آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

-جوون دختر، حشرت خیلی بالاست‌.
دندان ریزی از نوک سینه اش گرفت. نازی آخ کوتاهی از درد گفت.
-سیاوش نکن، الان صدامونو می شنون.
دکمه ی شلوار نازی را باز کرد و دستش را درون شرتش برد.
-چه زود خیس کردی.
-الان وقتش نیست سیاوش، اگه بفهمن هر دومون باهم تو دستشویی هستیم…
قبل از انکه حرفش تمام شود سیاوش لب هایش‌ را روی لب های نازی گذاشت و با ولع شروع به بوسیدنش کرد.
انگشتش را دورانی روی بهشت نازی می چرخاند، شهوت نازی دوباره بالا زده بود.
سیاوش لب هایش را رها کرد و به جان سینه های درشتش افتاد.
نازی با وجود تمام تلاشی که می کرد تا صدای آه و ناله هایش بلند نشود اما باز هم نمی توانست مانع شود و خود را کنترل کند.
نازی از روی شلوار دستش را روی مردانگی سیاوش که کم مانده بود شلوارش را بدرد گذاشت و شروع به مالیدن آن کرد.
سیاوش حرکت انگشتانش را سریع تر کرد، نازی دیگر روی پا بند نبود.
آه بلندی کشید و خودش را بیشتر به سیاوش فشرد.
-ک*یرتو می خوام سیاوش.
سیاوش تک خنده ای کرد و بوسه ای روی لاله ی گوشش زد.
-تا چند دقیقه پیش داشتی می گفتی نکن سیاوش، الان چطور شده خودت می خوای؟!
نازی همانطور که خودش را تکان می داد تا بهتر انگشتان سیاوش را روی بهشتش حس کند با عصبانیت غرید: حرف مفت نزن سیاوش، خودت باعثش شدی. الانم باید جورشو بکشی.
-تا باشه همیشه…
با تقه ای که به در دستشویی خورد حرفش نصفه ماند.
نازی ترسیده از سیاوش فاصله گرفت و به آرامی لب زد: بدبخت شدیم.
با شنیدن صدای مادرش دو دستی بر سرش کوبید.
-معلوم هست داری اون تو چیکار می کنی نازی؟!
تند شلوارش را بالا کشید و دکمه اش را بست. سینه های بیرون افتاده از سوتینش را دو مرتبه به داخل فرستاد و بلند گفت: الان میام مامان.
با عجله سر و وضعش را مرتب کرد.
-زودتر بیا بیرون، بابات می خواد باهات حرف بزنه.
چشمی گفت و دستی روی صورتش کشید.
با دیدن سیاوش و لبخند موزی اش رو ترش کرد و با مشت به بازویش کوبید.
-به چی داری می خندی؟. کم مونده بود هردومون بدبخت شیم.
سیاوش خودش را به نازی نزدیک کرد و دو دستش را دور کمر او حلقه کرد.
-خب بزار بفهمن، اونوقت مجبور میشن تورو بدن به من. کیه که بدش بیاد؟!
-کم چرت و پرت بگو سیاوش، الان وقت شوخی نیست. دارم جدی حرف می‌زنم، فقط کافیه یکی از اعضای این خونه بویی ببره که من و تو باهم رابطه داریم اونوقته که بدبخت می شیم.
سیاوش بوسه ی ریزی روی لب هایش زد‌.
-نگران هیچی نباش، هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته‌. الانم زودتر برو ببین بابات چیکارت داره.
نازی از آغوش سیاوش بیرون آمد و از دستشویی بیرون زد، با دیدن راهروی خالی نفس راحتی کشید و به طرف اتاق پدرش راه افتاد.

تقه‌ای به در زد.
_بیا تو.
وارد اتاق شد و پدرش را دید که بر روی کاناپه نشسته و به لپ تاپش خیره‌اس.
در را بست و کنار در ایستاد.
_با من کاری داشتی بابا؟
آقا مهدی سرش را بلند کرد و لبخندی به یکی یک‌دانه دخترش زد.
با دست اشاره به راحتی‌های کنار کاناپه کرد.
_بشین بابا جان.
نازی لبخندی بر روی پدرش زد و به سمت راحتی قرمز رنگ قدم برداشت و بر رویش نشست.
_جانم بابا.
آقا مهدی لپ تاپش را بست و بر روی میز قرار داد.
_دخترم گفتم بیای اینجا تا بهت بگم فردا همراه سیاوش برو کارخونه. یه سری اسناد و مدارک هست که امیر علی میخواد با شما بازگو کنه. گویا یکی داره زیر آبی میره.
اخم‌های نازی درهم شد و خودش را جلو کشید.
_می‌دونید کیه؟
پدر از تاسف سری تکان داد.
_نه. واسه همین میخوام شما سه تا دنبالش رو بگیرید.
نازی با افکاری درهم، سری تکان داد.

_دستتون درد نکنه. خیلی خوشمزه بود.
این حرف‌ها را نازی میزد که از پشت میز نهار خوری بلند شد.
همه نوش جانی به او گفتند.
نازی چند قدم دور نشده بود که دوباره به سمت میز برگشت و رو به ساناز کرد.
_ساناز، غذاتو تموم کردی بیا بیرون کارت دارم.
و از خانه خارج شد و به سمت صندلی‌های حصیری در حیاط گام برداشت و بر روی یکی از آن‌ها نشست.
زیاد طول نکشید که ساناز، رو به روی نازی نشست.
_چیکارم داری؟
لحنش کمی چاشنی دلخوری داشت.
لبخند همیشگی‌اش را زد.
_فردا منو سیاوش داریم میریم کارخونه.
شانه‌ای بالا انداخت.
_به من چه؟
_فردا سعی کن یه تیپ سنگین بزنی.
_برای چی؟
_چون قراره باهامون بیای.
با تندی گفت.
_کاراتون به من چه. من از کارای شرکت سر در نمیارم.
نازی خودش را جلو کشید.
_مگه نمی‌خوای امیر علی تو چنگت بگیری.
ساناز با شک جواب داد.
_منظور؟
فردا امیر علی هم اونجاس. جلف بازی فقط در نیار.
از جایش بلند شد.
_لباس خوب انتخاب کن. آرایش زیاد نکن. اگه مشکلی داشتی صدام کن. فردا ساعت ده باید کارخونه باشیم.
و به سمت خانه حرکت کرد.

وارد سالن که شد راهش را به طرف اتاق سیاوش کج کرد. باید به او هم این موضوع را می گفت.
تقه ای به در زد و بعد از چند لحظه صدای سیاوش را شنید.
-بله؟!
-منم سیاوش.
-بیا تو نازی.
در را به آرامی باز کرد و وارد اتاق شد، با دیدن سیاوش که با بالا تنه ی برهنه روی تخت دراز کشیده بود لبخند کجی زد.
سیاوش لپ تاپش‌ را کناری گذاشت و روی تخت نیم خیز شد.
-چی شده؟!
نازی با همان لبخندش جلو رفت، قبل از آنکه کنارش بشیند بوسه ی کوتاهی روی لب هایش زد و فوری عقب کشید.
سیاوش پر شیطنت یک تای ابرویش را بالا داد و خودش را به سمت نازی خم کرد.
-چی شده؟. این بوسه رو بزارم پای چی؟!
نازی به ظاهر اخمی کرد و رو گرفت.
-باید حتما دلیلی داشته باشه؟. تو فکر کن دلم برات تنگ شده بود.
سیاوش خنده ی بلندی سر داد و دستش را دور شانه های نحیف نازی حلقه کرد.
-ناراحت نشو موش کوچولوی من، حالا بگو واسه چی اومدی؟. میدونم این وقت از روز بی دلیل سراغم نمیای.
-باید بریم کارخونه.
اخم های سیاوش کمی درهم شد و چهره اش حالت جدی به خود گرفت.
-کارخونه برای چی؟. مگه مشکلی پیش اومده؟!
-اونطور که بابام گفت انگار یکی داره زیرآبی میره، یه جورایی داره پولارو می کشه بالا.
-کی داره اینکارو می کنه؟!
-منم نمیدونم، برای همین هم قراره فردا بریم کارخونه. امیرعلی هم میاد.
-امیرعلی؟! اصلا چه لزومی داره اون مردک با ما بیاد؟!
نازی لحن عصبی سیاوش را نادیده گرفت و بیخیال شانه ای بالا انداخت.
-انگار یادت رفته که اون وکیل بابابزرگه، حضور اون خیلی مهمه. قراره اسناد و مدارک رو اون فردا با خودش بیاره.
سیاوش که کمی دلخور شده بود بی توجه به نازی با پشت خودش را روی تخت انداخت و طاق باز دراز کشید.
نازی دلیل این همه حساسیت های بیخود سیاوش را نمی فهمید، وقتی تمام و کمال خودش را در اختیار او قرار داده بود سیاوش حق نداشت فکر دیگری درباره ی او کند.
-معلوم هست چته؟. دلیل این عصبانیت بیخودت رو نمی فهمم.
سیاوش ساعدش را روی چشمانش گذاشت و با صدای گرفته ای جواب نازی را داد.
-خوش ندارم زیاد اون مردک اینجا رفت و آمد کنه، از نگاهاش خوشم نمیاد. حس خوبی بهش ندارم، اگه پدربزرگ اجازه می داد خیلی وقت پیش بیرون انداخته بودمش.
نازی سرش را روی سینه ی سیاوش گذاشت و با جان و دل گوشش را به صدای کوبش قلب او سپرد.
در همان حالت گفت: نگرانی هات بیخوده سیاوش، من و اون مرد هیچ ربطی بهم نداریم. از طرفی هم وقتی من همه جوره خودم رو در اختیارت گذاشتم این نگرانی ها و حساسیت هات بیخوده. من همیشه مال تو بودم و هستم، پس دیگه عصبی نباش.
سیاوش نفس عمیقی کشید.
-چه بلائی سرم آوردی دختر که حتی نگاه یه غریبه به تو اینطور حالم رو بهم می ریزه؟!
نازی خنده ی ریزی کرد و بوسه ای روی سینه ی برهنه ی سیاوش زد.
همانطور که بلند می شد گفت: من دیگه باید برم، الانه که باز مامانم کل خونه رو دنبالم بگرده.
از لب تخت بلند شد و بعد از بوسه ای روی لب های سیاوش از اتاق بیرون زد.

با صدای در، صدایش بلند شد.
_بله؟!
باز هم صدای در آمد.
با یادآوری اینکه اتاق‌های این طبقه عایق صدا هستند؛ با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و به سمت در رفت و بازش کرد.
با دیدن ساناز، کنجکاو نگاهش کرد. اما او با تاپ و شلوارک بندی و خرسی و موهای آشفته در برابرش بود.
با تعجب پرسید.
_تو هنوز آماده نشدی؟
ساناز بدون توضیح دست او را کشید و به سمت اتاق خودش برد.
نازی متعجب دهان باز کرد.
_چته؟
_هیچی ندارم بپوشم.
و وارد اتاقش شدند. نازی را به سمت کمدش برد و به در باز آن اشاره کرد که رگال لباس‌ها در آن با سلیقه رنگ کاور چیده شده بودند.
به سمت مانتو‌های آویزان شده رفت.
دستی به آن‌ها می‌کشید و تک به تک بیرون می‌آورد و نگاهی به طرح‌هایشان می‌انداخت، اما باب میل نبودن و به چک کردن بقیه می‌پرداخت.
مانتو خاکستری رنگی چشمش را گرفت.
ساده بود. دو جیب در بالای سینه‌اش بود با یقه آمریکایی و کمربند سگک دار.
پارچه مانتو از جنس کتان بود.
از رگال خارجش کرد و به سمت ساناز که روی تخت نشسته بود رفت.
_اینو بپوش.
به سمت کشو رفت و جین تیره‌ای برداشت، همراه کفش ساده عروسکی مشکی و شال طرح‌دار مشکی که رنگ‌های خاکستری، شلخته بر آن ریخته شده بود.
همه را برداشت و کنار ساناز روی تخت قرارش داد.
_برو صورتت رو بشور و موهاتو شونه کن.
آرایش نکن. بیا اتاقم، خودم درستت می‌کنم.
قدمی به طرف در برداشت که با یادآوری مطلبی دوباره برگشت.
_لباستم بپوش. موهاتم ساده ببند.
و از اتاق خارج شد تا خودش حاضر شود.

با تحسین به شاهکارش خیره شد.
یک خط چشم، کمی ریمل و مداد لب، ساناز واقعا زیبا شده بود.
در این‌که این دختر از زیبایی چیزی کم نداشت شکی نبود.
صورتش با آرایش ملیح شده بود.
آرایش‌های آنچنانی‌اش تنها سنش را زیاد می‌کرد.
لبخندی به رویش زد و با برداشتن کیفش هر دو از اتاق خارج شدند.
سوار ماشین شدند.
سیاوش با نشستن ساناز به عقب برگشت. با دیدنش چند لحظه ی کوتاه، با چشمانی متعجب بر اندازش کرد.
_دختر چقدر تغییر کردی.
ساناز لبخندی زد.
_خوب شدم؟
سیاوش دستی به چانه‌اش کشید.
_بد مالی نشدی.
نازی با خنده با آرنجش به دست سیاوش کوبید.
_اذیتش نکن.
سیاوش لبخندی زد و ماشین را روشن کرد.
از آینه جلو چشمکی به ساناز زد.
_امیدوارم اونی که واسش تیپ زدی رو بتونی امروز تور کنی.
هر سه با خنده به سمت کارخانه حرکت کردند.

-میشه همین جا نگهداری داداش؟!
سیاوش همانطور که نگاهش به جلو بود با شنیدن صدای ساناز از آینه نگاهی به او انداخت.
-چی شده؟!
-یه لحظه بزن کنار.
سیاوش متعجب ماشین را کنار خیابان پارک کرد.
قبل از انکه فرصتی کند تا از ساناز سوالی بپرسد ساناز فوری از ماشین پیاده شد و با دو به آن طرف خیابان رفت.
سیاوش ابرویی بالا انداخت و متعجب لب زد: معلوم نیس چشه!.
نازی خودش را به سمت سیاوش کشید تا توجه او را به خودش جلب کند.
دستش را روی ران پای سیاوش گذاشت و انگشتانش را به رقصیدن دراورد.
-چیکارش داری خب سیاوش، دیدی که گفت زودی بر میگرده.
سیاوش نگاهش را از مسیر رفتن ساناز که انتهایش به داروخانه ختم می شد گرفت و به چشمان پر‌ شیطنت نازی دوخت.
-آخه یهویی…
نازی لب هایش را روی لب های سیاوش گذاشت و بیشتر از ان مجال حرف زدن به او نداد.
خواست سرش را عقب بکشد که سیاوش دستش را پشت سر او گذاشت و مانعش شد.
با ولع شروع به بوسیدن لب های نازی کرد، نفس که کم آورد عقب کشید.
شیشه های ماشین دودی بود و خیالشان راحت بود که دیده نمی شوند.
سینه ی درشت نازی را میان مشتش فشرد، نازی آهی از سر لذت کشید.
سیاوش سرش را خم کرد و شال نازی را کنار زد، میکی به گردن نازی زد که آهش دوباره بلند شد.
-وقتی که شیطنت می کنی باید پای همه چیش وایستی.
نازی‌ دستش را روی مردانگی سیاوش گذاشت و شروع به نوازشش کرد.
زیپ شلوارش را باز کرد و با بیرون پریدن مردانگی اش از شلوار فوری آن را دهانش گذاشت و لیسی روی کلاهکش زد.
سیاوش آه مردانه ای کشید و چشمانش را با لذت بست.
نازی همانطور که مردانگی اش را مانند آب نباتی لیس می زد سیاوش دستش را به سمت بهشت نازی برد.
شلوارش را کمی پایین کشید و از روی شورتش شروع به مالیدن ک*ص نازی کرد.
نازی صبرش را از دست داده بود، دلش می خواست مردانگی شق و کلفت سیاوش را بیشتر حس کند، کاش می شد همینجا به سیاوش کو*ن می داد.
هردو غرق لذت بودند که سیاوش به یکباره پرید.
-ساناز داره میاد.
با وجود اینکه ساناز از رابطه ی هردوی آن ها باخبر بود اما نمی خواستن جلوی او با همدیگر رابطه ای داشته باشند.
سیاوش ناراحت و عصبی زیپ شلوارش را بالا کشید و صاف نشست.
نازی هم شلوارش را پوشید و بعد از درست کردن شالش به ساناز که داشت به آن ها نزدیک می شد خیره شد.
-فقط کافیه برسیم خونه، امشب ج*رت میدم نازی.
نازی خنده ی ریزی کرد و چیزی نگفت، وقتی خودش هم می خواست چه بهتر از این؟!
با سوار شدن ساناز، سیاوش ماشین را روشن کرد و راه افتاد. نازی به عقب برگشت و به آرامی لب زد: معلومه داری چیکار می کنی؟. کجا رفتی تو یهو؟!
ساناز سرش را نزدیک گوش نازی برد.
-دل و کمرم بدجوری درد می کنه، فکر کنم وقتشه.
نازی دستش را روی دهانش گذاشت و خنده ی بی صدایی کرد و به جلو برگشت.
سیاوش از گوشه ی چشم نگاهی به لب های خندان نازی کرد.
-چی دارین در گوش هم پچ پچ می کنین؟. نکنه دارین زیرآب منو می زنین؟!
نازی با دستش به جلو اشاره کرد.
-شما بهتره حواست به جلو باشه یه وقت به کشتنمون ندی.
-باشه نازی خانوم، بالاخره بهم می رسیم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن