آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۵

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دوم النا!

و حالا، یکی از آنها را به شدت به دست نیاورده از دست داده بود، نه نه..

فکر از دست دادن دوباره ی النا باعث میشد نفس کشیدن برایش سخت شود..به هیچ عنوان النا را از دست نمیداد…

ولی اینگونه به اجبار او را داشتن هم، آزارش میداد! اما همه ی اینها یک طرف، آن گناهی که کرده بود یک طرف!!!

چطور تونسته بود دست روی گل رزش بلند کند؟

وای وای…خدا او را نبخشد.. داشت او را خفه میکرد؟ داشت النای عزیزش را خفه میکرد..

یاد صدای گرفته ی او که بعداز آن فشار وحشتناک به گلویش افتاد، نعره ای زده و چندین مشت محکم به فرمان کوبید!

گل ش مریض بود، هنوز مریض بود، اگر زیر آن همه فشار اتفاقی برایش می افتاد..

ماشین را گوشه ی خیابان پارک کرده و دوباره نعره کشید..

تقصیر او نبود، یک خاطره ی بد از خیانت داشت!

یک تجربه ی تلخ.. یک تجربه ی فراموش ناشدنی!

النا::::::

سر میز ناهارخوری نشسته بودیم، به خاطر درد دندانم، با اینکه از دندنهای پیش رویی ام بود ولی سوپ میخوردم و هنوزم لرزشی محسوسی داشتم.

سرم پایین بود و اصلا کششی در خودم نمی دیدم که بخواهم آقاجون را نگاه کنم، میدانستم که متوجه سوتفاهمش شده بود و توقع بیجایی بود که منتظر عذر خواهی یا دلجویی از جانب آقاجون باشم.

ـ بعداز ظهر برو دکتر!

سرم را بلند کردم، یک لحظه فکر کردم کسی غیر از من و آقاجون سر میز ناهارخوری نشسته است و با گیچی دور و برم را نگاه کردم

ـ خودت رو میگم!

به آقاجون نگاه کردم، مخاطبش من بودم..میخواستم بپرسم کدام دکتر؟

دندان؟ ریه؟ غرور چطور؟

دکتری بود که غرورم خورد شده ام را درست کند؟

سرد و بی احساس نگاه آقاجون کردم و دوباره به کاسه ی سوپم خیره شدم، اما اشتهایم کور شده بود..

دوباره همه چیز یادم آمده بود!

دستمال سفره ای که روی زانوهایم انداخته بود را کنار زدم و با خدا را شکری که زیر لب گفتم، از جایم برخواستم..

دلم نمیخواست حتی سر میز شام حضور داشته باشم ولی اینکار در کنار بی احترامی و کوچک نشان دادن شخصیت خودم، مطمئنا یک برخورد تند دیگر از جانب آقاجون نیز به همراه داشت!

وارد اتاقم شدم، با بی حوصلگی لباس پوشیدم و با پیچاندن شال نازک عبام دور صورتم از خانه بیرون زدم..

وقت دکتر گرفته بودم و بعداز اندکی انتظار نوبتم شد که داخل شوم. عبای دور صورتم را باز کردم و روی صندلی مخصوص دراز کشیدم..

دکتر که زن جوانی هم سن و سال خودم شاید کمی بزرگتر بود با موهای رنگ شده و عینکی خوش فرم دستکش هایش را عوض کرده و بالای سرم قرار گرفت با مهربانی ازم خواست دهانم رو باز کنم.

از چهره اش کاملا مشخص بود به شدت دارد برایم دل میسوزاند!

ترحم بر انگیز شده بودم، کی به یک نفر که لب ورم کرده و دندان شکسته و رد انگشتان مردانه ای دور گلو و صدای فوق العاده گرفته ای داشت ترحم نمیکرد و دل نمی سوزاند؟؟؟

دهانم را باز کردم و او بعداز معاینات اولیه گفت که دوجلسه کار دارد ترمیم و کامپوزیت کردن آن و من تنها به تکان سر اکتفا کردم..

هنوز کارش را شروع نکرده بود موبایلم زنگ خورد، با شرمنده گی نگاهی به آن انداختم..ایلیا بود!

با بی میلی جواب دادم..

ـ چی میخوای؟

ـ سلام، کجایی؟؟؟

کلمه ی قبرستون تا نوک زبانم آمد ولی با گزیدن آن جلوی گفتن این کلمه را گرفتم و در عوض با همان لحن سرد جواب دادم:

ـ دندون پزشکی!

بعداز مکثی آشکارا گفت:

چرا خودت رفتی گلم، میگفتی من میبردمت..

دستم را مشت کردم تا جلوی آبرو ریزی مقابل دکتر جوان را بگیرم، ولی نعره های داخل ذهنم را می شنیدم “مگه خودم چلاقم؟؟؟ نکنه پول ندارم؟؟؟ لنگ اون ماشین لعنتی تو ام که نتونم خودم
بیام؟؟؟ تو خیلی به فکر منی چرا باعث شدی این بلا سرم بیاد…؟؟؟؟؟ ازت بدم میاااااااد…ازت متنفرم ایلیا!! “

نفس عمیقی گرفتم و با قورت دادن آب دهانم که به خاطر ترس از ترمیم دندانم از همان بودی ورد جمع شده بود گفتم:
ـ خداحافظ..

ـ نه..صبر کن..آدرس بده..میام دنبالت!

ـ خودم ماشین دارم…

و تماس رو قطع کردم، واقعا چه مکالمات عاشقانه ای داشتیم ما در دوران نامزدی مان، موبایلم را بی صدا کرده و در جیب شلوار جینم سیاه رنگم فرو کردم و گفتم:

ـ ببخشید..میشه زودتر شروع کنید..

دکتر سری تکان داد و به کارش مشغول شد، تمام مدت که آن گیره ی مخصوص باز ماندن دهان را در دهانم انداخته با دستگاه های مختلف مشغول ور رفتن با دندانم بود چشمانم را محکم بسته بودم و دسته ی صندلی را فشار میدادم…

در نهایت وقتی صدای برمه ی کوچکی که درحال کشیده شدن روی دندانم بود را شنیدم، قطره اشکی آرام از کنار گوشم پایین ریخت..

اگر مادرم زنده بود، در همین سن هم مطمئنا مجبورش میکردم با من داخل آمده و دستم را در دست بگیرد تا از ترسم کم شود..

آه مادر..

اگر مادرم بود که من در این وضع نبودم!

در آن لحظات که بیشتر از همیشه احساس دلتنگی و تنهایی میکردم، دلم از همه بیشتر برای مادرم پر میکشید..

بعداز اینجا مستقیم باید میرفتم سر مزارش!

وقتی بالاخره صدای دستگاهای زن تمام شد آب دهانم را در سینک کنار صندلی تف کردم دهانم را با آب ولرم آب کشیدم.

دهانم واقعا مزه ی مزخرفی گرفته بود!
از دکتر تشکر کردم و با گرفتن وقت برای جلسه ی بعدی دوباره شال عبایم را دور صورتم پیچاندم و از مطب خارم شدم.

سوار ماشین شده و به سمت مزار مادرم حرکت کردم..

آقاجون پدرم را در قبرستان خانواده گی شان خاک کرده بود و نگذاشته زن و شوهر کنار هم باشند..آخ آقاجون..آخ..

با گلابی که سر راهم خریداری کرده بود سنگ قبر سفید رنگ مادرم را شستم و گل ها را روی آن گذاشتم..!

از صحبت های ساده و احوالپرسی شروع شد تا به گله و شکایت و گریه و زاری رسید.

آنقدر آن لحظات احساس تنهایی میکردم که بی توجه به خاکی شدن لباس هایم یا تاریک شدن هوا و ترسناک شدن قبرستان سرم را کنار سنگ مادرم گذاشتم و همانطور که ماننده کودکی گله میکردم چشمان گریانم را بستم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن