آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۳

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با کشیده شدن دسته ترمز، همه از ماشین پیاده شدند و به سمت آسانسور حرکت کردند.
سیاوش دکمه طبقه پنجم را فشرد.
ساناز که از لحظه ورود استرسی وجودش را گرفته بود، تمام طول مسیر با شالش در گیر بود.
با توقف آسانسور، ساناز با ترس برگشت.
نازی که حال او را درک می‌کرد، دستش را گرفت و فشرد.
ساناز با این دلگرمی کوچک، کمی از ترس و دلهره درونش کم شد.
بهتر بود تجدید نظری درمورد آدم‌های اطرافش می‌کرد.
هم قدم با هم، به سمت میز منشی رفتند.
ساناز، به سمت نازی کشیده شد و درگوشش پچ پچ‌وار گفت.
_نازی میرم وسیله رو جاسازی کنم.
نازی با لبخند سری تکان داد و ساناز با قدم‌های کوتاه به سمت سرویس قدم برداشت.
سیاوش که حالا مسیر راه ساناز را دید، از خجالت کمی لپ‌هایش گل انداخت.
پس دلیل این همه مخفی‌کاری، وجود این مسئله بود.
برای این حماقتش خود را سرزنش کرد.
به میز منشی نگاهی انداخت، اما کسی حضور نداشت.
نازی که فرصتی برای شیطنت پیدا کرده بود، انگشتانش را ماهرانه بر روی بازوی سیاوش رقصاند.
سیاوش که می‌ترسید حس‌های خفته‌اش دوباره شعله‌ور شوند، با دست آزادش مچ دست نازی را گرفت و دم گوشش پچ زد.
_نازی، اینجا جاش نیست. شاید دوربین ضبط کنه یا کسی سر برسه.
دستش را دور کمر نازی حلقه کرد و او را به خود فشرد.
_بذار برسیم خونه. از خجالتت در میام.
نازی بی‌توجه به اطراف به سمت گونه سیاوش خیز برداشت و بوسه کوتاهی بر آن نشاند.
با شنیدن صدای قدم هایی هر دو به راهرو خیره شدند.
ساناز به همراه منشی شرکت، از راهرو بیرون آمدند.
بابک تهامی، منشی شرکت، با دیدن نازی و سیاوش کنار میز خود، با عجله قدم‌هایش را تند کرد و شروع به احوال پرسی از سیاوش و نازی کرد.
_سلام خانم و آقای محجوب، ببخشید که معطل شدید.
به سمت میز خود رفت و صندلی‌اش را جا به جا کرد تا بر رویش بنشیند.
_با آقای رادمنش قرار ملاقات داشتید، درسته؟
ساناز سرفه‌ای کرد.
_بله. ایشون تشریف دارن.
بابک سری تکان داد.
_بله بله. خیلی وقته منتظرتونن.
ساناز به طرف سیاوش و نازی رفت.
طبق عادت همیشگی‌اش، کیفش را در دستانش جا به جا کرد.
_خوبه. پس با اجازه.
سیاوش از لفظ قلم حرف زدن ساناز تک خنده‌ای کرد و فشار دستش را پشت کمر نازی بیشتر کرد تا او را به جلو هدایت کند.
نازی تقه‌ای به در زد.
با به فرمایید امیر علی، سیاوش در را باز کرد و به همراه نازی وارد شد.
صدای احوال پرسی آن‌ها بلند شد.
آنقدر محو خوش‌آمدگویی بودند که حضور ساناز را حس نکردند.
ساناز در را به آرامی بست و با قدم‌های پر عشوه‌اش به سمت امیر علی حرکت کرد.
امیر علی با صدای بسته شدن در، متعجب به آن سمت برگشت
با دیدن ساناز، او را نشناخت و متعجب به فرد رو به رویش خیره شد.
نازی از این تعجب و تحسین نگاه امیرعلی ذوق زده شد و سیاوش متعجب، ابروهایش را بالا داد و به آن دو خیره شد.
حالا متوجه به قول مادر جون آرا ویرای ساناز شد.
آرامشی، حس ناراحتی دیشبش را از قلبش پاک کرد.

ساناز که زیر نگاه متعجب و پر از شگفتی امیرعلی داغ کرده بود به دنبال راه فراری از آن مخمصه بود که با سرفه ی ظاهری سیاوش امیر علی هم به خود آمد و نگاهش را از لپ های گلگون ساناز گرفت.
دستی به صورت پر حرارتش کشید و گره ی کراواتش را شل تر کرد.
-خواهش می کنم بشینید.
با تعارف امیرعلی همه روی مبل های چرم قهوه ای رنگ نشستن.
خودش هم پشت میزش جا گرفت و دستانش را قفل هم کرد.
چشمانش با سرکشی تمام روی اجزای صورت ساناز می چرخید و در اخر روی لب های قلوه ای و خوش رنگش خیره می ماند.
هرکاری می‌کرد نمی توانست افکارش را در دست بگیرد و از این مخمصه نجات پیدا کند.
-قراره تا کی اینجا همینطوری بشینیم؟!
با صدای سیاوش و با دیدن اخم روی پیشانی او فهمید که زیاده روی کرده است.
نگاهش را به چهره ی سیاوش دوخت، خواهر و برادر شباهت زیادی بهم داشتند.
-خب فکر کنم آقای محجوب بهتون گفتن که چه اتفاقی افتاده.
سیاوش کمی روی صندلی اش جا به جا شد و دستی دور دهانش کشید.
-تا اونجا که من اطلاع دارم شما گفتی که یکی داره تو کارخونه زیرآبی میره و شما یه سری مدارک پیدا کردین.
-بله درسته، من یه سری مدارک از حساب کارخونه به دست اوردم، طبق این مدارک پولی که موقع فروش به دست اومده با پولی که وارد حساب شده زمین تا آسمون فرق می کنه و کلی کسری داره.
سیاوش کمی خودش را جلوتر کشید و چشم تنگ کرد.
-خب فهمیدید کار کیه؟
امیر علی تکیه اش را به صندلی داد و نگاهش را به ساناز که با دقت به حرف آن ها گوش می داد دوخت.
-به کسی هم مشکوک هستین؟!
امیرعلی نگاهش را از ساناز گرفت و به طرف سیاوش برگشت.
-سخته بشه حدس زد کار کیه، حسابدار کارخونه چند ساله داره اینجا کار می کنه و فکر نمی کنم کار اون باشه.
-شما داری میگی پولی که وارد حساب شده با پول فروش فرق می کنه. پس میشه به کسی که مسئول فروش اجناسه مشکوک بود.
-حرف شما درست، ولی تا وقتی مدرک درست درمونی پیدا نکردیم نمی تونیم بی گدار به آب بزنیم. اگه کسی که داره این کار رو انجام میده بفهمه ما از کسری با خبر شدیم حواسش رو بیشتر جمع می کنه. ما هم باید بیشتر دقت کنیم و حساب شده جلو بریم. من هم تا جایی که بتونم سعی می کنم زودتر دستشو رو کنم.
سیاوش سری تکان داد و بلند شد، به تابعیت از او نازی هم بلند شد. اما ساناز همچنان نشسته بود.
-من یه دوری تو کارخونه بزنم.

امیرعلی از پشت میزش بلند شد و به طرف آن ها رفت.
-می خواید همراهی تون کنم؟!
-نه، ممنونم. شما به کارتون برسید. کارخونه رو بررسی کردم میرم، فقط هروقت خبری شد بهم اطلاع بدین.
هردو باهم دست دادن و بعد از خداحافظی کوتاهی به طرف در رفتند.
قبل از آنکه از اتاق خارج شوند با شنیدن صدای ساناز از حرکت ایستادند.
-میشه من همین جا بمونم؟. شما برین کارخونه رو ببینین. می دونین که من خوشم نمیاد پاشم راه بیفتم دور کارخونه.
نازی با این حرف ساناز لبخند شیطنت آمیزی زد و بدون آنکه مجالی به سیاوش بدهد دستش را دور بازوی او حلقه کرد و همانطور که از اتاق خارج می شدند بلند گفت: چرا که نه عزیزم، تو همین جا بمون. من و سیاوش می ریم برای بازدید.
سیاوش به ناچار با نازی همراه شد، اگرچه راضی نبود ساناز را با امیرعلی تنها بگذارد.
با رفتن آن دو امیر علی کنار ساناز نشست.
-خیلی تغییر کردی.
ساناز لبخند خجولی زد و سرش را پایین انداخت.
-بهت نمیاد خجالتی باشی.
با این حرف امیرعلی لبخندی زد که چهره اش دلنشین تر از قبل شد و میل امیرعلی را برای نزدیک شدن به او بیشتر کرد.
امیر علی کمی خودش را بیشتر به او نزدیک کرد، ساناز کمی در خودش مچاله شد. قلبش بی امان می کوبید.
با قرار گرفتن دست امیر روی ران پایش قلبش هری پایین ریخت.
آب دهانش را به سختی قورت داد و سعی کرد حرکت نرم انگشتان او را نادیده بگیرد اما خیلی موفق نبود.
-چطوره بیشتر با هم آشنا شیم؟!
ساناز من من کنان به آرامی لب زد: راستش من…
با بالاتر آمدن دست امیر و قرار گرفتن دستش روی سینه ی درشتش حرفش نصفه باقی ماند و چشمانش گرد شد.
-فکر نمی کردم اینقدر درشت و نرم باشه.
سرش را پیش برد و بی طاقت لب هایش را روی لب های خوش رنگ ساناز گذاشت و به آرامی شروع به خوردن لب هایش کرد.
کمی که گذشت ساناز هم او را همراهی کرد؛ با این کارش خشونت امیر علی بیشتر شد.
با خشونت بیشتری لب هایش را می بوسید؛ در همان حال تک به تک دکمه های مانتوی ساناز را باز می کرد.
با یک حرکت مانتو را از تن ساناز در آورد؛ با دیدن سوتین قرمز رنگ و سینه های خوش فرم و درشتش بیشتر از آن معطل نکرد.
سوتین را از تنش در آورد، قبل از آنکه سینه اش را به دهان بکشد ساناز او را رو به عقب هول داد.
-اول درو قفل کن.
امیرعلی با شتاب بلند شد و بعد از قفل کردن در خودش را به ساناز رساند، نوک سینه ی راستش را به دهان گرفت و شروع به میک زدن کرد.
آه و ناله های ساناز بلند شده بود، این اولین رابطه اش بود. با وجود آنکه می ترسید هر آن برادرش سر برسد اما ترجیح می داد بیشتر لذت ببرد و به چیزی جز خودش و امیر علی فکر نکند.

امیرعلی دستش را به سمت سینه آزادش برد و نوکش را می‌کشید.
ساناز سعی می‌کرد ناله‌هایش را کنترل کند اما به راستی که امیرعلی در کارش حرفه‌ای بود.
امیرعلی دست از سینه‌های سفید و گردش برداشت و خمار لب‌هایش را شکار کرد.
ساناز دست به کمربند امیرعلی برد و سگکش را باز کرد.
آرام دستش را داخل شلوار برد و دستش را به مردانگی‌اش رساند.
از قطر مردانگی، چشمانش گرد شد.
این حجم بزرگ حتماً او را به اوج میرساند.
دستش را نوازش وار بر روی مردانگی می‌کشید و فشار می داد.
امیرعلی از برخواستن حس شهوتش، آهی مردانه کشید.
وحشیانه لب‌های صورتی ساناز را به دندان کشید.
دوست داشت رابطه‌ای با او داشته باشد.
صاف شد و وحشیانه زیپش را باز کرد و مردانگیش را بیرون آورد.
ساناز با دیدن کلفتیش، آب دهانش را قورت داد. امیرعلی اشاره ای به مردانگی اش کرد.
– بیدارش کردی، بخورش تا بهت حال بده.
با صدای تقه به در به خود آمد.
صدای بفرمایید امیرعلی را شنید.
لعنتی نثار خود کرد.
او چه احمق بود که فکر رابطه با امیرعلی را به ذهنش خطور داده بود.
در حالیکه حتی گوشه چشمی از او ندیده بود.
به خاطر تمام وهم و خیالاتش، عصبی دستش را بر روی زانویش مشت کرد.
این همه فکر و خیال رابطه با امیرعلی، آخر او را به جنون می‌کشید.
او چطور به خود اجازه داد بود در جایی که نزدیک امیرعلی نشسته، فکر یک رابطه ممنوعه را با او بکند.
بابک منشی امیرعلی، فنجان چای را در برابرش قرار داد.
حتی یادش نبود کِی گفته بود که چای می خورد.
آنقدر در افکار کثیفش غرق بود که نمی‌دانست در اطرافش چه خبر است.
تشکری زیر لبی از بابک کرد.
چای را به لبانش نزدیک کرد تا از افکار مالیخوری‌اش دور شود.
– شما دانشگاه رفتین؟
با سوال امیرعلی به خود آمد.
بابک چای را مقابل امیرعلی گذاشت.
– کاری باهام نداری؟
امیرعلی لبخندی به روی بابک زد گه دل دیوانه‌ی ساناز دیوانه‌تر شد.
– نه داداش، زحمت کشیدی.
بابک لبخندش را گسترش داد.
– چه زحمتی.
رو به ساناز کرد.
– با اجازه
و از اتاق خارج شد.
– خب چی گفتم؟
ساناز که حالا فرصت کرده بود تا خودش را جمع جور کند، فنجان چای را بر روی میز گذاشت.
– پرسیدین دانشگاه تحصیل کردم.
امیرعلی “صحیحی” گفت.

-خب؟
ساناز با آرامش قسمتی از کیکی که بابک برایش آورده بود را برش زد.
-دکوراسیون داخلی.
امیرعلی با تعجب ابروهایش را بالا داد.
-این خیلی خوبه.
ساناز برش کیک را آرام جوید.
-چه‌طور؟!
با صدای گوشی ساناز، امیرعلی در جواب دادن به سوال ساناز تامل کرد.
ساناز گوشی را جواب داد.
-بله؟!
صدای سیاوش را از‌ آن طرف خط شنید.
-بیا پایین. بازدید رو تموم کردیم.
-باشه داداش.
تماس را قطع کرد و از جایش بلند شد.
-اگه اجازه بدین مرخص بشم.
امیرعلی کارتی را از کیفش بیرون اورد و به سمت ساناز قدم برداشت.
کارت را مقابلش گرفت.
-نیاز داشتم که دفتر کارمو تغییر بدم و چه بهتر از یه آشنا که تو اینکار کمکم کنه.
ساناز با تامل کارت را از او گرفت.
-حتما. باعث خوشحالی بندس.
امیرعلی لبخندی زد و ساناز را به بیرون از اتاق همراهی کرد.
-پس هر زمان که وقت آزادی داشتید تماس بگیرید تا شمارو به دفتر خودم ببرم.
ساناز سری تکان داد.
-بله. حتما.

 

نازی با هیجان خود را بر روی تخت انداخت.
-خب؟!
ساناز بی‌خیال سرش‌ را در گوشی اش فرو برد.
-خب که خب؟!
-خب بگو چی‌شد!.
-هیچی تموم شد.
نازی از حرص جیغی کشید که گوشی از دست ساناز افتاد.
-بیشعور، لیاقت نداری کمکت کنم.
تا از روی تخت بلند شد، ساناز باخنده دستش را گرفت و کشید.
-بیا برات تعریف می‌کنم فضول خانم.
نازی تند به طرف ساناز برگشت.
ساناز تسلیم دستش را بالا آورد.
-بیا بشین بگم.
نازی دست به سینه با اخمی درهم نگاهش کرد.
-کارتشو داد بهم تا واسه دیزاین محل کارش برم پیشش.
نازی هیجان زده خودش را نزدیک کرد.
-خب؟!
-گفت هر وقت تایمم آزاد شد بهش پیام بدم.
نازی سریع واکنش نشان داد.
-اصلا زنگ نزن. فکر می‌کنه هولی.
کمی مکث کرد و ادامه داد.
-اگر چه هول هستی.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن