آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۲

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خوبم..ممنون..

لحظاتی سکوت بین ما بود تا اینکه صدای نفس صدا دار ایلیا را شنیدم..

ـ سلامت باشی گلم..منم خوبم..آره همه چیز خوبه، کارها عالی پیش میره..نه چه خبری..جز دل تنگی برای گل روت…

چشمانم را در حدقه چرخاندم که همان لحظه گفت:

ـ برای من چشم نچرخون..وقتی برگردم امونت نمیدم النام..خیلی دلم تنگته…

تا نوک زبانم آمد که بگم دلت تنگ منه یا بدنم؟؟؟ ولی زبانم را گاز گرفتم…

ـ امروز ساعت ۶ بامداد رسیدم و چون توی هواپیما خوابیده بودم فقط یک دوش گرفتم و مستقیم رفتم شرکت….

ایلیا میگفت و من بی توجه به چیزهایی که می شنیدم دلم میخواست بگم: “خب به من چه؟؟؟”

ولی بازهم چیزی نگفتم، آخر ۴ سالی از من بزرگتر بود! دقایقی بود که ایلیا صحبت میکرد و من بی صدا گوش میدادم تا اینکه پرسید:

ـ خوابیدی گل رزم؟

سرم را دوباره روی پای خانجون گذاشتم و گفتم:

ـ نه هنوز..داشتم گوش میدادم حرفاتو..

ندیده هم میتوانستم لبخند روی لبهاشو حس کنم ولی نمیخواستم بخندد، یک نقطه ی سیاه و دردناک در گذشته وجود داشت که نمیگذاشت خودم یا ایلیا را در آرامش نگهدارم!

ـ عزیزه دلم موهامو نوازش میکنی؟

مخاطب جمله ام خانمجون بود ولی میدانستم که ایلیا شنیده و الان چه خواسته و چه ناخواسته فکر های وحشتناکی در سرش جولان میدهد…

ـ کجایی؟

با شنیدن خشم داخل صدایش انگار لیوان آبی بر آتش قلبم ریخته باشند احساس آرامش کردم و لبخندی بر لبم نشست..

با بدجنسی میدونستم کارم اشتباست ولی دلم اذیت کردن ایلیا را میخواست لبم را گاز گرفتم و جواب دادم:

ـ پیش آروم جونم..

ـ النا هرگورستونی هستی، زود بلند میشی میری عمارت آقاجونت…

ـ نمیرم!

ـ النا نیم ساعت دیگه زنگ میزنم عمارت، وای به حالت اونجا نباشی..و تماس را قطع کرد….

موبایلم را گوشه ای پرت کردم که صدای خانمجون بلند شد:

ـ نباید اینکارو میکردی دخترم..

ـ کدوم کار؟

ـ نباید با غیرت یک مرد بازی کنی…

ـ اوه..بیخیال خانمجون..ایلیا مرده؟؟؟

اون نامرده

ولی دو ساعت آینده به نصیحت های بی پایان خانمجون گذشت تا اینکه راحله پیام داد حال آقاجون خوب نیست خودتو زود برسون عمارت.

از ترس و هول ولا نفهمیدم چطوری لباسامو عوض کردم و از خانمجون خداحافظی کرده نکرده سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت ممکن به سمت عمارت حرکت کردم.

ماشین را جلوی در رها کردم و دوان دوان از حیات گذشتم و سراسمیه وارد عمارت شدم و هنوز کلمه ی آقاجون کامل از دهنم خارج نشده بود که موهام به شدت از پشت کشیده شد…

جیغی کشیدم و مچ دست کسی که موهامو کشیده بود رو گرفتم و به ستمش چرخیدم که با سیلی محکمی که روی صورتم نشست دوباره پخش زمین شدم…

پوست سرم گز گز میکرد، ماننده همه که در چنین مواقعی گریه میکردند زدم زیر گریه و به آقاجون که عصبانی بالا سرم ایستاده بود نگاه کردم و هنوز نگفته بودم آقاجون که لگدش با اون کفش های چرم محکمش با دهانم برخورد کرد و درد لب و دندانم آنقدر زیاد بود که تا مغز سرم تیر کشید…

دستم را روی دهانم گرفتم، حتی نمیتوانستم جیغ بکشم، صدایم از درد در گلو خفه میشد، دندانم واقعا درد بدی گرفته بود!

مثل مار به خودم میپچیدم و زجه میزدم و متوجه ی حرف های آقاجون نمی شدم، چشم چپم تند تند درحال پر و خالی شدن بود و انگار که خاری در آن فرو کرده باشند میسوخت!

دومین لگد محکم با شکمم برخورد کرد و دردش آنقدر طاقت فرسا بود که نتوانستم تحمل کنم و جیغ بلندی سر دادم و همان لحظه راحله به سمت آقاجون رفت و شانه اش را گرفت و چیزی دم گوشش گفت..

حتی اگه بلند هم میگفت نمیفهمیدم..!

نمی شنیدم..

نمیدانستم لبم پاره شده یا لسه ام یا دندانم ولی دهانم پر خون بود.. چند سانت پایین تر از نافم زوق زوقه سوزناکی داشت و درد واقعا امانم را بریده بود.

سر بلند کردم و خواستم آقاجون رو صدا بزنم که تنها خون و خواب آبه بود که از دهانم بیرون ریخت و حال خودمم بهم خورد..

ـ آق…ا..آقا..جون…

آقاجون دوباره به سمتم حمله کرده و اینبار از موهایم گرفته و مرا داخل اتاقم انداخت، احساس میکردم پوست سرم کامل کنده شده است…

زیر دلم، دهانم، سرم.. به کدامین گناه این همه درد نصیبم شده بود؟

آقاجون در اتاقم رو بست و اینبار توانستم صداشو که با خودش صحبت میکرد رو بشنوم…

ـ دختره ی هرجایی..چند وقت ولش کردم دور برداشته..آدمت میکنم..تو میخوای آبروی منو ببری؟؟

روی تختم افتادم و در خودم مچاله شدم، خدا لعنتت کنه ایلیا.. هنوز سه روزم نمیشه که وارد زندگی من شده..ولی همه چیزو بهم ریخته…

خدا لعنتت کنه!

دلم نمیخواست گریه کنم، با گریه درد هام تسکین نمیافت و کاری از پیش نمیبرد نمیتونستم..

ولی نمیتونستم جلوی اشک هامم بگیرم، بلند شدم و داخل حموم رفتم و سریعا لخت شدم تا وضعیت شکمم رو چک کنم ولی با دیدن لب ورم کرده و دندون شکسته ام…آه از نهادم بلند شدم..

با حیرت دست جلوی دهانم گرفتم و بلند بلند گریه کردم.. یکی از دندون های پیش رویم شکسته بود و از لثه اش خون جاری بود و ندیده هم میتوانستم
سوزش لبم را حس کنم که از داخل پاره شده است. زیر دلم یک کبودی کوچک بود ولی میتوانستم حس کنم که ناحیه ی ضربه خورده گی بیشتر از این هاست!

همانطور گریه کنان خودم را به کنار وان رسانده و آب گرم را باز کردم..یک دوش آب گرم حسابی کار ساز بود…

وقتی وان پر شد داخل آن دراز کشیده و حتی چندین بار سرم را زیر آب هم بردم..ساعتی بعد واقعا درد هایم کمتر شده بود ولی هنوز جای همه ی شان زوق زوق میکرد..خیلی هم زوق زوق میکرد..

دندانم که گاهی تیر می کشید و تا مغز استخوانم دردش ادامه میافت و باعث میشد جیغ بکشم

ولی برای مخفی کردن آن دستم را جلوی هانم میگرفتم..

بدتر از درد جسمم درد روحم بود.. درد تحقیر شدنم بود..
این اولین باری بود که به خاطر ایلیا کتک میخوردم..در حقیقت که هیچ وقت دل خوشی از آقاجون نداشتم، اخلاق خشک و تعصب های بیجاش گاهی آزارم میداد ولی اینگونه کتک خوردن از دستش هم تازه گی داشت و درد!

اون شب تا صبح توی اتاقم زندونی بودم.. تمام این مدت راحله یکبارم نیومد پشت در اتاقم ببینه زنده ام یا مرده؟ مسکن لازم ندارم؟ آیا آن ضربه ی پایی که من خوردم را ندید؟؟

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن