آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت۲

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان ارباب هوس باز هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خم شد روی صورتم و با صدای خشن و سردی گفت
_به جهنم خوش اومدی!
با شنیدن این حرفش تموم تنم به لرزه افتاد از وحشت با پاش ضربه ی محکمی به سرم زد ک چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق‌‌….
با آب سردی ک تو صورتم پاشیده شد ناله ای از درد کردم و چشمهام رو باز کردم نمیتونستم جایی رو ببینم دیدم تاریک شده بود چند بار پلک زدم تا دید واضح شد یکی از بادیگارد های آقا با یه پارچ آب روبروم ایستاده بود با تاسف و کمی ترحم ک تو چشمهاش دیده میشد بهم خیره شده بود سری تکون دادم و خواستم بلند بشم ک بدنم از درد کتک هایی ک خورده بودم تیر کشید و جیغی ‌شیدم بادیگارد با نگرانی عجیبی روبروم نشست و نگرانی گفت
_خیلی درد داری؟!
از شدت درد اشک تو چشمهام جمع شده بود به بخت خودم لعنت فرستادم با صدای گرفته ای گفتم
_آره
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت
_صبر کن الان میرم یه مسکن برات میارم دیگه هیچ وقت جلوی ارباب حرف نزن و حاضر جوابی نکن ک اصلا عاقبت خوبی نداره فهمیدی!
مثل همیشه با اینکه از درد داشتم جون میدادم با لجبازی گفتم
_من با اون پیرمرد خرفت کاری نداشتم ک!
اخمی کرد ک با حرص گفتم
_دروغ ک نمیگم خوب
_آخرش این زبون درازت سرت رو به باد میده
_فعلا ک این درد داره من و از پا درمیاره
_وایستا الان میام
بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون منم‌ شروع کردم به فحش دادن ارباب
ک صدای باز شدن در اتاق اومد و بوی عطر تلخی تو اتاق پیچید سرم رو بلند کردم ک با دیدن ارباب حس کردم روح از تنم خارج شد مرتیکه ی روان پریش حتی اومدنش هم مثل آدمیزاد نیست!
دست و پام رو روی تخت جمع کردم ک صدای قدم هاش اومد داشت بهم نزدیک میشد مرتیکه ی روانی انگار از اعضای ساواک بود
قدم هاش ک نزدیک تر میشد قلبم داشت میومد تو دهنم دیگه از بوی عطر تلخ این مرد هم میترسیدم چه برسه به بقیه چیزاش!
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم یه تیشرت سیاه جذب تنش بود ک اندامش رو کاملا به نمایش گذاشته بود با یه شلوار جذب مشکی
دستاش تو جیباش بود و نگاهی بهم انداخت یه قدم به سمتم اومد ک روی تخت خودم و عقب کشیدم از درد صورتم جمع شد نگاهی به سر تا پام انداخت با دیدن ضعفم چشمهاش برقی زد ک عجیب آدم رو میترسوند!

با دیدن ترسم پوزخندی زد و گفت
_از امروز تو خدمتکار این خونه ای فهمیدی!
ساکت بهش خیره شده بودم ک ادامه داد
_از امروز هر شب وظیفه ات تمیز کردن خونه و پخت پز البته شب ها هم باید اربابت رو تمکین کنی!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این چی داشت میگفت یعنی من باید از دخترانگیم میگذشتم و زیرخواب این میشدم مگه من هرزه بودم!
با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم
_چی داری میگی تو مگه من هرزه ام ک زیرخواب تو بشم!
با خونسردی تمام بهم خیره شد و گفت
_بابتت پول دادم وظیفه داری هر شب من و تمکین کنی
_من وظیفه ای در قبال تو ندارم مرتیکه ی هوس باز درضمن از اون مرتیکه ی معتاد پول طلب داری برو از خودش بگیر به من هیچ ربطی نداره!
_تو رو به عنوان طلبم داده دیگه عروسک کوچولو
با خشم غریدم
_عروسک ننته مرتیکه ی …..
با سیلی محکمی ک کوبید تو صورتم ساکت شدم خون داخل دهنم رو تف کردم روی تخت و با عصبانیت گفتم
_تو اصلا مرد نیستی جز کتک زدن هیچی از مردونگی سرت نمیشه فقط بفکر پایین تنتی مرتیکه ی اشغال
با خشم بهم نگاه کرد و گفت
_دهنت و ببند تا ندادم همخواب سگام بشی دختره ی احمق!
_نمیخوام ساکت بشم هر گهی میخوای بخور تهش مرگه دیگه میمیرم از دست توی کثافط راحت میشم
با شنیدن این حرفم چشمش برقی زد ک ازش ترسیدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم مرگ یه بار شیون هم یه بار
خم شد روی صورتم و با صدای خماری کشیده گفت
_تو هیچوقت از دست من خلاص نمیشی خوشگلم تا آخر عمرت اسیر دست منی!

با شنیدن حرفش لرزی به تنم افتاد ک اون با دیدن ترسم پوزخندی زد و رفت بیرون مرتیکه ی روان پریش معلوم نبود میخواست با من چیکار کنه بشدت ازش میترسیدم اون مرد اصلا تعادل روانی نداشت معلوم نبود میخواد چیکار کنه اصلا!
چند روز گذشته بود اصلا خبری ک تو این عمارت لعنتی بودم یه پیرزن بدجنس هم گذاشته بود کنارم با چند تا دختر ک تا میتونستند ازم کار میکشیدند شیطونه میگفت همرو بگیرم تا میتونم کتک بزنم اما نمیشد!
_هی دختر جون!؟
با شنیدن صدای اون پیرزن خبیث سرم رو بلند کردم و با حرص گفتم
_من اسم دارم اسمم ترمه است دقت کن ترمه!
مثل اون ارباب وحشیش پوزخندی زد و گفت
_ببر صدات و دختره ی سلیطه ارباب تو اتاق منتظرته زود باش برو!
با حرص به سمت اتاق اون ارباب هوس باز حرکت کردم انگار قرن چندم بود ک بهش میگفتن ارباب انگار ما هم رعیت این بودیم زیر لب داشتم غر میزدم ک محکم خوردم به کسی آخی از درد گفتم و با حرص غریدم
_خدا لعنتت کنه مگه کوری!
صدای مردونه ای اومد
_خانوم کوچولو تو چلو چشمهات رو نگاه نکردی خوردی به من!
چشمهام رو باز کردم و خواستم چند تا فحش بارش کنم ک با دیدن پسر روبروم حرف تو دهنم ماسید از سر تا پاش نگاهی انداختم و بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم
_عجب جیگری!
با شنیدن صدای خنده اش انگار تازه به خودم اومدم محکم کوبیدم روی دهنم و بدون اینکه سوتی دیگه ای بدم به سمت اتاق سیاوش رفتم خاک تو سرم این چه حرفی بود من زدم حالا شانس آوردم اون ارباب نبود با اون اخلاق گندش صد درصد میداد امشب خوراگ سگ هاش بشم تقه ای زدم ک صداش بلند شد
_بیا تو!
در رو باز کردم و با صدای آرومی خانومانه گفتم
_ارباب کاری داشتید با من!؟
پوزخندی زد و گفت
_میبینم ک مودب شدی گربه وحشی!
خواستم بگم گربه وحشی عمته اما ترسیدم باز مثل اون دفعه تنبیه بشم فقط با حرص بهش خیره شدم

باز صداش بلند شد
_چیه زبونت رو گربه خورده؟!
نه مثل اینکه این نمیخواست ساکت بشه تا من یه چیزی بارش کنم با خونسردی گفتم
_آره سگ زبونم رو خورده!
با شنیدن حرفم فک میکردم عصبی بشه اما برعکس تصورم لبخندی زد و به سمتم اومد نگاهی به صورتم انداخت و با صدای بمش گفت
_پس سگ زبونت رو خورده!
ساکت بهش خیره شده بودم ک با کاری ک کرد انگار بهم شک وارد شد با چشمهای گرد شده به چشمهای بسته شده اش خیره شده بودم خشن داشت لبهام رو میبوسید با گازی ک از لبم گرفت تازه به خودم اومدم محکم هولش دادم ک میلیمتری کنار نرفت!
هر چی تقلا کردم فایده نداشت وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد و زبونش رو روی لبهام کشید با صدای گرفته ای گفتم
_وحشی!
پوزخندی زد و گفت
_این تنبیه امروزت برا زبون درازیت بود!حالا برو بیرون
چشم غره ای بهش رفتم و از اتاقش رفتم بیرون مرتیکه ی روانی هوس باز من و برده بود اتاقش تا لبهام رو ببوسه از چندش صورتم جمع شد دستم رو محکم چند بار روی لبم کشیدم آخه این لب گرفتن دیگه چه صیغه ای بود ک مد کرده بودنش! تا حالا حتی دوست پسر هم نداشتم ک بخواد من رو ببوسه اما این مردک هوس باز!
_چته داری غر میزنی؟!
با شنیدن صدای ترگل یکی از خدمتکار هایی ک باهاش جور شده بودم تو این مدت با ناله بهش نگاه کردم ک گفت
_چته
_بمیر نمیتونی یکم مهربون باشی؟!
_نه
_جون به جونتون کنن به اون ارباب روان پریشتون رفتید!
تا خواست چیزی بگه صدای اون پیرزن بدجنس بلند شد
_هی شما دوتا گمشید برید سر کارتون!

از شدت خواستگی دیگه واقعا نایی برام نمونده بود از بس ازم تو روز کار میکشید اون پیرزن بدجنس روی تشک کهنه ای ک بهم داده بودند خوابیدم طولی نکشید ک چشمهام گرم شد و خوابم برد!
روز ها میگذشت و هر روز بدتر از روز قبل شده بودم پوست و استخون از بس ازم کار میکشید اون مرتیکه ی هوس باز ارباب عوضی این مدت رو رفته بود سفر کاری و اصلا داخل عمارت نبود!
ترگل بهم گفته بود ک ارباب با دختر خاله اش نامزد کرده و خیلی پولدار البته ک معلوم نبود اون پول رو از کجا میاره مادرش خواهراش تو خارج زندگی میکنند خواهرش یکیشون ازدواج کرده بود و دوتای دیگه مشغول درس خوندن کار کردن بودند.
فقط درکش نمیکردم وقتی نامزد داشت چرا من رو آورده بود اینجا آخه اولا خیلی میترسیدم ک واقعا بهم دست درازی کنه اما وقتی دیدم از اون لحاظ بهم کاری نداره خیلی خوشحال شدم
_ترمه!
با شنیدن صدای داد اون پیرزن ک مثل همیشه خونه رو روی سرش انداخته بود با حرص از پله ها پایین رفتم ک مثل خودش داد زدم:
_بله!
وقتی پایین رسیدم با دیدنم اخمی کرد و گفت
_صدات رو چرا انداختی بالا سرت فکر کردی اینجا خونه ی باباته!؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_خونه ی بابای من نه اما فکر کنم خونه ی بابای شماست اخه شما هم داشتید هنجرتون رو پاره میکردید!
با شنیدن این حرفم صورتش از شدت حرص و عصبانیت کبود شد و با صدای عصبی گفت:
_گمشو برو حیاط رو طی بکش!
با شنیدن این حرفش وا رفتم عجب غلطی کردم باهاش دهن به دهن گذاشتم آخه تو این هوای سرد من چجوری برم حیاط رو تمیز کنم! سعی کردم خودم رو بزنم به مظلومیت شاید دلش به بسوزه چشمهام رو مظلوم کردم و خواستم دهن باز کنم ک وسط حرفم پرید و گفت:
_نمیخواد برا من مظلوم نمایی دربیاری زود باش!
اه این پیرزن چقدر عوضی بود دو روز دیگه موقع مرگش بود اون وقت باز هم داشت من و اذیت میکرد چند تا فحش تو دلم بارش ‌کردم و به سمت بیرون رفتم!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن