آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

طنین زمزمه اش کنار گوشم ، برخورد نفس های گرمش به پوست نازک همان ناحیه، عطرکاپیتان بلک غلیظش، زبری ته ریش اصلاح شده و دستان نوازش گرش.. اصلا نمیگذاشت روی حرکت دادن پاهایم تمرکز کنم!

با اینکه چندین بار پایش را لگد کردم ولی هنوز درحال زمزمۀ آهنگ red In lady بود

فکر میکردم با پوشیدن آن لباس قرمز ساده و بلند میتونم حرصش رو در بیارم، یا نرفتن به آرایشگاه و تنها کشیدن خطی توی چشمام و زدن رژ لب قرمزی به رنگ لباسم میتونم عصبانیش کنم..

ولی..

ذهی خیال باطل!

برعکس انگار قرمزی لباس و لب هایم بد جور هم به دلش نشسته بود چرا که لحظه ای نمیتوانست چشم از لب هام بگیره.. و این یعنی ته بد شانسی..!

نفس عمیقی کشیدم و تکونی به خودم دادم تا شاید کمی از حصارتنگ دست هاش راحت بشم ولی حرکت بیهوده ای بود.

یکی نیست توی این وضعیت بهش بگه آخه زشته! این کارا چیه میکنی تو؟؟
اونم جلوی این جمعیت عظیم از اقوام خودش و من و دوستان و آشنایان و همکارانمون.. احساس میکردم از شرم مانند همون لباسم سرخ شدم

I’ve never seen you looking
so lovely as you did
هیچوقت تورو اینقدر دوست داشتنی ندیده بودم که امشب شدی

I’ve never seen you shine
so bright
هیچوقت انقدر تورو درخشان ندیده بودم

I’ve never seen so many
men ask you if you wanted
to dance
تا بحال نمیدونستم که چرا اینقدر مردها میخوان با تو برقصن

They’re looking for a little
romance
اونا به دنبال کمی حال و هوای عاشقانه بودن

Given half a chance
میخواستن شانس کمشون رو امتحان کنن

And I’ve never seen that
dress you’re wearing
تا بحال این لباسی رو که پوشیدی رو ندیده بودم!

Or that highlights in your
ha
یا اون هایالیت موهات رو

That catch your eyes
بطوری که چشمات رو پوشوندن

I have been blind
کور بودم که نمی دیدم

Lady in red is dancing with me
بانوی قرمز پوش داره با من می رقصه

Cheek to cheek
گونه به گونه

There’s nobody here
هیچکس جز ما اینجا نیست

It’s just you and me
فقط من هستم و تو

ـ ایلیا ولم کن!
دستی نوازش وار به آن قسمت برهنۀ از پشت لباسم کشید و سرش رو بالاخره بلند کرد، خیره به
چشمام گفت:

ـ امشب فوق العاده شدی گل رز من!

خیلی سعی کردم، ولی بازهم پوزخندی که نمیخواستم جلوی آن همه مهمان بزنم روی لب هایم نشست و همانطور خیره به چشمانش هیچی نگفتم..

خم به ابرو نیاورد!

هیچ وقت از رو نمیرفت، گاهی اینقدر ازاین خونسردی و اعتماد به نفس لعنتی که داشت حرصم میگرفت که احساس میکردم دارم سکته میکنم…

هنوز اون جمله ای که در آخرین دیدارمون به زبون آورد مثل ناقوس کلیسا توی سرم صدا میده…

ـ همونطور که عاشق خودم کردمت، همونطورم به دستت میارم!

توی اون لحظاتی که به نظر میرسید به حرفی که زده بود رسیده ، تمام دلخوشیم به آن سیلی جانانه ای بود که بعد از شنیدن این جمله نثارش کردم و رویش را به سمت چپ چرخاندم که البته با دست کشیدن روی آن و بوسیدن نوک انگشتانش مزۀ آن را پرانده بود.

به فکر کردن به اون روز که مانند یک نقطۀ سیاه توی تقویم زندگیم همیشه بهم دهن کجی میکرد تنم لرزی کرد.

ایلیا که متوجۀ این موضوع شده بود دستی به کمرم و درست همان قسمتی که برهنه بود کشید..

ـ حالت خوبه؟!
ـ نه!

نگاهی عمیق به صورتم انداخت و در نهایت وقتی از سلامت جسمانی ام مطمئن شد با همان لحن
آرام گفت:

ـ چیکار کنم که حالت خوب شه؟؟
رُک جواب دادم:

دست از سرم بردار!

لبخندی زد، از آن لبخند هایی که زمانی باهاشون با عرش میرفتم و بر میگشتم..
ولی اون لحظه این لبخندش تنها حالمو بدتر کرد..

ـ تازه بهت رسیدم.. گل رزم..

سرش را نزدیک صورتم آورد و بینی اش را آرام به پوست نازک گونه ام کشید که با شرم و انزجار ازش دور شدم و از میان لب های بهم کلید شده و لبخند دروغینی که برای خالی نبودن عریضه جلوی مهمانان بر لب نشانده بودم تشر زدم:

ـ داری چیکار میکنی؟!!! حواست است که بین جمعیتیم؟

۱۰۰ جفت چشم به ما خیره شدن..در جواب تشری که بهش زدم تنها لبخندی زد و بوسه ای داغ روی پیشونیم نشوند که صدای هووو کشیدن و دست زدن جمعیت رو بلند کرد!

زمانیکه سر جایی که برای ما آماده شده بود نشستیم، همچنان احساس میکردم همون جایی که بوسیده بود نبض میزنه..

اینم از شروع اولین بوسه مون…

البته اولین بوسه اش..!

تمام مقاومت من در مقابل او همان سه سال دانشگاه بود که هنوز در تعجب هستم چطور در آن موفق بودم!!

وقتی خواهرش صدایش زده و او را با خود برد، دوستان من به سرم هجوم آوردند و هرکدام چیزی میگفتند، از لباسم، از آرایش نداشته ام، از زیبایی خدا دادی و از نامزد خوشتیپ و عاشق پیشه و پولدار و هزاران صفت چرت و بی فایدۀ دیگر که گفتن هیچ کدام شان برایم ارزشی نداشت

وقتی مجبور به پذیرش او شدم، خیلی چیزها برایم بی ارزش شد!

از جمله پولداری و جنتلمنی و عاشق پیشگی طرف مقابلم..

با اینکه همه تایید میکردند ایلیا این صفات را داراست ولی برای من واقعاً مهم نبود.

در مقابل شوخی ها و مسخره بازی های دوستانم تنها لبخند های کم جونی میزدم که میدانستم حسابی میخورد توی ذوق شان ولی هیچ کدام به روی من نمی آوردند و کاملا مشهود بود فهمیده
اند یک جای کار می لنگد!

محفل نامزدیم بود، ولی من نه تنها که لباسی مناسب )پوف دار و منجوق دوزی شده( به تن
نداشتم که حتی آرایشگاه هم نرفته بودم، در خانه موهای بی حالتمو اتو کشیده و سورمه ای توی چشمام کشیده و رژ لب ۲۴ ساعتۀ قرمز رنگی مشابه به رنگ لباسم به لب هام زدم..

دست گلی هم از رز های گلخانۀ شخصی خودم که روی پشت بوم خونۀآقاجون )پدر پدرم( قرار
داشت چیدم و با پوشیدن یک جفت صندل بندی و بدون پاشنۀ سرخ رنگ، همه چیز را ختم کرده بودم.

البته از قلم نماند که این وسط، دل خواهر های ایلیا )الناز و آرزو( را ترکانده و دل جاری ام )مارال( را شاد کرده بودم!

البته غر غر های بی شمار خواهر بزرگم که نقش همه کاره من )جای مادر و پدر خدا بیامرزم( و نقش فوق العاده پر رنگی در این بدبختی من داشت راهم به جان خریدم و اصال توجهی به آنها
نکردم..

عکس العمل ایلیا تنها مهم بود که اصلا آن چیزی که میخواستم نشد!

قرار بود من از یک در و او از در دیگه ای وارد سالن شویم و برای اولین بار اونجا همدیگه رو ببینیم، دلم میخواست یک عکس العمل زننده از او جلوی آن همه مهمان نمایش دهم ولی…

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن