آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۴

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ایلیا مرا بیشتر به خود فشرد و گفت:

ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود گلم رزم..!

ـ از طریقه ی ابراز دلتنگیت معلوم بود..

ـ نبایدچنین شوخی میکردی گلم، تقصیره خودت بود..

دستم را گرفت و محکم در چنگالش فشرد..راه نفسم بسته شد..

چشم چپم دوباره شروع کرد به پر و خالی شدن.. زیر دلم همان جایی که ضربه خورده بود زوق زوق میکرد..
دندانم تیر میکشید.. جای انگشت های ایلیا روی گردنم میسوخت..و خودم مقصر بودم!

با یک حرکت انتحاری مانند خودم را از آغوش ایلیا بیرون کشیدم، از تخت پایین پریدم و درحالیکه عقب عقب میرفتم دستم را جلوی دهانم گرفتم و سرم را به طرفین تکان دادم..

باورم نمی شد.. آخرم من مقصیر بودم!حتی یک معذرت خواهی هم نکرد، حتی نگفت از اینکه داشت منو خفه میکرد پشیمان است…

من مقصرم!!!

در اتاقم را باز کردم و شروع کردم به دویدن..و لحظاتی بعد هر دوی ما لب بام بودیم، با تفاوت که من روی لبه ایستاده بودم و ایلیا وحشت زده سعی داشت آرامم کند تا دست به کار احمقانه ای
نزنم…

ـ آرزوهامو ازم گرفتی، آینده امو ازم گرفتی..تحقیرم کردی..شخصیت مو پایمال کردی..عاشقی..عاشقمی..

جیغ کشیدم:

ـ عشقتو ازت میگیرم!!!

همونطور که به لبه ی بوم نزدیکتر میشدم زجه زدم:

ـ نمیگذارم زیر سایه ی اجبار منو داشته باشی..وقتی من به زندگی که میخواستم نرسیدم..

باز از ته دل و بی توجه به چشمای ملتمسش جیغ کشیدم:

ـ چرا تو برسی؟؟؟

بلندتر جیغ کشیدم طوری که گلوم درد گرفت:

ـ چرا تو برسی؟؟؟

ـ النــــا…

به پشت سرم نگاه کردم و با دیدن آقاجون که سر پله ها ایستاده بود و با وحشت مرا نگاه میکرد

یک لحظه حواسم پرت شد و ایلیا از این غفلتم استفاده کرده و دستم را گرفته و به شدت سمت خود کشید.

مرا محکم در آغوشش گرفته بود..

آنقدر محکم که احساس میکردم که استخوان هایم درحال خورد شدن است.

نفس های عمیق میگرفت و دائم خدا را زیر لب شکر میگفت.. ترسیده بودم..
خودمم ترسیده بودم..

من داشتم چیکار میکردم؟ میخواستم خودمو بکشم؟؟؟ وای جایی که فرود می آمد درست بالای پله های ورودی بود..

از تصور برخورد بدنم با آن پله ها لرزی آشکارا کردم که ایلیا با تعجب سرش را که به موهای من چسپانده بود بلند کرد و پرسید:

ـ گلم..

لرز بدنم برعکس تصورم ادامه پیدا کرد، یک لرز عصبی غیر قابل کنترل!

ایلیا مرا روی دست هایش خواباند و گفت:

ـ عزیزم..چی شده؟؟

لرز بدنم آنقدر زیاد شد که علایم یک حمله ی آسم را توانستم حس کنم، جالب بود که زیر فشار دست ایلیا علایم بیماری ام اصلا قابل مشاهده نبود..

ولی حالا!

انسان ها واقعا از مرگ میترسند..

و من از فکر اینکه ممکن بود لحظاتی قبل خودم را بکشم، نفسم بند آمده بود خس خس کنان درحالیکه سرفه های خشک میکردم گفتم:

ـ اس..اسپری..

ایلیا دست پاچه ولی درحالیکه سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد تا اوضاع را تحت کنترل خودش بگیرد گفت:

ـ اسپری؟؟ اسپری…اسپری…

ناگهان با تعجب و صدای بلند گفت:

ـ تو هنوز آسم داری؟!!!

خب…قبول دارید که سوالش به شدت مسخره بود؟؟

اینو آقاجونم که نفس زنان و عصا کشان خودش را به پشت بوم رسانده بود هم فهمید و با عصبانیت او را کنار زده و درحالیکه اسپری ام را در دهانم قرار داده و فشارش میداد گفت:

ـ میخوای نوه ی منو بکشی؟؟ الان وقت سوال پرسیدنه؟؟؟

چندیدن نفس عمیق کشیدم و به این طریق جلوی پوزخندی که از لفظ نوه ای که آقاجون استفاده کرده بود روی لب های درحال نقش گرفتن بود را گرفتم..

واقعا چی شد که یادش آمد نوه اش هستم و اهمیتم بیشتر از آن ایلیا است!

وقتی احساس کردم نفس کشیندم منظم شده است مچ آقاجون رو گرفتم تا اسپری رو از دهانم خارج کنه..

لرز بدنم هنوز جای خودش بود، احساس سرما میکردم..

برای همین ساعد آقاجون را فشردم و گفتم:

ـ سردمه!

بلافاصله کت ایلیا دور شانه های پیچید..ولی از سرمای وجودم حتی ذره ای کم نشد، کنار هر دوی شان احساس نا امنی و فوق العاده بدی داشتم..

دلم میخواست بازهم در اتاقم تنها باشم بدون شخص منفوری ماننده ایلیا..بدون این همه تحقیر.

ای کاش حداقل با ریئسم صحبت میکردم آن مرخصی یک ماهه را به یک هفته میرساندم هرچقدرم خودم را بیشتر مشغول چیزهای دیگر می کردم همان اندازه هم حواسم پرت میشد و کمتر به این فجایع اخیر فکر میکردم!

وقتی وارد اتاقم شدم خودم را از حصار دست های آقاجون بیرون کشیدم و مستقیم و بی توجه به هر دوشون روی تخت افتادم، ایلیا و آقاجون اندکی باهم صحبت کردند..

ولی در نهایت در اتاقم بسته شد وبرخلاف تصورم ایلیا نیامد، نیامد تا عذر خواهی کند و سعی کند از دلم در بیاورد..

مردک عوضی!

برود به جهنم، موبایلم را که گوشه ی تخت افتاده بود برداشتم و اولین کاری که کردم درخواست لغو آن رخصتی یک ماهه شدم و بعداز آن درخواست شماره ی یک دندان پزشک خوب را به چندتا از دوستانم دادم..

تحقیر شده بودم..ولی ضعیف که نبودم..! احتیاجی به عذر خواهی کسی هم نداشتم..اصلا عذر خواهی چه دردی از من دوا میکرد؟؟؟

دندان شکسته ام را بر میگرداند یا غرور خورد شده ام را؟؟؟

دانای کل:

با عجله سوار ماشینش شده و به سمت مقصد نا معلومی حرکت کرد! سرعتش سرسام آور بود ولی مگر این چیزها اهمیتی داشت؟ دو چیز در دنیا برایش مهم بود…اول پول!

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن