آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۴

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دم و بازدم مرطوبی گرفتم، دستی به گلویم کشیدم تا بغض وحشتناکی که راهش را بند کرده بود و با اشک ریختن خالی نمیشد را قورت دهم که دوباره دست های ایلیا دورم حلقه شد…

آنقدر از این کار ناگهانی اش ترسیدم که دست و پاهایم به عادت همیشگی کرخت شد و او راحت توانست مرا به سمت تخت ببرد و همانطور که دراز میکشید در آغوشم بگیرد و من هیچ کاری نتوانستم بکنم جز دعا…

مرا به سمت خود چرخاند و درحالیکه موهای دور صورتم را عقب میراندگفت:

ـ میدونم که دلتو شکستم، میدونم که اندازۀ دنیا از من نفرت داری ولی..

بوسۀ ای روی چشمان مرطوبم نشاند و ادامه داد:

ـ قول میدم همه چیزرو خوب کنم، قول میدم دوباره اون عشق ۵ سال پیش رو توی دلت زنده کنم گل رزم!

باورم نمیشد، باورم نمیشد که من و ایلیا به چنین روزی هم رسیده باشیم!

توی دانشگاه، وقتی هر جا میرفتم همش دنبالم بود، یا یک جوری سر راهم و یاجلوی چشمم قرار میگرفت، تنها یک پسر الاف دختر باز می دیدمش که سعی داره نخ بده و مخمو بزنه، ولی یک سال اول تنها به همین منوال گذشت…

نه جلو آمد، نه حرفی زد، نه پیشنهادی داد، فقط از دور نگاهم میکرد و دائم جلوی چشمام بود، طوری که بعضی شب ها خوابشو میدیدم!

 

بچه معروف دانشگاه بود،ثروت خانوادگی اش زبان زد عام و خاص بود، هرچند که خودش یک محصل بیکار به حساب می آمد ولی پول بود که تو دست وبالش می چرخید و این را میتوان از
دوستان به ظاهر دوستی که دورش همیشه جمع بودند تشخیص داد.

سال دوم اولین بار صدایش را مخاطب به خودم شنیدم، آن هم از نزدیک ترین فاصله!

هیچ وقت روزی که امتحان داده و داخل راهرو منتظر دوستانم ایستاده بودم تا آنها هم خلاص شده وبیرون بیایند را یادم نمیرود. از دور دیدم که دارد نزدیک میشود ولی نمیدانستم که مقصدش مستقیم به سمت من است!

فکر میکردم میخواهد از همین راه عبور کند.. برای همین بی توجه بهش سرم را پایین انداخته و نگاهی به جزوه ام کردم که ناگهان عطر کاپیتان بلک اش توی بینی ام پیچید، با تعجب سر بلند کردم که نوک بینی ام با دکمۀ پیراهن مردانۀ چهار خانه اش برخورد کرد…از آن فاصله نزدیکتر امکان نداشت که به من به ایستد!

رسماً در آغوشش بودم، با چشمانی گرد شده بهش نگاه کردم که با لبخندی محو درحال نگاه کردن به تعجب من بودباهمان تعجب گفتم:

ـ میشه برین عقب؟!

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ میخواستم بپرسم کلاس های زیست شناسی کدوم طرفه؟

همان لحظه هم فهمیدم که دارد دروغ سرهم میبافد، کلاس های زیست شناسی در یک ساختمان دیگر قرار داشت، اصلا ته ته محوطه بود نه جایی که ساختمان ما محصلان زبان که درطرف دیگر دانشگاه بنا شده بود.

اخمامو توی هم کشیدم و جوابشو ندادم که همون لحظه استادمون از کلاس خارج شد و سیل بچه هایی که دورش حلقه زده بودند هم ناگهان بیرون ریختند و همان یک لحظه که رویم را برگرداندم، دیگر آنجایی که ایستاده بود، نبود!رفته بود و رایحۀ غلیظ کاپیتان بلکش را جایی درست زیر بینی ام جا گذاشته بود، احساس میکردم هوای دور و برم را همان رایحه احاطه کرده است و تا زمانیکه به خانه رفتم همان بو هنوز زیربینی ام بود.

ذهنم آنقدر در همان روز و اولین برخوردمان جولان داد و نوازش آرام دست های ایلیا بر روی موهایم بالاخره تن خسته و اعصاب داغونمو خواب کرد…

یک خواب راحت، بدون هیچ رویای عجیب و غریبی مثل این چند روز اخیر!

با احساس خیس شدن صورتم اندکی هوشیار شدم، خوابم می آمد، از زمانیکه خوابیده بودم هم بیشتر خسته بودم،

حتی توان باز کردن چشمانم را هم نداشتم ولی سطح هوشیاری ام در حدی بود که بوسه های ریزی را روی صورتم احساس کنم. میدانستم که ایلیاست!

میدانستم که باید بدم بیاید و از او دوری کنم… ولی حقیقت این بود که از فرط خواب و خستگی اصلا نمیتوانستم کاری انجام دهم و برعکس به طور عجیبی قیلی

ویلی شدن دلم را هم احساس میکردم که بی شک به خاطرفعال شدن هورمون های زنانه ام بود وبس!

وقتی که اندکی توی بغلش جا به جا شدم و سر ایلیا داخل گودی گردنم رفت و ته ریشش پوستم را قلقلک داد لب هایم به لبخندی از هم کش آمد…

فقط قلقلکم شده بود.. نه چیزه دیگری!!!

سعی کردم چشمامو باز کنم، ولی با اولین تلاشم سوزش پلک هامو احساس کردم که کلا پشیمان شدم…

سعی کردم دستامو تکون بدم تا سرش را از گودی گردنم بیرون کنم، ولی نمیشد، بوسه های ریز ولی خیسی که روی ترقوه و گردنم مینشاند سست و بیحالم کرده بود.

فقط توانستم با صدای بیحالم بنالم:

نکن..

ایل..

یا..

حس های مختلفی داشتم.. لحظاتی انزجارم می آمد ولی ثانیه ای بعد باز از لذت بوسه هایش سست میشدم..

شرم آور بود ولی سال آخر دانشگاه، زمانیکه حس کردم عاشقشم، توی خلوت های خودم، آخر شب ها زمانیکه بعداز ساعت ها چت کردند کلی حرف عاشقانه بهم میگفت، شهوتم اوج گرفته چنین شب هایی را تصور میکردم…

هرچند که عمر رابطۀ عاشقانۀ ما آنقدر کم بود که کارمان اصلا به حرف های شهوت انگیز نکشید!

حالا آن تصور هایم واقعیت پیدا کرده بودند ولی من درگیر حسی دوگانه بودم…

زمانیکه زبان خیسش را روی ترقوه ام کشید ، آهی کشیدم و بالاخره دستانم حرکت کرد و البته لای موهایش فرو
رفت…

تمامش از سرشهوت بود،شهوت.. وفقط شهوت!

انگار فهمید زبانش چقدر کار ساز بوده چرا که همانطور زبان زدن هایش را ادامه داد و جایی نزدیک گوشم را مک محکمی زد که اینبار آه بلندتری کشیدم…

همان جارابوسید و زبان زد، و دوباره شروع کرد به مکیدن!!

آنقدر محکم میمکید که دردم آمد و بالاخره چشمانم را باز کردم ،چشمانم از زور فشارتاربود و نور کم سوی ابی رنگ هالوژن به چشمانم می تابید ،درهمان حال نالیدم :

ایلیااااا..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن