آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۵

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بالاخره لب هایش را از پوستم جدا کرد و جواب داد :

جان…

جانم…

جانم گل رزم…

با صدای خمار و شهوت الودش لحظه ای ته دلم خالی شد…

فشاری لذت بخش به پهلو هایم وارد میکرد، لذت زیادی درسرتاسر بدنم میپیچید…

بوسه ها و مک زدن هایش داشت به سمت پایین حرکت میکرد وبا دستش آرام بند لباسم راپایین می کشید ،که
س هایم نمایان شد لب های خیسش را برروی س هایم گذاشت وزبانش را
بررویشان کشید که از این کارش بدنم منقبض شد…

لب هایم را گاز گرفتم و موهایش را چنگ زدم!

عجیب بود که اصلا احساس شرم نمیکردم، دختر شرمناکی نبودم ولی مثال اولین تجربه ام بود!!

یکی را میبوسید و زبان میزد و دست دیگرش درحال بازی با آن یکی و من درحال جون دادن بودم…

که ناگهان صدایی توی سرم اکو شد.. هر شب یکی.. هر شب متفاوت.. تاحالا با هیچ کدوم دو شب رو سر نکردم..

 

ایلیا که کم خوابی از سر و صورتش می بارید، دستی در موهای آشوفته اش فرو کرد و گفت:

ـ به نظرت کی میتونه این کارو بکنه؟!

لعنتی..
لعنتی..
لعنتی..!!!

کار خودش بوده!!!

زیر آن پیراهن هیچ لباس زیری نپوشیده بودم! منظورم لباس زیر های حیاتی و مهم بالا و پایین است

آرام طوری که متوجۀ نشود، زیر شکمم را دست کشیدم که انگار چهار چشم داشت و دید…

ـ به اون دست نزدم..نگران نباش!

آنقدر شرمیدم که از شرم زیاد عصبانی شدم…

دستامو توی موهام فرو بردم و از جایم جستم و بعداز برداشتن حوله ام به سمت حمام رفتم و اصلا نگاهش نکردم.

وقتی بیرون آمدم هنوز روی تخت دراز کشیده بود و دستانش را زیر سرش جمع کرده و خیره خیره نگاهم میکرد…

حولۀ تن پوش سرخ رنگی به تن داشتم از رنگ سرخ خوشم میاد و کامل به این واقف بودم که با آن حوله سرخ رنگ پوستم جلوۀ دو برابری پیدا میکند، ولی این موضوع در کنار مهم بودن، اصلا
مهم نبود..

 

درگیر احساسات دوگانه بودم!

لباس زیر پوشیدم و بی توجه به او حوله را از تنم در آوردم، درحال پوشیدن بقیه لباس هام بودم که هنوز پیراهنم را پایین نکشیده باز دستای ایلیا دور شکمم حلقه شد…

تکان نخوردم تا چیزی نگفتم…

دستش همانطور نوازش وار رو شکمم کشیده و به سمت بالا رفت و همین که حس کردم دوباره دارد پا از گلیمش فراتر میگذارد تکان شدیدی به خودم دادم و گفتم:

ـ ولم کن ایلیا…

سرش را روی شانه ام گذاشت و بازهم ته ریشش قلقلکم داد، گردنم را ناخواسته کج کردم که بدتر شد و گونه ام به گونه اش چسپید…

ـ شب پرواز دارم..یک هفته نیستم..شایدم بیشتر!

با همان حس قلقلکی که داشتم سرم را بلند کردم و گفتم:

ـ برای همین در بدبخت کردن من عجله داشتی؟؟

نفس عمیقی گرفت و قفسه ی سینه اش به کمرم چسپید…

ـ میخواستم قبل از اینکه برم، از طرف تو مطمئن شم..!

بازهم تقلا کردم از آغوشش خارج شم..
ـ ولم کن ایلیا..صدامو کمی بلندکردم ولم کن!

مرا در دستانش به سمت خود چرخاند و صورتم را با دستانش قاب گرفت و گفت:

یک روز مثل ماهی از دستم لیز خوردی و در رفتی، تازه بعداز ۵ سال به دستت آوردم ماهی کوچولوی چموش من، فکر فرار دوباره رو از سرت بیرون کن، فکر اینکه ازت بگذرم رو که کلا به سرت راه نده…

توی دلم پوزخند زدم ولی در صورتم هیچ چیزی رو هویدا نکردم و با همان خونسردی گفتم:

ـ خوبه، نطقت تموم شد؟ حالا ولم کن!

برخلاف تصورم لبخندی زد و بوسه ای روی پیشانی ام نشاند و آرام دستانش را از دورم باز کرد،

سریع لباس پوشیدم و به سمت درحرکت کردم.. گرسنه ام بود شدید!!!

وقتی وارد آشپزخانه شدم، مانند همیشه میز صبحانه آماده بود و طبق روال هر روز مان، آقاجون صبحانه خورده و بیرون رفته بود.. میرفت به زمین های زراعتی ارثی که از اجدادش بهش رسیده بود سر بزند شب یا ظهر بر میگشت…

پس تنها من و ایلیا در خانه بودیم!
برای خودم چای ریختم و درحال لقمه گرفتن بودم که دیدم ایلیا آمد، موبایلم دستش بود..به صورتش نگاه کردم،

وقتی از پله ها پایین میشد، همان ژست بچه پولدار های همیشگی را گرفته بود…خدا لعنت کنه، هنوز همانقدر جذاب بود..مخصوصا که آستین هایش را تا زده بود و عضلات دستانش معلوم بود!

سرم را پایین انداختم و مشغول همان لقمه ام شدم و هنوز یک گاز بیشتر بهش نزده بودم که از دستم کشیده شد، با تعجب سر بلند کردم و به ایلیا که درحال که خوردن لقمه ام بودم نگاه کردم،

وقتی قورتش داد لبخندی زد و گفت:

ـ یکی دیگه هم بگیر، من مربای هویچ بیشتر دوست دارم..!

بازهم احساس میکردم شبیه این کارتون ها بخار درحال خارج شدن از گوش و بینی ام است، با غیض نگاهش کردم و از جایم برخاستم، لیوان تمیزی برداشته و برایش چای ریختم و زمانیکه جلویش گذاشتم با یک حرکت ناگهانی دستم را گرفته و مرا به سمت خود کشید و بوسه ای روی گونه ام نشاند و گفت:

ـ مرسی گل رزم!

خودم را کنار کشیدم و گفتم:

ـ هوا برت نداره! توی رسم ما نیست که یکی مهمون مون باشه و ازش پذیرایی نکنیم!

انگار اصال متوجۀ متلک های من نمی شد.. شاید هم می شد و به خود نمیگرفت و به رویش نمی آورد چرا که بازهم لبخندی زد و گفت:

ـ خوش به حال مهمونای شما!

در سکوت مشغول خوردن صبحانۀ مان بودیم که موبایل ایلیا زنگ خورد و او با لبخند محوی جواب داد:

ـ سلام، صبح بخیر..

ـ خوبه شکر، همین جا نشسته سلام هم میرسونه بهتون.. چشمانم را به معنی مسخره در حدقه چرخاندم که لبخند او عریض تر شد و ادامه داد:

ـ منم خوبم، نمیخواد اینقدر بیتابی کنید، حالم خوبه.

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن