعد من ارباب توام و تو هم برده ی منی!
با ترس بریده بریده گفتم
_ت ‌..تو چ…ی داری م…میگی!؟
پوزخندی زد و محکم هلم داد ک چون انتظار این کار رو ازش نداشتم پرت شدم روی زمین و صدای آخم بلند شد
با تحقیر نگاهی بهم انداخت و با صدای یخ زده اش گفت
_زود باشید این دختر رو بیارید تو ماشین!
بادیگارداش به سمتم اومدند و بلندم کردند تموم تلاشم برای رهایی از دستاشون بی فایده بود بابا سر حال بشکن میزد و خودش رو تکون میداد دلم به حال خودم سوخت بخاطر داشتن همچین پدر بی غیرت و بیناموسی ک حتی دخترش براش مهم نبود و اون رو به جای بدهیش فروخته بود
_بلاخره به یه دردی خوردی دختر جون!
با تنفر نگاهی بهش انداختم در حالی ک تو دستای اون دو نفر کشیده میشدم از اتاق بیرون اومدم اون دو نفر من و پرت کردن داخل ماشین کنار اون آقا!و خودشون جلوی نشستن ماشین حرکت کرد از گریه به هق هق افتاده بودم
صدای عصبیش بلند شد
_ببر صدات و دختره ی هرزه تا زنده به گورت نکردم
با عصبانیت و صدایی ک از گریه خشدار شده بود داد زدم
_هرزه عمته مرتیکه ی پفیوز
با تو دهنی محکمی ک بهم زد ساکت شدم طعم شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم

پوزخندی زد و با صدای بمی گفت
_زبونت کو بلبل خانوم!
فکر میکرد ازش ترسیدم نمیدونست من تو زندگیم از هیچ احدی نمیترسم جز خدا انقدر کتک خورده بودم تحقیر شده بودم ک حد نداشت واقعا فک میکرد میتونست با این کاراش من و اذیت کنه تمام تنفرم رو داخل چشمهام ریختم و به چشمهای سیاه رنگش خیره شدم و غریدم
_برو به جهنم عوضی!
با خونسردی تمام بهم خیره شده بود تو یه آن سیگارش رو روی دستم خاموش کرد ک از درد و سوزش جیغ بلندی کشیدم ک با لحن ترسناک و مرموزی گفت
_جهنم واقعی رو از امروز نشونت میدم!
با اینکه ترسیده بودم اما سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم نگاهم و ازش گرفتم و به بیرون دوختم ناخوداگاه دستم رو روی سوختگی دستم گذاشتم و زیر لب غر زدم
_پسره ی وحشی!
این تازه اولش بود انگار باید یه مدت باهاش سر میکردم خدا خودت بهم کمک کن سری تکون دادم.
تو حال خودم بودم ک ماشین تکونی خورد و ایستاد!در عمارت بزرگی باز شد و ماشین داخل عمارت حرکت کرد یه حیاط بزرگ و طویل ک وسطش به عرض عبور خودرو سنگ فرش شده بود و دوطرف کنارش پر از گل و گیاه و درخت بود مثل یه باغ بزرگ میوه ماشین جلوی در ورودی عمارت ایستاد
هر لحظه بیشتر ضعف میکردم و چشمهام جایی رو نمیدید وقتی به خودم اومدم در کنارم باز شد و دستی دور بازوم پیچید و من رو از ماشین بیرون کشید سرم خیلی گیج میرفت شاید بخاطر احساس ترسی بود ک داشتم اون آقا ک حتی اسمش رو نمیدونستم اومد روبروم ایستاد و با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شد و صدایی سرد تر از چشمهاش گفت
_از امروز من ارباب توام
با شنیدن این حرفش لبخند حرص دراری زدم و گفتم
_فکر کردی دوران عهد بوق ک تو اربابی و من رعیت ک تو هر غلطی دلت خواست بکنی و من خفه خون بگیرم ک بخوای باهام عین عروسک رفتار کنی آره؟!
_زبونت خیلی درازه مواظب باش سرت و به باد نده
_تو نمیخواد بفکر زبون من باشی ک درازه مرتیکه ی هوس باز کثافط ازت متنفرم
با شنیدن این حرفم بازم مثل همیشه اصلا عصبانی نشد

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن