آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۴

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با صدای در چشمان خواب آلودش را باز کرد و غلتی در جایش زد.
-بله؟!
-بیام تو؟!
نازی دستی به پای چشمانش کشید و عصبی غرید: باز چه مرگته ساناز؟. اگه گذاشتی نیم ساعت چشم رو هم بزارم. بیا تو.
ساناز با خوشی وارد اتاق شد و کنارش روی تخت نشست.
نازی نگاهی به چهره ی شاد و شنگولش انداخت و مشکوک گفت: چی شده؟.
-خبر دست اول واست آوردم.
نازی بیخیال خودش را به پشت روی تخت انداخت.
-مهم نیست برام.
ساناز که به ذوقش برخورده بود اخم هایش درهم شد.
-نمی خوای بدونی نمیگم بهت.
خواست بلند شود که نازی مچ دستش را گرفت.
-خب حالا، مثل این بچه ها قهر نکن. بگو چی شده؟!
ساناز دو مرتبه نشست و با لبخند گشادی گفت: قراره نگین و نیما بیان.
نازی متعجب نیم خیز شد.
-دروغ میگی.
ساناز رو برگرداند و برایش پشت چشمی نازک کرد.
-وا، دروغم چیه. فردا پرواز دارن. تا عصر اینجان.
نازی پوف کلافه ای کشید و دو مرتبه دراز کشید.
-خب بیان، به من چه.
ساناز به زور خودش را کنار نازی روی تخت جا داد.
-بی ذوقی دیگه، فکر کن باید بازم اون نگین عفریته دماغو رو تحمل کنیم.
-من کاری به کارش ندارم، برامم مهم نیست که قراره بیاد.
ساناز هوم کشداری گفت و بیشتر خودش را روی تخت جا کرد.
نازی با عصبانیت به طرفش برگشت و رو به عقب هلش داد.
-گمشو اونور، مگه نمیدونی بدم میاد یکی اینجوری چفتم بخوابه؟
ساناز دستش را دور گردن نازی انداخت و خودش را بیشتر به او نزدیک کرد.
-چرا وقتی داداشم کنارت می خوابه بدت نمیاد؟.
-پاشو ساناز، خودت بلند شو تا اون روی سگم بالا نیومده.
ساناز خودش را عقب کشید و با فاصله از او خوابید.
-باشه، آروم باش. چرا یهو سگ میشی پاچه می گیری؟!
نازی بی توجه به غرغر های او پشتش را به سمت او کرد و چشمانش را بست. با آمدن دخترعمه و پسر عمه اش روزهای سختی را در پیش رو داشت

با حس گرمای دستی که بالاتنه اش را نوازش می کرد چشمانش را باز کرد. خواست آباژور را روشن کند که دستی مانعش شد.
صدای گرم سیاوش زیر گوشش پیچید.
-منم نازی.
نفس راحتی کشید و به آرامی کناری خزید تا سیاوش هم کنارش روی تخت بتواند دراز بکشد.
سیاوش که کنارش خوابید دستش را دور تن نازی حلقه کرد و او را فشرد.
-دلم برات تنگ شده بود.
نازی نگاهش را به چشمان مشکی سیاوش دوخت و با خنده به آرامی لب زد: حتما نصف شب؟!
سیاوش بوسه ای روی لبش کاشت و دستش را نوازش گونه روی موهای نازی کشید.
-آره خب دله، شب و نصف شب حالیش نمیشه.
گاز ریزی از گردن نازی گرفت و زبانش را روی لاله ی گوش نازی کشید.
نازی ناخواسته آهی کشید، تنش داغ شد و بهشتش نبض گرفت.
سیاوش کارش را خوب بلد بود. می دانست چطور باید حس های خفته ی نازی را بیدار کند.
دستش را زیر تاپ نازی برد و چنگی به سینه ی درشت و خوش فرمش زد.
-فردا قراره نگین و نیما بیان، وقتی اونا اینجا باشن نمی تونیم خیلی با هم باشیم و ریسک کنیم. می فهمی که چی میگم؟!
نازی تند تند سرش را تکان داد، دستش را تخت سینه ی سیاوش زد و او را به پشت روی تخت انداخت. روی تنش خیمه زد و رکابی مشکی رنگی که تنش بود را در آورد.
بوسه ای روی سینه ی لخت سیاوش زد و همانطور پایین رفت.
دستش را روی مردانگی برآمده ی سیاوش گذاشت و لبخند بدجنسانه ای زد.
-برای کی بلند شده؟!
سیاوش که حالش خراب شده بود عصبی غرید: زر نزن نازی، کارتو بکن.
نازی از اخلاق سیاوش به خوبی مطلع بود و می دانست وقتی حرف شه*وت و س*کس وسط باشد چیزی حالی اش نیست.
شلوارک سیاوش را پایین کشید. دستی روی مردانگی تمیز و کلفتش کشید و اولین لیس را به سر کلاهکش زد.
سیاوش آه مردانه ای کشید و با صدای بم و خشدار از شهوتش گفت: بخورش برام ج_نده ی من.
نازی با این حرف سیاوش مردانگی شق کرده ی سیاوش را در دهانش کشید و شروع کرد به س*اک زدن.
ک*یرش که خوب خیس شد سیاوش بلند شد و نازی را روی تخت انداخت. به عادت همیشگی اش با خشونت تاپ و شلوارک نازی را جر داد.
شورت نازی را با یک حرکت از پایش در آورد و با خشونت به جان بهشتش که بدجور نبض گرفته بود و خیس شده بود افتاد.
میک های محکمش را که زد صدای آه و ناله ی نازی هم بلند شد.
-کی*رتو می خوام سیاوش، بکن توم لعنتی.
-به چشم.
پاهای نازی را بالا داد و روی شانه هایش گذاشت. با بیرون افتادن چو*چول نازی بی معطلی تفی به سر مردانگی اش زد و آن را با سوراخ پشت نازی هماهنگی کرد.
خودش را روی نازی خم کرد و با یک حرکت مردانگی اش را وارد نازی کرد.
نازی خواست جیغ بزند اما با نشستن لب های سیاوش روی لب هایش صدایش در گلو خفه شد.
سیاوش خودش را محکم به نازی می کوبید، چیزی نمانده بود تا ارضا شود. احساس کرد آبش دارد می آید.
-نازی آبم داره میاد.
-بریز توم.
با احساس داغی آبی درونش نازی هم ارضا شد. سیاوش بی حال کنارش افتاد. دستی به صورت عرق کرده اش کشید.
-خیلی حال داد دختر، دمت گرم.
نازی خودش را به سیاوش نزدیک کرد و در آغوشش جای گرفت.
-مرسی عشقم، عالی بود.
سیاوش نازی را تنگ در آغوش گرفت و بوسه ای روی موهایش کاشت.
-بخواب خوشگلم.
نازی با خیال راحت چشمانش را بست، تنش خسته و کوفته بود و به این خواب بدجور نیاز داشت.

با صدای عصای آقا خان، تمام سرها به سمتش چرخید.
همه دست از خوردن برداشتند و نگاهشان را به آقا خان دوختند.
نازی آرام قاشق چای خوری اش را کنار نعلبکی قرار داد.
-همونطور که میدونید نگین و نیما قراره امروز اینجا برسن. پس باید همه چیز رو برنامه ریزی کنید.
آقا خان رو به خاتون همسر دومش کرد.
-خاتون، همه چیزو می سپرم به خودت.
از جایش بلند شد و با عصایش به زمین کوبید.
-می تونید صبحونه تون رو ادامه بدید.
این را گفت و با قدم های آهسته ای به طرف پله ها رفت. با رفتن آقا خان همه مشغول صبحانه شدند.
نازی و ساناز همانطور که در گوش هم پچ پچ می کردند با شنیدن صدای مهناز، مادر ساناز سرشان را بلند کردند.
-دخترا می تونید خریدای مهمونی رو انجام بدین؟!
هردو نگاهی به هم انداختن و نازی بعد از مکث کوتاهی گفت: آره زن عمو جان، فقط لیست چیزایی که لازم دارین رو بدین.
مهناز لبخندی زد و با خوشی از پشت میز بلند شد، باید همه ی چیزهایی که لازم داشتند را لیست می کرد تا مبادا کم و کسری وجود داشته باشد.
بعد از خوردن صبحانه و گرفتن لیست هردو سوار ماشین شدند و به طرف فروشگاه مدنظرشان حرکت کردند.
نیم ساعت بعد نازی ماشین را گوشه ای از خیابان پارک کرد و به همراه ساناز پیاده شد.
وارد فروشگاه که شدند ساناز لیست را از دست نازی بیرون بکشید.
با دیدن لیست بلند بالای مادرش آه از نهادش بلند شد.
-قراره کل فروشگاه رو ببریم با خودمون؟!
نازی همانطور که سبد خرید را هول می داد و نگاهش روی قفسه های مختلف می چرخید گفت: برای یه مهمونی باشکوه همه ی اینا لازمه، الانم به جای غر زدن بیا به خریدمون برسیم.
ساناز با دیدن چیپس های سرکه ای درون قفسه چشمانش برق زد، یکی از بسته های چیپس را دور از چشم نازی برداشت و درون سبد انداخت.
خواست از کنارش بگذرد که صدای نازی بلند شد.
-تک خوری نداریم؛ یکی هم برای من بردار.
ساناز لبخند دندان نمایی زد و بسته ای دیگر چیپس برداشت و درون سبد انداخت.
برای ساناز در اولویت فقط شکمش قرار داشت و بعد چیزهای دیگر.

هن هن کنان پلاستیک ها را دست گرفت و پشت سر نازی راه افتاد.
-اووف خسته شدم.
نازی همانطور که پلاستیک ها را در دستش جابه جا می کرد گفت: کم غر بزن ساناز، مخم رفت.
-خب چیکار کنم؟ هیچکسی تو اون خونه پیدا نمی شد بیاد خرید که منو تو رو فرستادن؟!
نازی با عصبانیت به طرفش برگشت تا جواب بدهد اما با دیدن امیر علی که در چند قدمی آن ها ایستاده بود حرفش را خورد.
ساناز نیشخندی زد.
-چی شد؟. موش زبونتو خورد؟!
-عصر بخیر خانوما.
با شنیدن صدای امیر علی از پشت سرش هینی کشید و به عقب برگشت.
با دیدن قامت بلند و چهارشانه ی امیرعلی دلش برای او ضعف رفت.
لبخند کمرنگی زد و در جوابش گفت: شما اینجا چیکار می کنید آقای رادمنش؟!
امیرعلی دستی به یقه ی کتش کشید و مردانه خندید.
-منم اومده بودم خرید.
نگاهی به خریدهای آن دو انداخت و قدمی پیش گذاشت.
-بزارید کمکتون کنم.
قبل از آنگه ساناز مخالفتی کند امیرعلی خریدهایش را از او گرفت و جلوتر از آنها راه افتاد.
نازی با آرنجش به بازوی او کوبید و با چشمش به مسیر رفتن امیرعلی اشاره کرد.
-انگار چشمش تورو گرفته.
شانه ای بالا انداخت و آرام تر گفت: چرا کسی نیست خریدای منو بگیره آخه؟!
ساناز درحالی که در دلش قند آب می شد قدم هایش را تند تر کرد تا به آن دو برسد.
امیرعلی خرید ها را پشت ماشین جا داد و کمر صاف کرد.
-اینم از این.
کمی مکث کرد و ادامه داد: دیگه دیروقته بخوام برای ناهار دعوتتون کنم ولی اگه دوست داشته باشین یه عصرونه باهم بخوریم.
ساناز خواست جواب بدهد که نازی پیش دستی کرد.
-ممنونم از دعوتتون ولی ما خیلی عجله داریم، باشه برای یه وقت دیگه.
امیرعلی لبخند مودبانه ای زد و سری تکان داد.
-پس مزاحمتون نمیشم؛ وقتتون خوش.
خواست به طرف ماشینش برود که ساناز از پشت سر صدایش زد.
-آقای رادمنش؟!
امیرعلی به طرفش برگشت و سوالی نگاهش کرد.
ساناز پر استرس انگشتانش را در هم گره زد.
-خوشحال میشم شما هم تو مهمونی فرداشب شرکت کنید.
امیرعلی ابرویی بالا انداخت.
-این الان یه دعوته؟!
-بله، اگه دوست داشتین شرکت کنین. داداشم و آقاخان حتما خوشحال میشن.
امیرعلی سری تکان داد.
-پس حتما مزاحم میشم.
ساناز بعد از خداحافظی با امیرعلی سوار ماشین شد که با نگاه پر غضب نازی رو به رو شد.
-چی شده؟!
نازی با این حرف ساناز بر سرش هوار شد.
-کی گفت امیرعلی رو دعوت کنی؟. اگه سیاوش بفهمه کله تو می کنه. مگه نمیدونی از این پسره خوشش نمیاد؟!
ساناز بغ کرده به پشتی صندلی تکیه داد.
-این دیگه مشکل داداشمه، من اصلا پشیمون نیستم که دعوتش کردم.
نازی دنده را جابه جا کرد و از گوشه ی چشم نگاهی به ساناز انداخت.
-بزار ببینم وقتی سیاوش هم فهمید بازم همین حرف رو می زنی.

-خاک به سرم.
صدای برخورد سیلی با صورتش چنان اکویی داد که نازی با ترس نگاهی به بیرون از آشپزخانه انداخت.
صدایش را پایین اورد.
-مامان، نگفتم اینجوری هل کنی که.
-پس چیکار کنم. آخه واسه چی دعوت کردین؟
نازی با چشمان برافروخته، ساناز را برانداز کرد.
-اینکه چجوری دعوتش کردیم رو ول کن، فعلا یه راه حل بده.
در همان لحظه؛ مهناز، مادر ساناز وارد آشپزخانه شد.
با دیدن گردهمایی و صورت برافروخته‌ی بیتا (مادر نازی) کنجکاو به آنها نزدیک شد.
-چیزی شده؟
بیتا دست مهناز را گرفت.
-بچه ها رفتن امیرعلی رو واسه مهمونی امشب دعوت کردن.
مهناز خانم بشاش شد.
-چه بهتر، پس ساناز برو به خاتون بگو زنگ نزنه بهشون.
نازی گیج، مهناز خانم را مخاطب قرار داد.
-به کی زن عمو؟
مهناز خانم به طرف یخچال رفت و بطری آب را برداشت.
-چند دقیقه پیش آقا خان گفت که به خانواده رادمنش زنگ بزنیم امشب مهمونی دعوتن.
با اتمام حرف مهناز خانم، جمع نفس راحت کشید.
بیتا خانم که گویا نفسی برای تنشی دیگر نداشت رو به ساناز کرد.
-پس دختر بدو به خاتون بگو که دعوتشون کردی.
و رو به نازی کرد.
-توهم برو آماده شو تا بعد بریم فرودگاه دیدنشون.
نازی سری تکان داد و به سمت در آشپزخانه حرکت کرد.
-نازی جان.
با صدای مهناز خانم به طرفش برگشت.
-بله زن‌عمو؟!
-عزیزم بی‌زحمت با ساناز برو یه چند دست لباس بگیره. همش می‌افتی تو زحمت. الان این دختر لباسای کولیارو انتخاب می‌کنه آبرومون میره.
ساناز از حرص پا روی زمین کوبید.
-مامان.
-مامانو کوفت. تو که هنوز اینجایی.
ساناز با یادآوری تماس وحشت زده با گفتن ( وای یادم رفت) از در خارج شد و سراسیمه به سمت خاتون حرکت کرد.
نازی با چشمانش، ساناز را دنبال کرد.
-می‌تونی عروس گلم؟
نازی لبخند خجولی زد.
-آره زن‌عمو.

-داداش.
سیاوش که از پله‌ها بالا میرفت، با صدای ساناز برگشت.
-جان داداش.
ساناز کمی به او نزدیک شد.
-ماشینتو بهم قرض میدی؟
-آره چرا که نه.هر کدومو خواستی بردار.
ساناز با خوشحالی جیغی زد و به طرف اتاق سیاوش قدم تند کرد.
حتی یادش رفت تشکر کند.
سیاوش لبخندی به حرکات ساناز زد و به طرف اتاق نازی قدم برداشت.
آرام در را باز کرد.
نازی با حوله‌ی کوتاهی که دور خودش پیچیده بود جلوی آینه ایستاده بود و مشغول خشک کردن موهایش بود.
سیاوش آرام وارد اتاق شد و بی‌ سروصدا در را بست، با قدم های آهسته ای به طرفش رفت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن