آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۲

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

امیرعلی بی‌اختیار بازوی ساناز را چنگ زد و غرید:
– کجا داری می‌ری؟
ساناز با قیافه‌ی برافروخته داد زد:
– می‌رم جایی که هوای نفس کشیدن تو نباشه.
امیرعلی بهت زده شد و بازوی ساناز را رها کرد.
ساناز بغض خفه کننده اش رو خورد و محکم از اتاق بیرون رفت…خدا را شکر کرد که صدای آهنگ آن‌قدر زیاد بود که کسی فریادش را نشنید.
و دعا می‌کرد کسی متوجه غیبت نیم ساعته اش نشده باشد…دلش نازی را می‌خواست!
دلش درد و دل کردن را می‌خواست…
چقدر تنها بود!

نازی و سیاوش حسابی مجلس را گرم کرده بودند، بعد از آن رقص و حرف‌های عاشقانه و سکسی ای که بین‌‌شان رد و بدل شده بود هر دو را حسابی برای یک شب طولانی داغ کرده بود.
اما نازی با دیدن چشمان قرمز شده‌ی ساناز همه چیز را فراموش کرد و با نگرانی به سمتش رفت…در آن صدای آهنگ، سرش را نزدیک ساناز برد و گفت:
– چت شده؟ خوبی؟
سانار فقط به نازی نگاه کرد…
اما چشمانش گویای خیلی از حرف‌های درونش بود…
نازی بلافاصله فهمید اتفاقی افتاده و سریع با چشم به دنبال امیرعلی گشت اما اثری از او نیافت، نگران دست ساناز را گرفت و بدون جلب توجه او را سریع به سمت اتاق خود برد.
همین که وارد اتاق شدند ساناز بلند شروع به گریه کرد..‌انگار منتظر بود که با نازی تنها شود.
نازی با تعجب و نگرانی گفت:
– یا خدا! چی شده ساناز؟
ساناز در میان هق هق هایش به زور گفت:
– من…منو امیر…علی با هم…سک*س داشتیم.
نازی محکم چند بار پلک زد…
گویی انگار گوش‌هایش اشتباهی پیام را به مغزش فرستاده باشند…
سکس؟
با امیرعلی؟…آن مردی که به دختران نگاه هم نمی‌کرد؟
با بهت لب زد:
– شوخی می‌کنی؟
ساناز نالان و خسته روی تخت نشست گفت:
– نه!
نازی با ترس گفت:
– وای…پرده ات رو دادی رفت؟
ساناز نفس عمیقی کشید…این یک قلم را ممنون امیرعلی بود، وقتی در اوج شهوت خواهش می‌کرد که کار را تمام کند اما او این کار را انجام نداد.
کمی ته دلش آرام گرفت!…
سری به معنای منفی تکان داد که نازی نفس راحتی کشید…

نازی نفس راحتی کشید و گفت:
– پس چی که می‌گی سکس داشتی؟
ساناز سرش را در دستانش گرفت…
با یادآوری دقایق پیش نفسش بند آمد، چه کار کرده بود؟
با صدای ارامی گفت:
– خب ما…ما‌…چیز…
نازی که دید ساناز خیلی به خودش فشار می آورد دو زاری اش افتاد و میان حرفش پرید.
– خیلی خب فهمیدم…مگه تو نمی‌خواستی با امیرعلی باشی؟ پس درد چیه؟
ساناز گرفته نازی را نگاه کرد که نازی دلش به حال او سوخت…
کنارش نشست و دستش را گرفت، ساناز لبخندی به روی نازی زد و گفت:
– نازی تو نمی دونی چقدر خوشحال بودن وقتی که توی بغلش بودم…اصلا خیلی ناب بود به تجربه ی بی‌نظیر بود اما اون…اون وقتی که غریزه‌ی لعنتیش خوابید همه چی رو انداخت تقصیر من…
با یاد اوری آن موقع دلش می‌رفت تا دوباره اشک بریزد که نازی با خشونت گفت:
– خاک تو سرش! از خداش هم باید باشه…فقط بلده واسه من کت و شلوار بپوشه هیچی از عشق و عاشقی که سرش نمیشه.
ساناز با کلافگی گفت:
– پس تو می‌گی چی کار کنم؟
نازی کمی سکوت کرد و با فکری که به سرش خطور کرد لبخند معنا داری روی لبانش ظاهر شد.

در طبقه پایین امیرعلی سرگردان سعی داشت یادی از ساناز نکند اما مگر امکان داشت؟
آن دختر امشب دیوانه اش کرده بود!…
نمی‌توانست بخیالش شود…
خودش هم فهمیده بود که تند رفته، اول او بود که در کمال بی‌شرمی به داشته‌های زنانه‌ی او خیره شده بود و ساناز را تحریک کرده بود.
در دل اعتراف کرد که آن لحظه بسیار لذت برده بود…اما امان از عذاب وجدان!

نمی‌دانست چقدر گذشت که نگاهش تصادفی به سمت پله ها افتاد…
با چیزی که دید حس کرد راه نفسش برای یک لحظه بند آمد.
کم مانده بود جام شربتی که در دستش بود به پایین بیفتد، باورش نمی شد آن دختر زیبایی که لبای دکلته‌ی فیروزه‌ای پوشیده بود ساناز باشد، حس می‌کرد گرمای بدنش بالا رفته…تند تند آب دهانش را قورت داد و سعی کرد نگاه از او بگیرد اما موفق نشد.
چگونه بعد از آن اتفاق لبخند می‌زد؟
حتی لباس هایش را هم عوض کرده بود و زیبا تر و ها*ت تر از ساعات پیش شده بود.
چرا حس می‌کرد از نگاه های پسران دیگر که به ساناز خیره شده بودند خوشش نمی‌آمد؟
با نزدیک شدن ساناز نگاهش روی هیکل بی‌نقص او چرخید و حس کرد بدنش داغ تر شده.
بی‌اختیار یاد موقعی که در اتاق بودند افتاد…
در دل نالید…خدایا چه شبی بود!
رحم کن!

لحظه ای که حس می‌کرد ساناز دارد به سمت او می‌آید، پسری را دید که به ساناز نزدیک شد و دستش را دور کمرش حلقه کرد.
خونش به جوش آمد، قدمی برداشت تا برود و آن پسرک لاشی را زیر مشت و لگد بگیرد که ساناز خنده‌ی دلبرانه‌ای کرد و با آن پسر به سمت پیست رقص رفتند.
خشکش زد…ساناز رفت؟
با آن پسر؟
با همان نگاه بهت زده فقط به مسیر رفتن‌شان خیره شده بود…

ساناز سعی می‌کرد طبق توصیه های فراوان نازی حتی نیم نگاهی هم به سمت امیرعلی نیندازد…
کار سختی بود اما غیر ممکن نبود، حس می‌کر دلش خنک شده!
البته همه چیز خوب بود اگر این پسرک چاپلوس پارازیت نمی انداخت.
– شما واقعا زیبا هستید!
ساناز سعی کرد عادی و سرد رفتار کند.
– ممنون‌.
– منو یاد‌تون میاد؟
ساناز کمی به قیافه آن پسر خیره شد…
بدک نبود، می‌شد گفت قیافه خوبی دارد، مخصوصا با آن چشمان گرد و عسلی رنگش!
بی‌اختیار لب زد:
– نه یادم نیست.
پسر که انگار ناراحت شده باشد همه‌ی اشتیاقش خوابید اما ارام گفت:
– اسمم فرزادِ.
ساناز چند بار در دل نام او را تکرار کرد اما باز هم چیزی به خاطر نیاورد.

در آن طرف سالن نازی گوشه‌ای ایستاده بود و با پیروزی به امیرعلی نگاه می‌کرد.
خوشحال بود که توانسته بود حالش را بگیرد، آخر او به چه حقی همه‌ی تقصیر ها را گردن ساناز انداخته بود؟
مگر این نبود که خودش حال و حولش را کرده بود و به قول معروف خرش از پل گذشته بود، بعد همه چیز را گردن ساناز انداخته؟
واقعا برایش غیر باور بود…
اگر ساناز دوباره بخواهد با امیرعلی باشد دیگر نازی این اجازه را به او نخواهد داد…هرگز…

– چشمت رو گرفته؟
نازی از فکر خارج شد و با تعجب به نگین خیره شد.
آرام گفت:
– منظورت چیه؟
نگین ابرویی از روی تمسخر بالا انداخت و گفت:
– امیرعلی رو می‌گم…چشمت رو گرفته مگه نه؟
نازی تازه فهمید نگین نگاه خیره و هشدار دهنده‌اش به امیرعلی را بد تعبیر کرده…
با تاسف سری تکان داد و گفت:
– تو همیشه این‌قدر منحرفی؟
– من واقعیت ها رو می‌بینم.
نازی پوزخندی زد و گفت:
– این دفعه اشتباه دیدی.
خواست قدمی بردارد و برود که با حرف بعدی نگین خشکش زد:
– سیاوش یا امیرعلی؟
عصبی برگشت و گفت:
– چی؟
نگین با بدجنسی گفت:
– گفتم سیاوش و می‌خوای یا امیرعلی؟ یکی رو تو بردار یکی رو من.
نازی از این همه پرویی نگین در عجب ماند!
مگر داشت درمورد جنس کالا حرف می‌زد؟
نفس پر از حرصی کشید و گفت:
– با سیاوش کاری نداشته باش.
چشمان مرموز نگین برقی زدند، طوری که انگار مچ کسی را گرفته باشد، گفت:
– پس حدسم درست بود.
نازی کمی با تردید به نگین خیره شد…
حس می‌کرد از همان اول هم نباید با او دهن به دهن می‌شد.
نفس عمیقی کشید و از او دور شد، تصمیم گرفت کمی به حیاط برود تا هوایی تازه کند.
اما نفهمید وقتی داشت از راه‌روی اتاق های طبقه‌ی پایین می‌گذشت چگونه کسی دستش را کشید و او را در میان تاریکی برد.

خواست جیغ بکشد که دستی روی دهنش قرار گرفت و گفت:
– هیس منم.
چشمانش گرد شد..
وحید؟ آخر چگونه؟…
کمی تقلا کرد تا وحید دستش را از روی دهان نازی برداشت، نازی برگشت و با خشونت گفت:
– این چه کاری بود؟
وحید با اخم گفت:
– کاریت ندارم فقط می‌خوام باهات حرف بزنم.
نازی بدون توجه به حرف وحید خواست از آن را‌ه رو بروند، می‌ترسید کسی سر برسد و او را کنار وحید ببیند و دوباره حرف ها و شایعه ها آغاز شود.
قدمی برداشت که وحید مچ دستش را گرفت و گفت:
– شنیدی چی گفتم؟
نازی کلافه به چشمان وحید نگاه کرد و گفت:
– من حرفی با تو ندارم.
وحید سرسختانه گفت:
– ولی من دارم.
نازی پوزخندی زد و دوباره با استرس به اطراف نگاه کرد…

وحید خیره خیره به صورت نازی نگریست…در دل به دنبال بهانه ای گشت تا نازی را سر حرف بیاورد…
خودش هم نمی‌دانست چرا نازی را به گوشه‌ای کشیده!
نازی که از سکوت وحید شاکی و گیج شده بود گفت:
– من باید برم.
دوباره وحید مانع شد…
کم مانده بود جیغ بکشد که وحید به حرف آمد.
– با سیاوش به کجاها رسیدی؟
نازی متعجب به او خیره شد و گفت:
– یعنی تو فقط به خاطر این سوال این‌قدر منو معتدل کردی؟
وحید پوزخندی زد و معنا دار گفت:
– به نظرت کوچیکه؟ تو به خاطر اون به من خیانت کردی.
نازی پرخاشگرانه غرید:
– من خیانت نکردم…منو تو اصلا با هم نبودیم که بخوام خیانت کنم.
وحید به نازی نزدیک تر شد و گفت:
– ولی نامزدم بودیم.
نازی آب دهانش را سخت قورت داد و زمزمه کرد.
– ولی…ما هم رو دوست نداشتیم.
وحید می دانست که حق با نازی است اما حرصش گرفت…
خودش هم نمی‌دانست چرا…
فقط دلش می‌خواست با نازی حرف بزند، به او نزدیک شود و در چشمانش نگاه کند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن