آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۱

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

تمام آرزوهامو برباد دادن خانمجون..تمام برنامه هامو بهم ریختن..

خانمجون با استرس لب زد:

ـ جون به لبم کردی دختر..بگو چی شده؟؟

بغضم شکست و قطرات اشک تند تند از چشمانم پایین ریختند، بینی ام میسوخت و نفس هایم انگار از روی آتش داغ بلند میشد..

لبانم را با زبانم تر کردم ولی چیزی نگفتم و به جای آن دست چپم را بلند کرده و انگشت حلقه ام که با حلقه ی نگین دار گرانقیمتی مزین شده بود را نشانش دادم..

خانمجون چند لحظه به دستم نگاه کرد و همانطور که انتظار داشتم سریع متوجه شد و با صدای گرفته ای پرسید:

ـ با کی؟

زجه زدم:

ـ با همونی که ۵ سال پیش قلبمو اونقدر سوزونده بود که از سوزشش راه خونمو گم کردم و دم خونه ی شما رسید…با همون آدم..

خانمجون با ناراحتی نگاهم کرد و دستی به صورتم کشید که شدت گریه ام بیشتر شد و گفتم:

ـ همش کاره راحله ست..هیچ وقت برای من کاری نکرد..یکبار که مثلا آمد برای من خواهری کند..اینطوری گند زد به زندگیم..خانمجون با زور کتک و تهدید سر سفره ی عقد نشوندن منو..خانمجون قلبم میسوزه..قلبم میسوزه..

چشمای پر اشک خانمجون رو دیدم و خودم را در آغوشش انداختم و او با مهربانی پذیرای منه گریان شد..!

همانطور که سرم را بر سینه ی مادرانه اش میفشردم نالیدم:

ـ قلبم آتیش گرفته خانمجون..قلبم میسوزه..قلبم میسوزه..

خانمجون موهامو نوازش کرد و آرام گفت:

ـ گریه کن عزیزم..گریه کن خالی شی..دل من بسوزه که نتونستم برات کاری بکنم..!

آنقدر زیر نوازش های مادرانه ی خانمجون گریه کردم که خسته شدم و خوابم گرفت، گنس و گیچ
خواب بودم ولی میتوانستم حس کنم با هدایت خانمجون داخل پشه بند نصب شده ی گوشه ی حیات شدم و روی متکای سرد و خوشبویی دراز کشیدم…

صبح با صدای غناری های خانمجون بیدار شدم، گربه ای را روی دیوار دیده بودند و بلند بلند جیک جیک میکردند..

نگاهی به اطراف انداختم و با خستگی و خواب آلوده گی دوباره ملافه را روی سرم کشیدم اما لحظاتی بعد در مقابل صدا های عجیب و غریب شکمم و بوی خوش نان تازه و چای هل دار نتوانستم مقاومت کنم و بلند شدم..

مانتو و شالم بالای سرم گذاشته بودم و کنار آنها دامن بلند گلداری و بولیز سرخ رنگی قرار داشت..با لبخند لباس ها را پوشیدم و از حصار پشه بند خارج شدم، دست و صورتم را با آب سرد داخل حوض شستم و زمانیکه به سمت تخت برگشتم خانمجون را دیدم که حوله به دست منتظر من نشسته بود.

با لبخند به سمتش رفتم و حوله راگرفته و صورتم را خشک کردم و کنارش نشسته و ناخنکی به مربای ریواس اش زدم..

خانجون خندید و گفت:

هنوز این عادت زشتتو ترک نکردی؟؟

نوچی زیر لب گفتم که خانمجون با مهربانی دستی به موها و صورتم کشید و گفت:

ـ آه دخترکم آه..ایکاش میتونستم برای خودم نگهت دارم..ای کاش میشد عروس خودم بشی.. تلخ خندی زدم و گفتم:

ـ مشکلی نیس خانمجون..معلومه خوشبختی توی تقدیر من نیست!

ـ نه..خدا نکنه دخترم..هیچ وقت اینو نگو..همین که تو زندگی در این خونه کلنگی عهده بوق رو به عمارت با شکوه آقاجونت ترجیح میدی یعنی اینکه تو دختر انعطاف پذیری هستی که میتونه
خوشبختی رو هرجایی پیدا کنه…فقط صبر لازمه دخترم..صبر..

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ فعلا چند وقتی نیس..نمیخوام درموردش حرف بزنم..مهمون چند هفته ای لازم ندارین؟

خانمجون خندید و گفت:

ـ قدمات روی چشمام دخترم..

خدا نکنه ای گفتم و باهم مشغول خوردن صبحانه شدیم، امیر علی مدرسه بود ظاهرا صبح زود صبحانه خورده و رفته بود..

امیر علی نوه ی خانمجون بود که بعداز فوت مادر و پدرش در ۸ سالگی نزد خانمجون زندگی کرده و بزرگ شده بود،

من وقتی خانمجون رو برای اولین بار دیدم او ۱۰ ساله بود و حالا…یک پسر نوجوان ۱۵ ساله بود که پشت لب هایش تازه سیاه شده بود..

بعداز صبحانه ظرف ها را خودم جمع کرده و خودم شستم..

از کار کردن در آن خانه ی قدیمی پر از دار و درخت لذت میبردم، احساس میکردم در تک تک آجر های این خونه زندگی جریان داره..!

هرچند که جز خانمجون کسی در اون زندگی نمیکرد..

آنقدر شیفته ی این خانه بودم که از خستگی کار کردن زیاد که عاید حالم میشد هم لذت میبردم!

تمام خانه، دوتا اتاق خواب، سالن، تخت سنگی جلوی در وردی خونه و حیات و حتی باغچه ها رو جارو کشیدم..

رفه ها و هر گوشه کناری که به چشمم می آمد رو گرد گیری کردم و ساعت ۱۱ صبح به زور خانمجون دوشی گرفته و بعداز آن ناهار خوشمزه ی دست پخت او را خوردیم..!

بعداز ناهار بازهم روی همان تخت زیر تاک انگور پلاس شدیم و من سرم را روی زانوهای خانمجون
گذاشته بودم و او درحال نوازش موهایم بود..

به دروازه ی چوبی خانه نگاه کردم و گفتم:

ـ از وقتی عاشق اینجا شدم، آرزو داشتم در همین محله همچین خانه ای داشته باشم، ظهر ها بعداز درست کردن ناهار منتظر آمدن شوهر و بچه هایم باشند تا خسته و گرسنه داخل شوند و من با روی باز منتظر شون باشم..همیشه شوهرمو یک مرد نسبتا قد کوتاه با لباس های نیمه رسمی میدیدم که وقتی داخل خانه میشد هندونه ای زیر بغل داشت و اونو توی حوض خونه مون مینداخت..

خانمجون خنده ی آرامی کرد و گفت:
ـ ای دخترک چشم سفید خیال باف..از کی به فکر شوهری تو؟؟

منم خندیدم و گفتم:

ـ از وقتی جوون شدم و خودمو شناختم..

سرم رو بلند کردم و چرخی زدم، دست زیر چانه ام گذاشتم..

ـ من هیچ وقت به آرزوهام نمیرسم خانمجون..مگه نه؟

خانمجون بازهم دستی به صورتم کشید و گفت:

ـ این چه حرفیه دخترم..خداوند خودش مراد های دل بنده هاشو میده!

ـ پس چرا هیچ وقت مراد های دل منو نمیده؟

ـ صبر دخترکم..صبر!

سرم را دوباره روی پایش گذاشتم و گفتم:

ـ تاحالا که جز صبر کار دیگه ای نکردم..

بازهم خیره به دروازه چوبی بودم که صدای زنگ موبایلم را شنیدم، شماره ی خارجی بود نخوانده میدانستم ایلیاست!

جواب دادم:

ـ بله؟

ـ سلام گل رزم..وقت بخیر..

ـ عاقبت بخیر!

ـ خوب هستی گلم؟

آب دهانم را قورت دادم، یاد ۵ سال پیش افتادم، یاد اون روزهایی که با شنیدن صدای خوش طنینش پشت تلفن قند در دلم آب میشد..مخصوصا زمانیکه حرف های عاشقانه میزد..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن