آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۱۱

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_بگو دیگه استرس گرفتم.

تک خنده ی جذابی کرد و با همون لحن جدی و محکمش گفت:

_دیشب مهرداد یه سری دردسر توی شرکتم انداخته بود.

نگاهش کردم وای مهرداد کابوس لعنتی ازش متنفر بودم.

_خوب؟

_آشوب بدی بین کار مندام انداخته بود ولی حلش کردم.

_من..میترسم ازش.

اخم کرد و با صدایی که یه نمه بالا تر رفته بود گفت:

_تو زن منی! تو امنیت منی! من پشتتم حق نداری از کسی بترسی.

_نمیخوام اذیتت کنه اخه داره…

میون حرفم پرید و با لحن آروم تری که آرامشو بهم برگردوند گفت:

_نترس منو هیچ کس نمیتونه از پا بندازه من حواسم بهش هست نمیزارم اصلا کاری بکنه.

توهم نگران نباش یه خونه خریدم باهم میریم اونجا میدونم جفتمون اینجا اذیت میشیم.

_یعنی چی از اینجا بریم بعد مثل خونه قبلی بشه چی؟

_نمیشه! آمار ریز به ریز باباتو اون مهرداد حرومزادرو دارم.

خونه جاش امنه تو یه آپارتمانه که همه آشنا هستن نگهبانم داره.

خوشحال شدم نگاه های خانم بزرگ اذیتم میکرد دلم میخواست برم.

_من میخواستم یه چیزی بگم اما…

_بگو منتظرم.

_من حوصلم س..سر میره تنها آخه هیچ سر گرمیی ندارم.

یه دفعه زیر خنده زو و قهقهه وار بهم میخندید تعجب کردم ولی ازش میترسیدم دم نزدم.

_عاشق این حالتم که میترسی ازم خوبه اصلا زن باید از شوهرش بترسه.

_خوب…تو…تو منو میترسونی خودت.

_برا اونم یه فکری کردم من یه دوست خیلی صمیمی دارم علی رضا توی شرکت کنار دستمه.

خونشون تو اپارتمان ماست تازه عروس دامادن زنش دختر خوبیه.

خوشحال شدم با ذوق خندیدمو گفتم:

_خیله خب کی میریم؟

#ارباب_هو_س_باز

عجله نکن بیا سر میز بت میگم.

_خو گشنم نیست زوری چی بخورم.

چه گیری هم داده بود دلم غذا نمیخواست فقط دلم میخواست از این خونه برم.

_خیله خب منم آماده شم میریم!

_پس من با مادرت خداحافظی کنم؟

_باشه

مامان تو اتاقش بود اونام قرار بود فردا برگردن.

_مامان جان ما داریم میریم!

_میرید عزیزم؟ به سلامت خوش باشید مواظب خودت باش.

گونشو بوشیدم و گفتم:

_چشم به امید دیدار مامان جون بازم بیاید.

_شماهم منتظرتون هستیم.

باز گونشو بوسیدم و از اتاقش بیرون رفتم.

کیان حاضر بود داشت ساعتشو میبست جداب مثل همیشه.

_بریم کیان؟

_آمادم چیزی نزاشتی اینجا که؟

_نه همه چیز امادست کلا یه ساک شد.

باشه ای زیر لب گفت و ساکو به دست گرفت.

زیر نگاه های وحشتناک خانم بزرگ با اونم خداحافظی کردیم و راهی خونه ی جدید شدیم.

وقتی رسیدیم همه چیز برام تازگی داشت کیان ماشینو توی پارکینگ گذاشت و گفت:

_رسیدیم.

با لبخند از ماشین پیاده شدم نمیدونستم این هیجان چی میگه.

سوار آسانشور شدیم موزیک لایت یکم هیجانمو کم کرد.

لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم.

کیان هنوز نرسیده داشت تلویزیون رو دست کاری میکرد و یه دست گاهی بهش وصل میکرد.

_داری چیکار میکنی پس؟

_دارم پی اسو (ps) وصل میکنم .

احمقو بش گفتم وصلش کن نکرده.

چی چی پی اس چی بود دیگه اصلا متوجه حرفش نشدم. با خنگی نگاهش کردم و گفتم:

_پی اس چیه دیگه؟

تا اینو گفتم زد زیر خنده و گفت:

_چرا انقدر خنگی دختر یه دستگاهه توش بازی میزاری بعد با دسته هاش بازی میکین.

دسته هارو نشونم داد و گفت:

_اینجوری.

_شبیه آتاریه باکلاسه.

_یه چیزی تو این مایه ها ولی بازیاش خیلی فرق داره.

_به منم یاد میدی بازی کنم؟

_اره ولی سخته ها!

_طوری نیست من زرنگم از توهم میزنم جلو تر.

پوزخندی زد و درحالی که از جاش بلند میشد با حرس گفت:

_زهی خیال باطل

_حالا میبینی.

با صدای زنگ در کیان رفت پیتزاهارو گرفت خیلی گرسنم بود خونه ی خانم بزرگ راحت نتونستم صبحانه بخورم.

پیتزارو به دلچسب خوردم خیلی خوشمزه بود.

_شب مهمون داریم!

با تعجب گفتم:

_کی؟

_علیرضاوو خانمش میان اینجا.

_وای من که معذبم.

_نترس آشنا میشی فقط باید شام بپزی دیگه.

وای شام درست کردنش به کنار این که میخواستم با دوتا آدم جدید آشنا بشم یکم سخت بود.

برا منی که بسات دست فروشیمو خونمون تنها جاهایی بود که میرفتم.

_باشه.

با حالت مرموزی نگاهم کرد و گفت:

_نمیخواد زیاد خودتو خسته کنی شب باهات کار دارم.

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم بی حیا نشو.

_زنمی چه بی حیایی؟

جواب ندادم باید فکر شامو میکردم.

اووم بد نبود  یکمم هنرامو به رخ بکشم.

وقت هم داشتم حساابی.

اول ازهمه برنجمو بار گذاشتم و بعد برا پختن زرشک پلو و قرمه سبزی آستین بالا زدم.

انقدر سرم تو آشپزخونه ی درندشت گرم شد که حواسم از همه چی پرت شد.

از کیان گوشیشو گرفتم و از تو اینترنت طرز تهیه یه نوع دسرو گرفتم.

کیکو دسرم که آماده شد میورو تو ظرف چیدم و برای آماده شدن خودم رفتم تو اتاق.

صدای آب نشون میداد کیان حمامه.

من زیاد از لباس پوشیدن سر در نمیووردم.

تو خونمون کلا دودست لباس داشتم دلم

 میخواست شیک پوش ب نظر برسم.توی کمد پر از لباسهای شیک بود من شومیز صدفی رنگو با شلوار نودو و کفشای عروسکی صدفی انتخاب کردم.

آرایش کمی رو صورتم نشوندم و با رضایت جلوی آینه به خودم زل زدم.

کیان وقتی از حمام بیرون اومد فقط پایین تنشو پوشونده بود.

با جیغ جلوی چشمامو گرفتم و بالا پریدم.

_چته دختر.

_لختی چرا؟

_نه که ندیدی لخت منو.

راست میگفتا! جلو چشمامو برداشتم و روبروش ایستادم.

_اووو دوزار اومد روت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن