آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

برعکس وقتی رو به روی هم قرار گرفتیم دستۀ اسکناس ۱۰۰ دلاری در آورده و روی سرم ریخت.. آدم ریا کار!

همه باید بدونند که ثروت کوفتی تو همش به دلاره؟!!

آخرای مجلس و زمان دادن هدایا بود..

همۀ دوستان و همکارانم برام گل آورده بودند ولی خانواده و اقوام ایلیا طلا بارونم کردند!
اقوام خودمون اما تا میتونستن پول و لباس و دیگه خرت و پرتا بهم دادند که هیچ کدومشون برام ذوق آنچنانی نداشت.

خودم معاون دوم ریئس یکی از مشهورترین شرکت های وکالتی بودم و با اینکه کارم به شدت کم بود ولی حقوق خوبی میگرفتم و هنوز نمیدونم به دست آوردن این شغل رو مدیون کی هستم فقط میدونم که با همین شغل دستم همیشه توی جیب خودم بودم و هرگزچیزی کم نداشتم.

پول، طلا، لباس، ماشین، خوشحالی!
خوشحالی که وقتی ایلیا بعداز ۵ سال ناگهان توی شرکت ما پیدا شد، از بین رفت..

چشمای همه دنبال این بود که ببینند ایلیا چه هدیه ای به من میده و وقتی هدیۀ ایلیا اهدا شد چشمای همه نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون!!!

صورتمو با دستاش قاب گرفت و بوسه ای روی لبام کاشت که از نوک پا تا فرق سر قرمز شدم،

نمیدونستم عصبانی باشم یا خجالت زده. آمادگی هرچیزی رو داشتم الا اینکار.. با خشم به چشماش نگاه کردم..

ـ خدا لعنتت کنه..

چرا این کارو کردی؟! اونم جلواین همه مهمون!

دوباره دستش را دور کمرم انداخت و از پشت شروع کرد به نوازش همان قسمت برهنۀ کمرم و گفت:

ـ ۸ ساله که توی تب بوسیدن لب هات سوختم..

_اولش یک حس خوب توی دلم نشست، یک حس خوب که عمرش چند ثانیه بیشتر نبود، چرا که خاطرات و حرفهای آخرین روز دانشگاه توی نظرم زنده شد.

سرم رو نامحسوس تکون دادم، انگار که بخوام خاطرات رو مثل برگ کتاب ورق بزنم..

و با شروع دوبارۀ موزیک و ریختن جمعیت وسط به عنوان رقص پایانی همه چیز یادم رفت، چرا که ایلیا رو انداختن بیرون مجلس زنونه بود و مختلط نگذاشتم بگیرن و خودمم کشیدند وسط و هرچقدرم گفتم که یاد ندارم دوستام و اقوامم و هر کسی که وسط بود هی دست زدن و تشویق
کردن و ته اش یک رقص اجق وجق ازم به نمایش گذاشته شد که تمامش توسط فیلمبردار ضبط شد و من همش داشتم فکر میکردم کجا فیلمبردار رو خفتش کنم و ازش بخوام که آن قسمت از
فیلم رو حذف کند.

وقتی بالاخره مجلس تمام شد، عبای سیاه رنگ فوق العاده زیبام رو که سوغات یکی از همکارانم از دبی بود رو پوشیدم، موهامو بی حوصله با کلیپس جمع کردم و بی توجه به غر غر های راحله خواهر بزرگم شال ست عبام رو دور سرم پیچیدم ولی رژ لبم رو پاک نکردم..

درسته که با ایلیا سر لج دارم.. و از این نامزدی و اتفاق ناراضی هستم..
ولی!

این موضوع دلیل نمیشه از بعضی اصولم بگذرم، مثال مرتب بودن و حجاب کاملم بیرون از محیط زنونه…

برای همین شال عبام رو دم بینیم بستم!
شال حریر بود و نرم، اذیتم نمیکرد.

وقتی با ایلیا سوار ماشین شدم، اصلا توجهی به هیچ کس نداشتم، مگه وقتی که من داشتم زجه میزدم و گریه میکردم که نمیخوام با ایلیا ازدواج کنم کسی توجهی به من کرد؟

وقتی زار زار گریه میکردم، وقتی توی این سن( ۲۶ سالگی) از آقاجونم سیلی خوردم و جلوی جمع تحقیر شدم کسی آمد دستمو بگیره و منو از روی زمین بلند کنه.. هیچ کس نیومد..

هیچ کس به دادم نرسید…

چرا حالا باید نگاهای متعجب ، بعضاً شگفت زده و بعضاً با تحقیر شونو مهم میگرفتم..؟!

دقایقی در سکوت بودیم که دست برد و کمی با ضبط داخل ماشین ور رفت و لحظاتی بعد آهنگ ” غوغای ستارگان” شروع کرد به خواندن..

برخلاف من که همیشه آهنگ های انگلیسی میشنیدم (برای بهتر شدن زبانم) او همیشه آهنگ های فارسی را ترجیح میداد و در نهایت من با وجود همۀ علاقه ای که به آمریکا داشتم هنوز
همان جایی بودم که هستم و او که شخصی مهین پرست بود یک پایش اینجا و یک پایش آنجا بود.

صدای آرام زمزمه اش هم با صدای خواننده یکی شد و برخلاف آن زمان هایی که عاشق این زمزمه هایش بودم، در آن ثانیه ها احساس میکردم درحال خفه شدن هستم..

ماه و زهره را به طرب آورم
از خود بی خبرم، ز شعف دارم

نغمه ای بر لب هام…
امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

نمیدانستم چیست ولی یک چیزی، مانند وزنه ای ده کیلویی بر روی قفسۀ سینه ام نشسته و درحال خفه کردنم بود..

نفس هایم سنگین خارج می شدند و هر لحظه دلم میخواست دوباره گریه کنم.

تا رسیدن به عمارت آقا جون یک کلمه هم حرف نزدم و در جواب او که چندین بار اسمم را صدا زد تنها سکوت کردم و سکوت…

سعی میکردم برای فراموش کردن مصیبتی که احساس میکردم نصیبم شده، به چیزهای دیگه ای فکر کنم، مثال آن همه بریزو بپاشی که در یک مجلس نامزدی انجام شده بود؟

دائم میخواستم ازش بپرسم چرا اینقدر خرج میکند؟

آیا واقعا این همه اصراف لازم است؟

چندین نوع غذا، یک سالن بزرگ و مجلل و البته گرون! یک عالمه مهمون و کسانی که واقعا لازم نبود در جشن نامزدی حضور داشته باشند…

یک مجلس ساده در عمارت آقاجون یا خونه باغ خودشونم میشد گرفت…

اه لعنتی..
اصلا به من چه!!! پول خودشه، هرجوری که میخواد خرج کنه…به من چه ربطی داره!!

وقتی به عمارت رسیدیم خواستم همان دم در پیاده شوم که قفل مرکزی را زد، با تعجب به سمتش برگشتم و نگاهش کردم که دیدم با خونسردی درحال داخل بردن ماشین خود به داخل است و اصلا توجهی به من ندارد.

چرا داخل میاد؟!

توی دلم دائم خودمو تسلی میدادم که شاید میخواد بازهم خودش را برای آقا جون شیرین کرده و برای دست بوسی داخل بیاد..

دلداری های احمقانه ای بود وقتی دیدم آقاجون حال مساعدی نداشته و سر شب قرص خورده و برای استراحت به اتاقش رفته..

به سمتش برگشتم و همانطور که شال دور موهامو باز میکردم گفتم:

ـ آقاجونم نیست، من خودم سلامتو بهش میرسونم.. حالا دیگه میتونی از جلوی چشمام ناپدید شی!

خندید و قدمی به سمتم برداشت که ناخوداگاه قدمی به عقب برداشتم ولی زمانیکه لبخند روی لب هایش که رنگ بدجنسی به خود گرفته بود رو دیدم محکم ایستادم و منتظر شدم تا حرکت
بعدی اش را بزند و دیدم که دست انداخت و گیره موهامو باز کرد…

دست داخل شون برد و گفت:

ـ قبلا موهای خیلی بلندی داشتی..!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن