آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۱۲

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

چشمام درشت شد منظورش این بود که زشت بودم؟

_زشت بودم مگه؟

_هی همچین مالی نبودی.

_نه که خودت خیلی خوبی؟

_رو دادم من به تو؟

_نه رو داشتم.

_مشخصه .

_ایه تو هم انقدر لخت جلو من واینستا.

_خوب میتونی‌بری‌بیرون.

پشت کردم بهش و بیرون رفتم. حقا که همون وحشی بیشعور بود.

زنگ در که به صدا در اومد کیان جلو تر رفت و درو باز کرد.

اول از همه یه پسر همسن کیان وای با قدی کمی کوتاه تر اما چهره ای خیلی زیبا وارد شد.

پشت سرش دختر ریزه میزه ولی خوشگلی که خیلی هم خوشرو بود وارد شد.

بعد از سلام و احوال پرسی با کیان نوبت به من رسید.

_سلام.

دستشو فشوردم و گفتم:

_سلام عزیزم خوش اومدید.

_مرسی گلم من سحرم.

_ترمه خوشوقتم.

با همسرشم احوال پرسی کردم. زنوشوهر خوشرویی بودن.

سحرم دختر دوست داشتنی بودیکم که حرف زدیم باهم راحت شدیم.

همه چیو درموردازدواج ما میدونست ناراحت نشدم چون دوستیشون با کیان خیلی صمیمی بود.

_شما چطوری آشنا شدید؟

_من تو شرکت کیانو علیرضا کار میکردم کار میکردم.

_هنوزم کار میکنی؟

_کار که نه ولی هر از گاهی میرم.

_خوش به حالت منم دلم میخواد کار کنم.

_خوب بیا شرکت کیان.

همون موقع کیان گفت:

_کجا بیاد نمیشه.

اخمامو توهم کردن و گفتم:

_خب منم باش برم حوصلم سر میره.

اخمای کیان توهم رفت و چنان چشم غره ای بهم رفت که سرجام نشستم.

_میگم نمیشه یعنی نمیشه شرایط تو فرق میکنه.

اروم و زیر لب گفتم:

_چه فرقی.

با پوز خند و لحن تحقیر آمیزی گفت:

_کسیو که خریدم تو خونم کار کنه بهتره تا تو شرکتم.

یه لحظه با حرفش خشکم زد.

منظورش چی بود؟ وای چقدر تحقیر شدم.

همون موقع سرمو انداختم جرئت حرف زدن نداشتم میدونستم که وحشیه.

این وسط جلو علیرضا و سحر بهم کتک میزد بیشتر‌تحقیر میشدم.

بغض داشت دلمو میسوزوند از جام بلند شدن و گفتم:

_من برم چایی بیارم.

#ادامه_پارت۵۸

سحر که حال داغونمو دید از جاش بلند شد و گفت:

_بیام کمکت؟

_نه نه بشین میارم خودم.

دلم نمیخواست بیاد یه دفعه ممکن بود گریم بگیره اینجورس بیشتر‌باعث تحقیر شدنم میشد.

من جلو راه افتادم تو آشپز خونه با دستای لرزون چایی ریختم.

اشکام ناخود آگاه پایین میریخت دست خودم نبود.

چقدر بدبخت بودم که زیر دست این مرد مغرور افتاده بودم.

_ترمه؟

سریع اشکامو پاک کردم و گفتم:

_عزیزم لازم نبود زحمت بکشی.

_میدونم حالت بده با من رو در بایستی نکن.

_بهتره درموردش حرف نزنیم.

_هرجور تو بخوای ولی ناراحت نشو عزیزم کیان همیشه اخلاقش اینجوریه.

_من به این زندگی محکومم پس سعی میکنم باهاش کنار بیام.

_شاید با کمک هم تونستیم زندگیتو قشنگ کنیم.

سری تکون دادم و با غصه گفتم:

_فکر نمیکنم بشه.

_مثبت فکر‌کنی حتما میشه.

از این که بهم انرژی مثبت میداد خوشحال شدم.

حضور سحر تو زندگی که سراسر منفی بود لازم میشد.

سعی کردم حرفای کیانو فراموش کنم و تا شب که علیرضا و سحر از پیشمون رفتن

کلی با سحر حرف زدم. از گذشتم از رویاهام خاطراتم بابام همه چی.

وقتی که رفتن با خستگی دوش گرفتن و لباس راحتی پوشیدم.

کاملا به کیان بی توجه بودم میترسیدم طرفش برم و باز دلمو بشکونه.

رو تخت نشسته بودم که حضورشو تو اتاق حس کردم.

#ادامه_پارت۵۹

نگاهی بهش کردم اما حتی یک کلمه هم حرف نزدم.

_چیزی شده؟

به ترس و صدای لرزون گفتم:

_نه.

_پی چرا قیافه گرفتی.

_نه..نگرفتم من…

_میرم دوش میگیرمو میام اماده باش.

با ترس و چشایی که از نا آگاهی درشت شده بود گفتم:

_اماده؟ برا چی اماده بشم.

لباشو کجا کرد و بدونه این که حرفی بزنه سمت حمام رفت.

دیوونه بود؟ نکنه…

وای میخواست بهم دست بزنه؟

من اصلا امادگیشو نداشتم که باهاش رابطه داشته باشم مخصوصا با کاری که امرو کرد.

ولی اگه تن به خاستش نمیدادم حتما اذیتم میکرد.

استرس بدی به جونم افتاد پاهامو تو شکمم جمع کردم و به تاج تخت تکیه دادم.

شاید اگه شرایط عادی بود راحت باهاش کنار میومدم ولی الان اصلا چیز دوست داشتنیی نبود برام.

صدای آب کا قطع شد از استرس به خودم پیچیدم لعنتی کارش تموم شد.

برعکس به در حمام دراز کشیدم و ماهامو تو شکمم جمع کردم.

صدای در حمام و بعد صدای بم خودش دلمو از ترس لرزوند.

_خودتو نزن به خواب کار دارم بات من امشب.

صدای لعنتیش داشت حالمو بد میکرد به سمتم اومد چشمامو روهم فشار دادم.

_چت شده؟

_ن…نمیخوام…نمیخوام بات باشم.

جرعت گرفتم و چشمامو باز کردم. چهرش برزخی بود.

 _چی میگی؟ مگه دست توه؟

_نمیتونم نمیخوام باهات باشم زور که نیست؟

پوز خند بدی زد و با چشمای ریز شده گفت:

_احمقی یا خودتو زدی به احمقیت؟ من تورو از بابات خریدم! تو مجبوری که وضیفتو انجام بدی.

تا اومدم حرفی بزنم با خشم بهم نزدیک شد و منو روی تخت هول داد.

با ترس اومدم بلند شم که حولشو از تنش در اوورد و روم خیمه زد.

_نمیزارم فرار کنی امشب دیگه آخر خطی.

جیغ زدم و گفتم:

_برو عقب دور شو نمیخوام برو.

لباشو رو لبام گذاشت و صدامو تو گلوم خفه کرد.

وحشی مشغول بوسیدنم کرد و با پاهاش پاهامو قفل کرد.

جلوی ققلی هامو که گرفت با وحشی گری تمام مشغول کنکاش زیر لباسام شد.

کارش که تموم شد از روم کنار رفت.

چشمای پر اشکم رو بستم و از درد تو خودم جمع شدم.

ناله نمیکردم بغض نه فقط گلوم کل وجودمو پر کرده بود.

حس بدی داشتم حالم افتضاح بود و درد داشت دیوانه وار منو میکشت.

کیان حیوون نفرت انگیزی شده بود که دلم میخواست هرجه زود تر بمیره.

بی حرف اشک میریختم حس نجاست داشتم کیان روی تخت پشت به من بعد از پوشیدن لباساش دراز کشید.

با حس درد بدی که زیر دلم پیچید ملحفرو چنگ زدم و به خودم پیچیدم.

تاخود صبح که کیان گورشو گم کنه جشم روهم نزاشتم.

وقتی از خونه بیرون رفت به سختی خودمو توی حموم انداختم.

توان حمام نداشتم شدید خونریزی داشتن و این خیلی منو میترسوند.

بدونه این که ملحفه پر خون رو جمع کنم روی کانامه دراز کشیدم.

یکم که دردم کمتر شد یه قرص مسکن خوردم و سعی کردم بخوابم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن