آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

آب دهانم را قورت دادم تا از حال بد درونم خبردار نشود و جواب دادم:

ـ یک نفر توی گذشته ام بود که خیلی دوسشون داشت، ولی از اونجایی که اون نفر حالا دیگه برام مرده، دلم نمیخواست چیزی روکه اون دوست داشت رو نگهدارم…

لبخندش آرام آرام جمع شد ولی اصلا خودشو نباخت!

همونطور که دستش هنوز توی موهام بود و باهاشون بازی میکرد گفت:

ـ دیگه حق نداری کوتاهشون کنی..

وقتی اینطوری صحبت میکرد، وقتی طوری رفتار میکرد انگار که اون ارباب من و من مطیعشم..

همون ۵ سال پیشم با وجود اون همه عشقی که بهش داشتم..

ازش بدم می آمد..
و حالا..
حالا که دیگر همه چیز فرق داشت و او جز یک موجود تحمیل شده روی زندگی من بیش نبود..!

با عصبانیت به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ کی میخواد این حقو از من بگیره؟!
تو!!!؟

ـ چی شده النا…

هر دو به سمت پله ها برگشتیم و با دیدن آقاجون از حالت جبهه گیری مان خارج شدیم، من دلایل خودمو داشتم ولی اونو نمیدونم چرا..!

به چشمان آقاجون خیره شدم تا بلکه بتونه دلخوری من از خودش رو ببینه و بدونه که چقدر از دستش ناراحتم ولی ظاهراً این کار به اندازۀ همان تسلی دادن های خود احمقانه بود چرا که آقاجون گفت:

ـ شوهرتو راهنمایی کن به اتاقت.. دیر وقته، خسته ست..

شوهر؟!!

به ایلیا نگاه کردم که انگار چشمانش با حرف آقاجون ستاره بارون شده بود، با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ آقاجون ایلیا نمیخواد بمونه، کار داره فردا صبح زود..

داشتم خالی میبستم و فقط میخواستم ایلیا رو دک کنم بره ولی اون هم خوب حالمو گرفت..

ـ من کاری ندارم عزیزم.. میمونم پیشت…

نفس هایی که میکشیدم آنقدر داغ بود که یک لحظه تصویر اژدهایی که از بینی و گوش هایش بخار بیرون میزند از خودم جلوی چشمانم شکل گرفت، بازهم با نفرت به او نگاه کردم و گفتم:

ـ عزیزم الزام نیست به خاطر من از کارت بزنی.. من میدونم که چقدر سرت شلوغه!

عزیزم و شلوغۀ آخرش رو طوری با غیض گفتم که انگار درحال پتک زدن بر فرق سرش هستم ولی اصلا به روی خود نیاورد و با همان لبخند دست دور کمرم انداخت و گفت:

ـ حتی فکرشم نکن که کار من از تو مهم تر باشد!

آقاجون لبخندی زد و گفت:

خوبه.. اینجا جای ایستادن نیست…

و خودش عصا زنان دوباره از پله ها بالا رفت، یک لحظه در دل آرزوکردم از همان پله ها پایین بیافتد و…

لعنت بر شیطان!

زیر لب تند تند ذکر خواندم و تامیتوانستم شیطان را لعنت کردم!

هرچقدرم که او بد باشد و با من بد کرده باشد، پدر بزرگم بود، تنها کسم بود!

راحله که همش سر خانه و زندگی خودش بود و تنها در بدبخت کردن من بود که سری به من زد و تمام خانوادۀ من حالا آقاجون بود که اونم…

آهی کشیدم…

بدون نگاه کردن به ایلیا، به سمت اتاقم رفتم، داخل شدم و میخواستم در رو ببندم که ایلیا مانع شد و داخل آمد…

بی توجه به صورت حرصی من و اینکه میخواستم در را رویش ببندم دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و با کنجکاوی اتاقم را نگاه کرد وگفت:

ـ به همان شلوغی که تصور میکردم.
حرص خوردن فایده ای نداشت..!

چیزی در جوابش نگفتم، خسته بودم، خوابم می آمد و در حقیقت جوابی هم براش نداشتم… شلوغ بودم دیگه!

دست بردم و عبامو از تنم در آوردم و انداختمش روی صندلی میز کامیپوترم که روش پر بود از کتاب ها و برگه های کلاس زبانم و خبری از کامپیوتر روش نبود.

دیدمش که به سمت سیستم موزیکم رفت … لب تخت نشستم و صندلهامو در آوردم و کمی پامو ماساژ دادم که دوباره صدای موسیقی بلند شد…

….lady in red هم باز

میدانست که این آهنگ را دوست دارم، و از آنجایی که امشب سرخ پوشیده بودم، حسابی سر ورداشته بود.

سعی کردم مثل خودش بی توجه باشم و اصلا به روی خودم نیارم ولی زمانیکه دستم را گرفت و با یک حرکت از روی تخت بلندم کرد فهمیدم بی خیالی و بی توجهی نسبت بهش اصلا جواب نمیده!

دستش را دوباره روی همان قسمت برهنه ی کمرم گذاشت و دوباره آرام آرام خودش را تکان داد..سرش را روی شانه ام گذاشته بود و باز هم ته ریش کوتاهش قلقلکم میداد، دستامو گذاشتم رو شونه هاش و هلش دادم…

کلافه نالیدم:

ـ ایلیا… ولم کن…به من دست نزن..

سرش رو بلند کرد و به صورتم خیره شد ولی چیزی نگفت و رهام نکرد، با بغض دوباره نالیدم:

دستای کثیفتو به من نزن!!!

ـ النا!

با تشری که زد، دلم بیشتر گرفت وچشمانم پر اشک شد..

ـ دروغ میگم…؟؟؟

خودت گفتی…

خودت گفتی هر شب یک نفر توی بغلته…تو هرشب یک نفر رو با همین دستا لمس کردی… دستات کثیف اند… با این دست هات منو لمس نکن…

وقتی احساس کردم دستاش شل شد، سریعا خودمو کنار کشیدم… پشت به او ایستادم و دستم رو جلوی دهانم گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشود…

زخم های کهنه، ماننده دمل های چرکین سر باز کرده و تمام وجودم را به درد آورده بودند!

دروازۀ سفید رنگی که یک پنجرۀ کوچک شیشه ای وسط خود داشت، صدای قهقهه های بلندی و چندین پسر که متفرق بین صندلی ها نشسته بودند در خاطرم زنده شده بود و دائم خاطرات اون روز شوم جلوی چشمانم رژه میرفت.

چشمانم را با ناباوری چندین بار در حدقه چرخاندم، یعنی واقعا حالا به عقد ایلیا در آمده بودم؟؟

همان آدمی که روزی با بی رحمی تمام با احساسات من بازی کرد؟!

همان کسی که چیزی جز یک هوس، چیزی جز یک شرط بندی برایش نبودم!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن