آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۳

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نازی خطر را حس کرده بود، خواست قدمی به عقب بردارد که وحید بیشتر به او نزدیک شد و لب زد:
– کجا؟
نازی با بی‌قراری و ترس نگاه از او گرفت و کلافه گفت:
– قبرستون..‌برو کنار.
وحید باز هم پوزخندی زد و گفت:
– با سیاوش گشتی بی‌ادب تر شدی ها.
نازی عصبی به وحید نگاه کرد که وحید با چشم‌های ریز شده گفت:
– بعد از به هم خوردن نامزدی چند بار باهاش خوابیدی هوم؟ یا شاید هم غیر از اون با کس دیگه‌ای هم.‌‌..
نازی نگذاشت وحید به خزعبلاتش ادامه دهد، دستش را بالا برد و محکم به صورت وحید کوباند طوری که وحید برای یک لحظه همه چیز را از یاد برد و صورتش کج شد.
مات دستش را روی گونه‌ی سیلی خورده اش گذاشت…
نازی دیگر ماندن را جایز ندانست، فحشی در دل به وحید داد و خواست برود که باز هم وحید نگذاشت.
این دفعه خشن او را در بر گرفت و غرید:
– منو می زنی هان؟ رو من دست بلند می‌کنی هر*جایی؟
نازی بغض کرده تقلا کرد و نالید:
– ولم کن روانی…ولم…کن.

وحید بیشتر از آن که عصبی باشد حریص شده بود، بوی بدن نازی داشت دیوانه اش می‌کرد.
چرا در گذشته متوجه این همه زیبایی نشده بود؟!
بیشتر به او نزدیک شد…دلش می‌خواست بیشتر این بدن ناب را حس کند.
نازی اشکش چکید دیگر مطمئن بود وحید باز هم آبرویش را خواهد برد که دست نیرومندی بازوی وحید را کشید و نازی را از بند رها کرد.
نازی می‌رفت تا نفس راحت بکشد اما با دیدن چهره‌ی برافروخته سیاوش نفسش دوباره بند آمد!
سیاوش به سوءضن به آنها نگاه کرد و با آن فک منقبض شده غرید:
– داشتی چه گو*هی می‌خوردی؟
وحید حس کرد کمی دلش خنک شده…نگاه پیروزمندانه ای به روی سیاوش پاشید و گفت:
– هر کاری که می‌کردم خرابش کردی.
سیاوش او را محکم به دیوار کوفت که نازی هول کرده گفت:
– وای سیاوش ولش کن…دیوونه است می‌خواد عصبی‌ات کنه.
سیاوش هشدار دهنده به نازی نگاه کرد و گفت:
– تو یکی ساکت حساب تو رو بعدا می‌رسم.
نازی که توقع این حرف را نداشت با چانه‌ی لرزان به سیاوش نگاه کرد.
اما سیاوش بی توجه به او رو برگرداند و به وحید نگاه کرد و گفت:
– ببین منو…دیدم که به زور بهش چسبیده بودی، دفعه بعد ببینم نزدیک نازی شدی پوست از کله ات می‌کنم.
وحید ابرویی بالا انداخت و گفت:
– جدی؟
– امتحانش ضرری نداره.
سپس فشاری به گلوی وحید آورد که وحید اخمی از روی درد کرد.
کم مانده بود خفه شود که سیاوش دستش را عقب کشید.
دیگر نگاهی به وحید نکرد و دست نازی را کشید.

سیاوش به زور خودش را کنترل می‌کرد تا در دهان نازی نکوبد.
با این که دیده بود وحید به زور او را نگه داشته بود اما باز هم از نزدیکی بیش از حد شان عصبی شده بود.
بقیه آن مهمانی پر از جنجال را در سکوت گذراند و موقع شام آرام در گوش نازی لب زد:
– شب میام اتاقت…آماده باش.
نازی بر خلاف همیشه که مشتاقانه قبول می‌کرد اما این بار ته دلش دلشوره داشت…
سیاوش همیشه بهترین خاطرات جن*سی را برایش رقم می‌زد حالا امشب که عصبی است…واقعا نمی‌دانست…

آن مهمانی کذایی تمام شد، نازی و ساناز تنها افراد غمگین آن شب بودند، نازی به اتاقش رفت و با فکری درگیر لباس هایش را با لباس خواب گلبهی رنگی که همه‌اش از جنس تور بود عوض کرد و موهایش را دور خودش رها کرد.
دلش می‌تواست با کمی دلبری کردن دل سیاوش را نرم کند تا او را ببخشد.
از عطر خوش بویش بر کنار گردن و پشت گوش هایش زد‌.
روی تخت دراز کشید و با استرس منتظر آمدن سیاوش ماند اما خبری از او نشد.
با خود فکر کرد شاید سیاوش پشیمان شده یا شاید هم یادش رفته اما هر چه که بود آن‌قدر به سیاوش فکر کرد تا پلک‌هایش روی هم افتاد و به خواب رفت.

با حس این که دست‌هایش در بالای سرش قفل شده است سریع چشم‌هایش را باز کرد.
با دیدن سیاوش که بالای سرش ایستاده بود با تعجب گفت:
– سیاوش؟
خواست بلند شود که متوجه شد دست و پایش به تخت بسته شده است.
دلش از ترس تکانی خورد و با چشم‌‌‌‌های گرد شده به سیاوش نگاه کرد.
– چی کار می‌کنی؟
سیاوش خونسرد به نازی نگاه کرد و گفت:
– دارم خودمون رو برای یه سک*س توپ آماده می‌کنم.
نازی کمی تقلا کرد…دستانش خیلی محکم بسته شده بود.
هول کرده گفت:
– خب‌‌…نمیشه دست‌هام رو باز کنی؟ خیلی سفت شده.
سیاوش پوزخندی زد و جوری به نازی نگریست که نازی مات ماند

سیاوش بدون این که چیزی بگوید لخت شد و روی نازی خیمه زد.
نازی حتی از روی آن لباس خواب توری هم می‌توانست گرمای بیش از حد سیاوش را حس کند.
بدون آن که حش*ری شود ترسید و نالید:
– سیاوش نه…این مدلی دوست ندارم.
سیاوش سرد گفت:
– مگه قبلا امتحان کردی که می‌گی دوستش نداری؟
دستش روی یکی از سی*نه های نازی نشست و محکم فشار داد، نازی از درد لبانش را گاز گرفت و گفت:
– آیی…یواش.
سیاوش بدون توجه به او سی*نه اش را از لباسش بیرون آورد و بلافاصله نو*کش را در دهان برد و گازی گرفت.
نازی از درد به خود لرزید و کمی بلند تر نالید:
– آخ…سیاوش؟
باز هم سیاوش به او هم به او محل نداد و مشغول کارش شد…نازی از این که سیاوش به او توجه نمی‌کرد عذاب می‌کشید.
دست سیاوش بی ملاحضه به لای پایش چنگ زد و فشار داد.
نازی هینی کشید و دوباره نالید.
همه ی کار‌های سیاوش با حرص و خشونت بود.
وقتی که حسابی سی*نه‌هایش را خورد و کبود کرد.
دو طرف یقه اش را گرفت و از وسط جر داد…نازی از این همه خشونت سیاوش در عجب مانده بود…
تکه های لباسش را از زیرش در آورد و غرید:
– آماده ای تا صبح زیرم باشی؟
نازی با وحشت لب زد:
– سیاوش…وایسا.
سیاوش با خشم خم شد و محکم لب های نازی را به دهن گرفت.
جیغ نازی در دهانش خفه شد و به گریه های نازی توجه نکرد.

هم‌زمان که لب‌‌هایش را گاز می‌گرفت سیلی‌ای به سی*نه ی راستش زد که نازی از درد کمرش را از تخت جدا کرد.
نوک پستانش را محکم کشید که هق‌هق نازی در دهانش خفه شد.
کمی سرش را از صورتش فاصله داد و با نفس نفس به صورت گریان نازی خیره شد و با صدای خش دار از خشم و شهو*ت گفت:
– دیگه حق نداری با اون مردیکه حرف بزنی…تو فقط مال منی نازی.
نازی با صدای لرزان و دلخوری نالید:
– تقصیر من نبود اون…اون منو توی تاریکی کشید.
با گازی که سیاوش از گردنش گرفت، لب گزید و آی خفیفی گفت.
امشب همه چیز این مرد طعم درد داشت…بوسه هایش، نوازش هایش!
هیچ کدام را نمی‌خواست…هیچ کدام را!

– سیا…وش.
طوری با التماس و معصومیت نامش را صدا زد که سیاوش به یک باره خشک شد…
انگار تازه به خودش آمده بود، کمی از نازی فاصله گرفت و به بدنش نگاه کرد…
بدن زیبا و اغواگرش به تخت بسته شده بود و صورت زیبایش گریان بود…
واقعا او این کار را کرده بود؟
درست مثل بیمار های جنسی رفتار کرده بود…از دست خودش به خاطر این رفتار عصبی شد.
نازی ناراحتی را در چهره‌ی سیاوش تشخیص داد اما هیچ نگفت.
فقط منتظر به سیاوش خیره شد…سیاوش کمی با خود کلنجار رفت و سپس به چشمان نگاه کرد.
آهسته لب زد:
– منو ببخش نازی…می‌بخشی؟
نازی آهی کشید همانند سیاوش تکرار کرد.
– برام جبران کن.
سیاوش بعد از مکثی عقب رفت و پاهای نازی را از تخت باز کرد، نازی فکر کرد دست‌هایش هم باز می‌کند اما سیاوش پاهای نازی را از هم فاصله داد و ران‌هایش را نگه داشت.
نازی با تعجب به سیاوش نگاه کرد که سیاوش با لبخندی خم شد و بوسه‌ای به بهش*ت نازی زد.

نازی حس کرد به یک باره بدنش دارد به او خیانت می‌کند…با همان یک بوسه لذت نابی در دلش پیچید.
انگار نه انگار که لحظاتی پیش سیاوش همه کاری با او کرده بود اما او هیچ لذتی نبرده بود.
با لیسی که سیاوش به زنانگی‌اش زد آه بلندی کشید و خمار به سقف خیره شد…
سیاوش تند تند بهش*ت نازی را می‌خورد و نازی ناله می‌کرد…
زبانش را دور آل*ت نازی چرخاند که با شه*وت نامش را صدا زد:
– سیاوش.
سیاوش همین را می‌خواست…
التماس نازی را!
زبانش را پایین تر برد و در سوراخ تنگ و صورتی رنگ نازی نفوذ کرد…نازی از شدت لذت جیغ آرامی کشید.
سیاوش با یاد این که نازی دیگر پرده ندارد ملاحظه کردن را کنار گذاشت و زبانش را تند تند عقب جلو کرد.
نازی دیگر نمی‌دانست چه کار کند.
تمام تنش خیس از عرق شده بود، فقط آن چیز کلفت لای پاهای و سیاوش را می خواست.
– سیاوش..‌.آه
سیاوش بدون آن که جوابی به او بدهد.
ترشحات نازی را مکید و بلند شد، به سمت صورت نازی رفت و لب های داغ خیسش را به لبان نیمه باز نازی چسباند.
تمام ترشحاتش را در دهان نازی خالی کرد و هر دو همراه با بوسه ترشحاتش را خوردند.
هیچ یک کنترلی در کار های هم نداشتند و فقط به لذت و نیاز فکر می‌کردند.
سیاوش با انگشت اشاره کمی آل*ت نازی را نوازش کرد و عقب رفت.
عضوش را در دست گرفت و به خیسی لای پای نازی مالید…
نازی چشمانش را بست و آه بلندی کشید.
نمی‌دانست با این کار‌هایش دارد سیاوش را دیوانه می‌کند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن