آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت ۱۷

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دوباره دست هایم را کشیده و مرا پشت خود انداخت و به سمت حمام رفت.. 

هرچقدر با آن صدای وحشتناکم جیغ و داد کردم و پشتش مشت زدم فایده ای نداشت!

 

وقتی مرا از روی دوشش پایین گذاشت با احساس سرمای سرامیک های حمام هوشیار تر شدم و عصبی گفتم:

 

منظورت ازین کارا چیه؟؟؟ من با تو حمام نمیکنم!!!

 

ایلیا بی توجه به پر پر زدن من دروازه ی حمام را قفل کرده و شیر آب داخل وان را باز کرد و همانطور خونسرد مشغول در آوردن لباس هایش شد..

 

دوباره جیغ کشیدم..

 

ایلیا..چه جونی داری میدی؟؟؟ بیرون شو..من باتو حموم نمیکنم

 

ایلیا لباس مردانه اش را در آورد و دست برد سمت دکمه ی بالایی شلوارش که به سمتش دویدم و دستشو گرفتم..

 

با لحن شیطنت آمیزی گفت:

 

باشه..تو درش بیار..

 

وااای ایلیا…کمتر چرت و پرت بگو…در نیار لباستو..برو بیرون..

 

ایلیا دوباره خندید و گفت:

 

صدات چقدر با مزه شده!

 

و دوباره مشغول در آوردن شلوارش شد و بی توجه به من آن را هم در آورد.

 

خداروشکر لباس زیر تنش بود!

به سمت در رفتم که دستش دور شکمم حلقه شد و مرا کشان کشان به سمت دوش برد و در مقابل مخالفت هایم 

دوش آب را باز کرد و به محض خیس شدن تاپ نازک لعنتی کامل به بدنم چسبید…

 

اولین بار نبود که در چنین حالتی در آغوشش بودم ولی هرچندمین بارم که میبود خجالتم کم نمی شد!…

 

میان دستانش چرخ خوردم.. سرم پایین بود، ای کاش لباس زیر کامل به تن داشتم!

 

سینه هایم زیر آن تاپ خیس بیشتر از زمانی که لخت بودند خود نمایی میکردند و من از خجالت درحال آب شدن بودم…

 

ایلیا دست زیر چانه ام گذاشت و سرم را بلند کرد.

 

آب از سر و صورتمان میچکید و باید اعتراف کنم او با همان موهای خیس و چسپیده به سرش هم جذاب بود!..

 

چشمانش آرام آرام از چشمانم پایین آمده و به لب ها و در نهایت به گردنم رسید..

 

خم شد و بوسه ای در جایی که تصور میکردم جای کبودی های دستش باشد کاشت و زمزمه کرد:

 

ایکاش دستم میشکست گلم..

 

چیزی نگفتم و خواس

برجستگی های بدن های مان به شکل وحشتناکی برهم فشرده شد و برلحظه ای چشمانم از چیزی که حس کردم گرد شد..

 

با انزجار نگاهش کردم و زیر لب زمزمه کردم:

 

آدم هوسباز..

 

دوباره خندید و مرا به خود فشرد و گفت:

 

فقط وقتی کنار توهه اینطوری میشه!… 

دوباره تقلا کردم تا از آغوشش بیرون بیام که اینبار بازم بغلم زد بازهم بی توجه به جیغ جیغ هایم به سمت وان 

رفته و خودش دراز کشیده و مرا هم باخود دراز کرد..

 

این وان کوفتی از کی تابه حالا آنقدر کوچک شده بود که ما دوتا بهم کاملا چسپیده بودیم؟!!!

 

کنار گوشم زمزمه کرد

 

دلم میخواد خیلی کارهای دیگه بکنم، ولی صبر میکنم هر وقت که تو راضی باشی..

 

من همین الانم راضی نیستم!

 

دوباره توی گلو خندید و دستانش از روی تاپ سینه هایم را گرفته و فشار نرمی به آن وارد کرد و با صدای مرتعشی دوباره کنار گوشم گفت:

 

ولی این دوتا کوچولو خلاف حرفتو ثابت میکنند!

 

خب..ایلیا کاملا متوجه ی تحریک شده گی من شده بود..

خواستم دست هاشو پس بزنم که فشار دیگه ای به آنها وارد کرد و من برای فریاد نزدن محکم کنار های وان را فشردم…

 

با صدایی که دم به دم گرفته تر و بدتر میشد پرسید:

 

خوشت میاد؟؟

 

و فشار دیگری وارد کرد و من چشمامو بستم و بازهم لبمو گزیدم..

 

لبتو گاز نگیر..بزار صدات بلند شه.. و بازهم فشار!..

 

نکن!..

 

صدایم آنقدر لرزان و مرتعش و پر از تحریک شده گی بود که رسما لو رفتم..و همین ایلیا را شیر کرد تا به راحتی همان سه تکه لباسی که بین من و او موجود بود را هم در بیاورد..

 

اینبار یک دستش روی سینه ام و دست دیگری چون ماری سینه خیزان برای صید شکار روی جای جای بدنم میگشت..

 

قلبم ماننده طوفانی بر عقلم هجوم برد و تمام دم و دستگاهش را خراب کرد و آن را از کار انداخت 

 

و در نهایت من با بدنی لرزان از هیجان به ایلیا تکیه زده و دیگر مخالفتی با کارهایش نکردم..

 

دستش وسط پاهایم رفته و آرام، آزاد دهند و فوق العاده لذت بخش مشغول نوازشم شد..

 

دست هایم همچنان دو طرف وان را گرفته داشتند و محکم فشارش میدادند و ایلیا درحالیکه سرش را روی شانه ام گذاشته بود کارش را ادامه میدادو هرچقدر از من میخواست صدایم را رها کنم.. نمیتوانستم!

 

پس فقط لبم را گاز میگرفتم، اگر من در حالت صدایم را رها میکردم کل عمارت را باید صدای من بر میداشت..

 

اما با این حال زمانیکه به اوج رسیدم..

 

آه بلندی کشیدم که کمی شبیه آخ بود و کلا با آن صدای گرفته ام یک صوت عجیب و غریب بوجود آمد..

 

بی حال در آغوش ایلیا افتاده بودم، انگار کوه کنده باشم!

 

دلم برای ایلیا، اندازه یک سر سوزن سوخت، منکه برایش کاری نمیکردم…می مردمم نمیکردمم..

 

خودش هم وقتی دید بی حال افتادم آب وان را خالی کرده و کمکم کرد از وان خارج شوم و شروع کرد به شستنم

 

و در همان حالت کفی اندکی خودش را به کشاله های ران و پشتم م*ا*ل*ی*د و به خاطر تحریک شده گی زیاد سریع ار*ض*ا شد..

 

سریع هر دوی مان را شست و حوله ی مرا تنم کرد و از حمام بیرون کشید…من به جای او خسته شدم..

 

ولی او اصلا به روی خودش نمی آورد..

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن