آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۳

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

آه چه خیال های خامی…

چه انتظارات بیجایی..خواهر ناتنی آدم کی خواهر میشه؟ کی خواهری میکنه؟؟

صبح روز بعد از شدت گرسنگی حالت تهوع داشتم..خیلی هم شدید ولی چیزی نبود که بالا بیارم.. دایم ایلیا را لعنت میکردم..

هرگز او را نمی بخشیدم، هرگز! این درد و تحقیر را هرگز نمیتوانستم فراموش کنم.. آدم کینه ای نبودم ولی الزایمر هم نداشتم!

روی تخت طاق باز خوابیده بودم.. چشمانم بسته بود، حتی نمیتوانستم لب هامو گاز بگیرم، درد دندانم طاقت فرسا بود..

اشک هایم آرام آرام از گوشه ی چشمم پایین می لغزیدند بغضم از این تحقیر بود و اشکم از دردی که تحمل میکردم!

ایکاش مسکنی داخل اتاقم میذاشتم..
پس چرا آقاجون نمی آمد دوباره؟؟ اینبار آماده بودم تا از خودم دفاع کنم.. بگم که اشتباه کرده..بگم که سو تفاهمه..خدا لعنتت کنه ایلیا…

توی همین افکار بودم که در اتاقم باز شد..

ـ شما نمیخواد بیاین آقاجون..میخوام کمی تنها باهاش صحبت کنم..

ایلیا بود!

شدت اشک هام بیشتر شد، لبم را گاز گرفتم تا صدام بالا نره ولی همون لحظه پشیمون شدم..سوزش لبم تا ته دلم رو سوزوند…

صدای قدم های ایلیا رو می شنیدم که آروم آروم به تخت نزدیک میشد..

نفسم رو بریده بریده رها کردم..

تظاهر به خوابیدن نکرده بودم ولی نمیخواستم چشمانم راهم باز کنم..

تشک تختم تکان مختصری خورد و چشم بسته هم توانستم سایه ی ایلیا که رویم خیمه زد را ببینم..

سرش و حرم نفس هایش نزدیک گوشم آمد..

ـ چرا گل رزم؟ چرا این کارو کردی؟؟

وجودش چقدر غیر قابل تحمل بود..
میخواستم چشم باز کنم چیزی درجوابش بگم که ناگهان دستش دور گردنم حلقه شد، فشار دستش آنقدر زیاد بود که احساس میکرد صدای استخوان های گردنم را می شنوم..

چشمانم باز شده و به سقف خیره بودم..
باور اتفاقی که درحال رخ دادن بود آنقدر سخت بود که نمیتوانستم شرایط را درک کنم و عکس العمل مناسبی ماننده چنگ انداختن یا تقال برای رهایی انجام بدم..

مردمک های چشمانم آرام به سمت ایلیا چرخید، صورتش از خشم سرخ شده و دندان هایش را محکم روی هم فشار میداد و به همان میزان و شاید بیشتر از آن را به گردنم وارد میکرد..

اکسیژن گرفته نمیتوانستم، احساس میکردم قفسه ی سینه ام درحال ترکیدن است..

قطره اشکی آرام از گوشه ی چشمم سر خورد و جایی درست کنار موچ ایلیا سقوط کرد و متعاقب آن صدای آشنای زنگ موبایلم از جیب او بلند شد..

ایلیا ناگهان دستانش را از روی گلویم برداشت و من با فشار هوا را بلعیدم و چندین سرفه ی خشک برای خارج کردن کربن دی اکسید جمع شده در ریه هایم انجام دادم که همان لحظه

دست ایلیا دوباره روی گلویم قرارگرفت ولی اینبار فشار نداد، تنها گلویم را گرفته بود و من نفس نفس میزدم و خیره به صورت خشمگینش بودم!

موبایلم را جلوی صورتم آورد و گفت:

ـ آروم جونت زنگ زده…

دکمه ی اتصال آن را فشرد و صدا را روی بلند گو گذاشت و ثانیه ای بعد صدای خانمجون داخل اتاق پیچید..

ـ آلو؟ آلو النا..دخترم..؟

ـ سلام آرام جون…

ـ علیک سلام دخترم..خوبی..؟ چرا نفس نفس میزنی مادر؟ حالت خوبه؟ حال آقاجونت خوبه..؟

دیروز وقتی اونطوری سراسمیه رفتی و فقط گفتی حال آقاجونت خوب نیست واقعا نگرانم کردی دخترم..

خیره به چشمان سرگردان ایلیا که حالا خبری از خشم چند دقیقه پیش در آنها اصلا مشاهده نمی شد جواب دادم:

ـ خوبم خانمجون، آقاجونمم خوبه، راحله رو که می شناسید….دوست داره هر چیز کوچیکی رو بزرگ کنه…نفس نفس زدنمم به این خاطره که ایلیا برگشته و کلی سوپرایزم کرده..داشت قلقلکم
میداد..از خنده ی زیاد به نفس نفس افتادم خانمجون..

ندیده هم میتوانستم لبخند مهربان آن زن مهربان را احساس کنم..

ـ خوبه دخترم، دیدی بهت گفتم مرد خوبیه..؟ کارهاشو زودتر تموم کرده تا بیاد و غافل گیرت کنه، دخترکم درمورد اون شوخیتم در اولین فرصت بهش توضیح بده..نزار شک و بد دلی سایه
بنداز روی اول زندگی تون..اگه باورم نکرد بیارش پیش خودم النا جان..خودم براش توضیح میدم..

قطره اشک دیگه ای از همان چشمم که بیشتر مواقع از آن اشک میریختم پایین لغزید..

ـ دخترکم مطمئنی حالت خوبه؟؟ صدات خیلی گرفته ست..!

ـ خوبم خانمجون، مشکل منو نمیدونید شما؟ بخاطره همونه دیگه…

ـ آه..دخترکم..دعای هر شب من سلامتیه توهه عزیزکم..برو دیگه وقتتو نمیگیرم، به آقاجون و نامزدتم سلام برسون..یک روز حتما بیارش اینجا…

ـ چشم!

ـ چشمت بی بلا دخترم، خدانگهدارت..

ـ خداحافظ..

خانمجون تماس را قطع کرد، با همان صدای گرفته به صورت ایلیا که پشیمانی در آن موج میزد نگاه کردم و گفتم:

ـ دستتو بکش و از اتاقم بیرون شو…
ایلیا دستش را نوازش وار از روی گردنم به سمت بازویم برد و گفت:

ـ گل رزم…..

میان حرفش آمدم..

ـ ۵ سال پیش زخمیم کردی…امروز منو کشتی نگاهش کردم و قطره اشک دیگری از چشمم پایین ریخت..

بهت تبریک میگم ایلیا آزادمنش..در عمرم چنین تحقیری رو تجربه نکرده بودم..در عمرم کتک نخورده بودم..در عمرم دندونم با لگد آقاجونم نشکسته بود..تبریک میگم بهت…تو هرچیزی که
تاحالا تجربه نکرده بودم به من چشاندی!

ـ گل ر….

همانطور بی حس نگاهش کردم و گفتم:

ـ از اتاقم بیرون شو ایلیا..

ـ بگذار توضیح بدم گلم…

چهره ی پشیمان و صلح جویش اصلا باعث نمی شد دلم برایش بسوزد،فقط از قبل برایم منفور ترشده بود..! چیزی نگفتم و رومو برگردوندم، آروم چرخیدم و پشت به او خوابیدم به امید اینکه از
اتاقم خارج شود..

ولی ذهی خیال باطل..!

تخت بازهم تکان مختصری خورد و لحظاتی بعد ایلیا چسپیده به من روی تخت دراز کشیده بود،

دستانش را دور شکمم حلقه کرد که آخ آرامی گفتم..

میخواستم مقاومت کنم، از احساس کردن وجودش در نزدیکای وجودم احساس تهوع میکردم. باور اتفاقات اخیر کمی سخت و ماننده یک کابوس میماند!

زندگی آرام من ظرف یک هفته این همه آشوفته شده بود..

تکانی خوردم و گفتم:

ـ ولم کن..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن