آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۱۰

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

اشکامو به ارومی پاک کردم و بدونه نگاه به خانم بزرگ از جام پاشدم.

ضعف و گرسنگی باعث شد پام لغ بخوره و سرمم درد بگیره.

کیان که این حالمو که دید از پشت گرفتم و گفت:

_چی شدی؟

_هیچی سرم گیج رفت!

_ا دارم بابا میشم؟

چپ چپ نگاهش کردم و در حالی که ازش جدا میشدم گفتم:

_اره اونم دوقلو!

_زبونت درازه ها!

_کو نه کوتاهه.

زبونمو بیرون اووردم و با شیطنت جلوش نشون دادم.

_هی هی شیطونی نکن میکنم زبونتو ها!

چشمام درشت شد این روی کیانو ندیده بودم لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم.

_خوب حالا خجالت نمیخواد بکشی بیا غذا بخور بچم مرد از گرسنگی.

خنده ی ریزی کردم و باهم پشت میز نشستیم.

با ولع به لوبیا پلو رو بروم زل زدم وای چقدر غذا نمیدونستم از کدوم بخورم.

ولی بی معطلی برا خودم برنج کشیدم و مشغول خوردن شدم.

_آروم چته؟

_خیلی گرسنمه خوب.

_فرار‌نمیکنه اروم بخور.

_باشه باشه لباسامم بگو بیارن.

از این همه عجولیم خندش گرفته بود سری تکون داد و مشغول خوردن شد.

لباسهام که رسید به تیپ پوشیده و خوب زدم و همراه مادر کیان داخل نشیمن رفتیم.

_عزیزم چایی میخوری؟

_بعله مرسی‌.

_میگم بیان اینجا باهم بخوریم بینشم یکم صحبت کنیم.

_خیلیم خوب دست شما درد نکنه.

_میدونی کیان کجا رفت؟

_نه راستش منم متعجب شدم ولی فکر کنم کار مهمی داشت.

_لعنت به مهران کثافت!

_مامان من متوجه نشدم مهران کیه؟

_همون پسری که پدرت تورو بهش فروخته خیلی آدم پستیه !

پدرش دشمن پدر کیان بود و قبل این ماجراها خودشم با کیان دشمنی دیرینه داشت.

_آخه سر چی؟

_کیان شرکت واردات صادرات داره که از پدر و پدربزرگش براش به یادگار مونده.

_دشمنی این مهران که میگید سر چیه؟

_رغیب سرسخت شرکت ما شرکت اوناس اما با فرق این که اونها به خاطر قاچاق مدام

جریمه میشن و اعتبارشون رو از دست میدن و لی کیان با سیاست تره‌.

_من میترسم مامان راستش خیلی وحشت ناکه.

_نه گلم نترس تو تا وقتی کیان هست از هیچی نترس ولی از من به تو نصیحت ول کیانو ببر‌.

_دلشو چرا؟

_ببین کیان به تو بیمیل نیست ولی تو هم باید یه تکونی بخوری اینجوری نمیشه سعی کن براش دلبری کنی.

_راستش من اصلا بلد نیستم آخه دلبری چیه؟ چجوری؟

_من یادت میدم اما توهم باید بپذیری نباید از زیرش در بری.

_اخه خجالت میکشم

_خجالت نداره گلم از همین امشب شروع کن وقتی که میاد سعی کن بش نزدیک بشی.

یه لباس خواب خوشگل از بین لباسهایی که برات آووردن انتخاب کن.

به دست آووردن دل کیان لازمه برات عزیزم چون تو دیگه همسرشی و همیشه باید کنارش باشی.

اینطوری همیشه روی خوششو میبینی جای این که خشمو ناراحتیشو ببینی.

من پسرمو میشناسم میدونم اخلاق بد زیاد داره ولی رام شدنشم برای تو که زنشی کاری نداره.

تو فکر فرو رفتم حرفای مادر کیان کاملا درست بود ولی من یکم ترس داشتم

اگه بعدش ولم کنه چی بدبخت بشم چی؟

نه اما بالا تر سیاهی رنگی نبود تصمیم گرفتم به حرف مامانش گوش کنم.

نزدیک دوازده شب بود ولی هنوز کیان نیومده بود لباسامو عوض کردم.

یه لباس خواب سیاه رنگ که با پوشتم تضاد فوق العاده ای داشت تنم کردم.

زیاد دست به آرایشم خوب نبود ولی باید به خودم میرسیدم.

توی آرایش خواهرش یکم کمکم کرد و روی لبهام رژلب قرمز کشید.

لاک مشکی تیپ و چهره ی دلبرانمو تکمیل کرد توی آینه به خودم لبخند زدم.

تا اومدم روی تخت بشینم صدای پاش از پشت در اومد.

پیشدستی کردم و درو براش باز کردم با دیدنم شدید شوکه شد.

با چشمای درشت اسممو زیر لب تکرار کرد و منم دلبرانه لبخند زدم.

کتشو از دستش گرفتم و روی نوک انگشتام ایستادم گونشو نرم و با ناز بوسیدم و با صدای پر از ناز گفتم:

_خسته نباشی عزیزم.

لباساشو یه گوشه ای گذاشتم و دستشو کشیدن روی تخت نشوندمش و خودمم روی پاش نشستم.

با چشای خمار بش زل زدم میخواستم دیونش کنم .

هی نگاهمو از لب و چشماش تغییر میدادم.

دستامو دور گردنش حلقه کردم و نفسهامو توی صورتش فرستادم.

_چی شده؟ میخوای دیوونم کنی.

قهقهه وار‌خندیدم و با نگاه خیره سکوت کردم.

دیگه حس کردم کم آوورد چون نفسهاش تند شد دستشو داخل موهام فرو برد و لبامو بی مکس داخل دهنش برد.

اونقدر محکم منو میبوسید که خودمم کم آووردم اما باش همراهی کردم.

جامونو تغییر داد منو روس تخت گذاشت و محکم روم خیمه زد.

لبانو باز تو دهنش برد و محکم مشغول بوسیدنم شد.

یه حس خوبی تووجودم پیچید خودمم همراهیش کردم.

دستشو داخل موهام بر فقط صدای نفسهامون بود که حریسانه توی فضا میپیچید.

دستمو دور گردنش حلقه دادم و سرشو فشاردادم.

لباسای توی تنش داشت روی مخم میرفت تنشو به عقب حولش دادم و زل زدم به صورتش.

لبای سرخش چشمای خمارش واقعا دیوانه کننده بود.

با اکراح یکم عقب رفت من هم دست بردم به سمت دکمه های پیرهنش و از

تنش در آووردم خودشم کمکم کرد انگار عجله داشت برای یه چیزی.

بلوزش و پشت سرش شلوارشو از تنش در آووردم و باز روم خیمه زد.

اینبار سرش بین قفسه ی سینم و گردنم بود.

مک هایی که میزد باعث شد آه ارومی بکشم و اونو حریس تر کنم.

همینجور که دستش کمرمو نوازش میکرد لباشم مشغول گردن و قفسه ی سینم بودن.

هردومون توی حس عمیقی بودیم ولی با صدای تلفن کیان حسمون کمرنگ شد

کیان با حرس به تلفنش نگاه کرد و با حالت بدی تلفنشو جواب داد.

زیر لب رو من که روی تخت خوابیده بودم گفت:

_باید جواب بدم.

_باشه.

سریع لباساشو تنش کرد و از اتاق بیرون رفت.

سرمو رو بالشت گذاشتم بدنم از درونو بیرون گر گرفته بود.

یکم منتظر موندم ولی کیان نیومد منم واقعا خوابم میومد.

انقدر بهش فکر کردم و منتظرش موندم که خوابم برد.

_بگو دیگه استرس گرفتم.

تک خنده ی جذابی کرد و با همون لحن جدی و محکمش گفت:

_دیشب مهرداد یه سری دردسر توی شرکتم انداخته بود.

نگاهش کردم وای مهرداد کابوس لعنتی ازش متنفر بودم.

_خوب؟

_آشوب بدی بین کار مندام انداخته بود ولی حلش کردم.

_من..میترسم ازش.

اخم کرد و با صدایی که یه نمه بالا تر رفته بود گفت:

_تو زن منی! تو امنیت منی! من پشتتم حق نداری از کسی بترسی.

_نمیخوام اذیتت کنه اخه داره…

میون حرفم پرید و با لحن آروم تری که آرامشو بهم برگردوند گفت:

_نترس منو هیچ کس نمیتونه از پا بندازه من حواسم بهش هست نمیزارم اصلا کاری بکنه.

توهم نگران نباش یه خونه خریدم باهم میریم اونجا میدونم جفتمون اینجا اذیت میشیم.

_یعنی چی از اینجا بریم بعد مثل خونه قبلی بشه چی؟

_نمیشه! آمار ریز به ریز باباتو اون مهرداد حرومزادرو دارم.

خونه جاش امنه تو یه آپارتمانه که همه آشنا هستن نگهبانم داره.

خوشحال شدم نگاه های خانم بزرگ اذیتم میکرد دلم میخواست برم.

_من میخواستم یه چیزی بگم اما…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن